نوال السعداوی و گونه ادبی »رمان نفت« 


پژوهش ادبیات معاصر جهان، دوره 17، شماره 3، پاییز و زمستان 1391، از صفحه 21 تا 35                             

نوال السعداوی و گونه ادبی »رمان نفت« 

ابراهیم محمدی

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه بیرجند، بیرجند، ایران

∗∗

عفت فارغ

کارشناس ارشد ادبیات تطبیقی دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه بیرجند ، بیرجند، ایران

∗∗∗

                                                      عبدالرحیم حقدادی

استادیار زبان و ادبیات عرب دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه بیرجند، بیرجند، ایران

(تاریخ دریافت: 21/8/91، تاریخ تصویب: 3/9/92)

چکیده 

تقسیمبندی انواع رمان با توجه به ملاک ها و مؤ لفههای متعدد و متنوعی چون محتوا، ساختار، زمان، مکان،    شخصیت و غیره، (یا  برجستگی و محوریت یافتن یکی از آن ها) انجام م ی شـود . یکـی  از همـین مؤ لفهها (محتوا) به            رمانهایی که  بهطور   جد ی  به نفت و مسائل پیرامون آن توجـه    کـردهانـد، تـشخصخاصی          بخشیده است؛ به       گونهای که می توان گفت دارای استقلال نسبی اند و     نمیتوان آن ها را  بـه طـورقطع ذی ل انواع شناخته شده رمان قرار داد و شاید بتوان عنوان جدیدی برای این نوع رمـان هـا برگزیـد. نگارندگان، در این تحقیق  میکوشند، با تکیه بر »نظریه رمان« و قواعد تعریف انواع رمان، پس از تحلیل و بررسی رمان عشق در روزگار نفت (الحب فی زمن النفط) نوال السعداوی، گونه ای از رمان، به عنوان »رمان نفت « را  به عنوان  گونهای مستقل، معرفی کنند و بر اساس نظریه های رمـان، از آن تعریفـی ارائـهدهند. از  این پژوهش چنین  برمی آید که آثار دربرگیرنده مؤلفه هایی چـون نفـت و مـسائل و پی           امـدهای مربوط به آن، می توانند ذیل عنوان »رمان نفت« قرار گیرند. 

واژه های کلیدی: نظریه رمان، نوع شناسی رمان، رمان نفت، نوال السعداوی، عشق در روزگار نفت.

                                                        

E-mail: emohammadi.baran@yahoo.com ،0561-2502048 :تلفن: 2502048-0561، دورنگار ∗

E-mail: effat.fareq@yahoo.com،0562-5383500 :دورنگار ،

E-mail: ahaghdadi1343@gmail.com،0561-2502048 :تلفن: 2502048-0561، دورنگار

مقدمه  

واژه رمان که در اکثر زبان های اروپایی مـشترک اسـت، از رمـانس مـشتق شـده اسـت و»شکل شگرف نثر [است] که در آن نویسنده، از خلال من هـای تجربـی (شخـصیت هـا )، چنـدمضمون مهم قلمرو وجود را تا انتها بررسی می کند« (کوندرا 254). برخی البته ، رمان را تـاریخکسانـی دانسـته اند که تاریخ ندارند؛ تیره بختان و پایمال شدگان و افرادی کـه چنـدان بـزرگ ونام آور نیستند (منیف 20). محققان در تقسیم بندی رمان، گـاه بـه مؤلفـه هـای سـاختاری توجـهداشته اند، مثل »رمان جریان سیال ذهن« و گاه به مؤلفه هایی چـون زمـان، مکان، مخـاطب و دربسیاری موارد به محتوا؛ مانند »رمان اجتماعی«، »رمان روان شناسانه« و »رمان جنگ«. نگارندگان می کوشند، با توجه به مؤلفه دوم (محتوا) و همچنین بررسی و تحلیل رمـان عـشق در روزگـارنفت(الحب فی زمن النفط) نوشته نوال السعداوی، به تبیین و معرفی نوع نوینی از رمان که بـهنظر می رسد دغدغه اصلی آن نفت و مسائل مربوط به آن است، بپردازند.

نکته مهم ی که نبا ید از نظر دور بماند، نقش غیر قابل انکار نفت و شرکت های بزرگ نفتی در تع یین مقدرات مردم کشورهای در  حال توسعه، اما دارای ثروت و سـرمایه راهبـردی نفـتاست؛ غول های بزرگ نفتی، گاه حت ی به طور آشکار سرنوشت این مردم را رقم مـ ی زننـد . ایـ ن امر برخ ی از  نویسندگان متعهد از جمله نوال الـسعـداو ی را بـر آن داشـته اسـت کـ ه در قالـبرمان، مش کلات مردم سرزمین ها و کشورهای نفت خیزِ استعمارزده (استعمار پنهان و آشکار) را به تصو یر  بکشند و از مزایا و مضار برخورداری از نفت بنویسند. همین کـارکرد و یـ ژه نفـت واهمیت و تأثیـر ترد یدناپذیرش، استقلال رمان هایی را که این موضوع، محور رویدادها و کـ انون روایت آن هاست پذ یرفتنی م ی کند. شایسته است، در پاسخ به این پرسش مقدر که  آیا با بررسیو تحلیل یک رمان و توجه به مؤلفه های آن، می توان از معرفی نوع نوینی از رمان سخن گفت؟یادآوری شود که نگارندگان با توجه به ساخت و محتوای رمان های متعدد ی که در پژوهشی باعنوان »”رمان نفت ” در ادبیات فارس ی و عربی با تکیه بر کتاب گردابی چنـین ها یـ ل اسـماعیل فصـیح و عشق در روزگار نفت نوال سعداوی« (1391)، بـه طـور مبـسوط بررسـی و تحلیـلکرده اند و نیز برخی دیگر از رمان های اسماعیل فـص یح، آثـار متـأخر رضـا امی           رخـانی، ازجملـهنفحات نفت  و… و البته آثار شاخصی همچـون شـهرهای نمـک (مـدن الملـح ) از عبـدال رحمن منیف، ادعای استقلال این نوع رمان، یعنی »رمان نفت« را چندان نادرست نمی دانند.

پرسش محور ی مقاله این است : آیا م  یتوان آثار روایی بلند ی را که در ساخت و محتوا بهطور مستقیم تحت تأثیر نفت و مسائل پیرامون آنند، »رمان نفت« نامید؟ پیش از تبیین پاسخ این پرسش، بایسته است اندکی درباره پیوند ادبیات با سیاست، اقتصاد و نفت گفت وگو کنیم.

ادبیات هر جامعه، روح آن جامعه است و ادبیات هر زمان، بازتاب واقعیت های اجتماعی،اقتصادی و سیاسـی آن زمان است (امین 33). از آنجا که ادبیـات جلـوه گـاه زنـدگی ماسـت وتک تک عناصرش با زندگی مان ارتباط دارد (اسعدی 122)، می تواند با تمامی علوم که به نوعی در زندگی با آن ها سر و کار داریم، پیوند داشته باشد. ادبیـ ات بـه  عنـوان یکـی  از گـستره  هـای زندگی  انسان، همانند سایر گستره های د یگر بر کنار از تأثیرات س یاست نبوده و نیست. سیاست نیز به عنوان امر ی فراگ یر تمامی عرص ه جامعه را دربردارد که در این م یان هنر و به ویژه ادبیات داستانی به واسطه دلا یلی چند و از جمله لطافت و دقت و اهتمام هنرمند نـسبت بـه جامعـه ومحیط اطراف، تأثیرات قابل توجهی از سیاست پذیرفته است (کوشکی 95). نفت، از گذشته در پیشرفت و پیروزی آدمی تأثیرگذار بوده است، امروزه نیـز در گـستره هـای مختلـف سیاسـی واقتصادی کشورها نقش           برجستهای را ایفا می کند. بین نفت و سیاست نیز همانند نفت و اقتصادرابطه تنگاتنگی برقرار است، چنان که »در هر کشوری که بخشی عمده از درآمـدهای دولـت وتولید ناخالص داخلی از درآمدهای نفتی تأمین می شـود، بـدون تردیـد ثـروت نفـت، متغیـریاساسی در تحلیل شرایط سیاست به حساب می آید« (ترابی 162). البته باید گفت کـ ه نفـت بـههمان اندازه که در سیاست کشورهای نفت خیز تأثیر دارد، سیاست دیگر کشورها را نیـز تحـتتأثیر قرار می دهد.

مطالعات پسااستعماری که روابط بـین اسـتعمارگر و اسـتعمارزده را بـا نگـاهی انتقـادی،بررسی می کند (برتنس 247)، به خاطر پدیده ای به نام استعمار به وجـود آمـده اسـت. یکـی ازمسائل مهمی که باعث استعمار می شود، نفت است؛ بنابراین نفت به صورت غیر مستقیم باعـثبه وجود آمدن مطالعات پسااستعماری و نیز ادب یات پسااست عماری شده اسـت، کـه ایـن خــودمی تواند بیانگر رابطه ادبیات و نفت باشد؛ رابطه ادبیات و سیاست، همچنین ادبیـات و اقتـصادمی تواند تأیید کننده رابطه ادبیات و نفت نیز باشد.

پیشینه پژوهش و روش تحقیق  این پژوهش با رویکردی نظر ی، در حوزه نوع      شناسـی آثـار ادبـی و بـا تکیـ ه بـر تحل یـل توصیفی ساختار و محتوای اثر ادبی شناخته شده ای، به نگارش درآمده است. نگارندگان مقالـه،در ادب یات فارس ی و عربی معاصر، به پژوهش مستقل و برجسته ای که به  صورت و یژه به  »رمان نفت« و مطالعه موردی اثر ی شاخص پرداخته باشد، دست نیافتند؛ اما مقاله هـایی دربـاره نـوال السعداوی و برخی از آثار او دیدند، که از جمله آن ها می توان بـه مقالـه هـایی بـا عنـوان نـوالالسعداوی: دعوه جریئه لتحریر جـسد المـرأه العربیـه مـن سـلطتی الرجـل و المجتمـع (نـوالسعداوی: فراخوانی جسورانه برای آزاد ی وجود زن عرب از سیطره مرد و جامعه) از لیلی الحرو قراءات نقدیه : المرأه فی کتابات نوال السعداوی (خوانش انتقادی: زن در آثار نوال سـعداوی ) از رجاء طایع اشاره کرد.

بحث و بررسی 

  • نوال السعداوی و رمان عشق در روزگار نفت

سعداوی، پزشک، منتقد، نویسنده و رمان نویس مصری است که به دفاع از حقوق بـشر وبه خصوص حقوق زنان معروف  است. او در قاهره به دنیـا آمـد و در سـال 1954 از دانـشکدهپزشکی دانشگاه قـاهره فـارغ التحـصیل شـد. دوره پزشـکی عمـومی را در جراحـی گذرانـد ومتخصص بیماری های قفسه سینه شد. در سال 1954 به عنوان پزشک متخصص در قـصرالعینیمشغول به  کار شد، اما بعدها به خاطر دیدگاه ها و نوشته های جسورانه اش از کار برکنار شد. درسال 1981، در زمان انورسادات به زندان افتاد، همچنین به  خاطر آراء و کتاب هایی کـ ه نوشـتهبود، تبع ید شد . نوال سعداوی جمعیت همکاری زنان عربی را در سال 1982 به  منظور توجه بهزن در دنیای عرب تأسیس کرد (الفوزی 386).

سـعداوی از مـشهورترین نویـسندگان و داسـتان نویـسان زن عـرب اسـت  کـه در بیـشتر نوشتههایش به  مسائل زنان در جهان عرب میپردازد و اغلب داستانهایش بر ایـ ن پا یـ ه شـکل گرفتهاند. از جمله آثار وی م یتوان به  رمان غایب، خـاطراتیـک  زن پزشـک، زنـ ی در نقطـه صفر، دو زن دریک زن ، عشق درروزگار نفت، زنی در جستوجوی عشق ، کتابهای زنان وجنسیت، چهره عر یان زنان عرب، چالش روان ی  زن، زن، د ین و اخـلاق و نزاعـ ی نـو در بـابمسئله زن اشاره کرد که برخی از آن ها به بیش از سی زبان ترجمه شده اند (ابراهیمی 60).

11– خلاصه رمان  

این رمان، سرگذشت زنی باستان شناس است که در »اداره حفریات « کار می کند. روزی اوبه خاطر جستجو و اثبات این که ایزدان زن نیز وجود دارند، از کارش مرخصی می گیرد و بـرایچند روز شهرش را ترک می کند. چون بیرون رفتن زن از خانـه، بـدون اطـلاع همـسر، سـابقهندارد و خلاف عرف است، پلیس به  جستجو می پردازد و خبر در روزنامه هـا منتـشر مـی شـود،پادشاه نیز برای یافتن این زن پاداش تعیین می کند. نماینده پلیس، همسر و رئـیس آن زن را درخانه ای محرمانه بازداشت کرده و از آن ها بازجویی می کند، از نظر آن دو نفر (همـسر و رئـیسآن زن)، او زنی مطیع و شرافتمند است، پس کجا و چرا رفته است؟

زن که کیفی حاوی وسیله نوک تیزی برای حفـر زمـین بـه همـراه دارد، در محـل مـوردنظرش پیاده شده و وارد روستایی می شود که در کوهپایه واقع اسـت . روسـتایی کـه     لولـههـاینفت از آن رد می شود و تمام خانه های آن سیاه است. او زنانی را می بینـد کـه چادرهـای سـیاهدارند و بشکه هایی را روی سرشان حمل می کنند. کودکان در اطراف برکه بازی مـی کننـد . ایـنهمان روستایی است که او می خواهد ایزدان را آنجا جستجو کند. برای جویا شدن نـام روسـتا،جلوتر می رود، اما هیچ کس به او جواب نمی دهد، به  راهش ادامه مـی دهـد، در راه گروهـی اززنان را می بیند که با هم سرود می خوانند و خانم پاک و طاهر را صـدا مـی زننـد، ناگهـان هـواتـوفانی می شود و سیلابی    سیاهرنگ به راه می افتد و همه چیـز را پنهـان مـی کنـد . او بـه  دنبـالخانه ای برای اجاره می گردد، مردی او را راهنمایی می کند و به کلبه ای می بـرد کـه در تـه یـکسـراشیبی واقع است و در آن مردی است که در شرکت نفت کار           مـیکنـد و مـــ دام روزنامـهمی خواند. البته باید گفت که تمام مردم آن روستا و به خصوص زنان، برای شـرکت نفـت کـارمی کنند. از ابتدای ورود زن به آن خانه، او را همچون خدمتکاری بـا کلمـات تحقیرآمیـز صـدامی زنند. از همان ساعت ورودش امر و  نهی ها شروع می شود: غذا را آماده کن، چای را بیـاور وغیره. در آن خانه، زن مجبور است بشکه های نفت را روی سرش تا شرکت حمل کند، سنگینیبشکه ها به  حدی است که گاه گردنش زیر بار آن ها خم می شود، گاهی از شـدت گرمـا سـرشداغ می شود و از حال می رود. او برای تحمل این موقعیت سخت، مدام بـه گذشـته اش فک ـــ ر می کند، رؤیا او را برای مدتی از فضای نابهنجار اطرافش دور می سازد، گاهی آن چنان در رؤیـافرو  میرود که تشخیص مرز این دو برایش دشوار است.

از سق ـف خ ـانه ای که زن در آن اقامت دارد، نفت می ریـزد و ایـن امــر، او را متعجــب می سازد. در این خانه، مرد نفت را برتر از همه چیز می داند و معتقد است که هیچ چیز و هـیچکس نمی تواند، در برابر آن قد علم کند. او قصد دارد هرطور شـده از آن خانـه فـرار کنـد؛ امـاتوفان و سیلی که مدام در جریان است، مانع فرارش مـی شـوند، در جـستجوی راه فراریـست،جشن بزرگ میلاد پادشاه نزدیک است و شاید بهترین موقعیت برای فـرار باشـد. او هـر وقـتزمـان را مناسب مـی بینـد به  حفر زمین می پردازد تا شاید الهـه ای بیابـد. زنـان او را ســرزنش می کنند، اما او قصد دارد  آنها را نیز با خود همراه سازد. وی آنها را تشویق می کند تا مزدشانرا بگیرند و دیگر زیر بار حمل بشکه ها نروند. آنان به سخنانش میاندیـشند، امـا هـیچ اقـدامینمی کنند.

این زن باستانشناس هرگز از جستجو خسته نمی شود و همچنان امیدوار اسـت تـا بتوانـدایزدان باستانی را بیابد. او هر روز به هدایت زنان نیز می پردازد و با وجود کتک های مـرد، تـنبه  خواستههای او        نمیدهد. کم کم زنان دیگری، همچون او، بدون اجـازه همسرانـشان از خانـهخارج می شوند، به طوری که دیگر این امر برای همه، به خصوص پلیس، امری طبیعی می شـود،گویی با بوجود آمدن این وضع، همه زنان تصمیم            گرفتهاند تا حقـشان را بگیرنـد. سـرانجام درگیر و دار فرار زنان، زن و مرد رو به روی هم می ایستند و به هم لبخند می زنند، با این لبخنـد،زندگی آغاز می شود و فکر فرار از ذهن زن دور  میشود.

12– درون مایه های رمان 

این رما ن درباره انسانها و به ویژه زنان ی است که در سـرزم ینی سرشـار از نفـت زنـدگی می کنند، نفت که نعمتی عظیم است، زندگی آن ها را تحـت تـأثیر قـرار داده و بـه رنـگ خـوددرآورده است . در واقع این رمان، حول شخصیت یـک زن مـی گـردد و دارای درون مایـه هـاییچون نفت و عشق است.

نفت: نفت در ایـن رم ـان مدام جریان دارد، چنانکـه در سراسـر رمـان سـیلی از نفـت رامی بینیم که قصد نابودی همه چیز را دارد و بر همه چیز، حتی زندگی اهل روستا مسلط اسـت،به طوری که همگان در شرکت نفت کار می کنند، اما گاه حتی مزدی دریافت نمـی کننـد، شـایدتمام          بدبختیهای اهل روستا که برای شخص دیگری کار می کنند، به  خاطر نفت باشد، نفتی کهبه جای خوشبختی و ثروت برای آن ها بـدبختی را بـه همـراه داشـته اسـت. زنـان روسـتا نیـزمجبورند بشکه های سنگین نفـت را روی سرشـان تـا شـرکت حمـل کننـد و حـق هـیچ گونـهاعتراضی ندارند : »این زن در شرکت مل ی نفت، کارش را به خوبی انجام می دهد و با دشـواری تمام، بش کههای نفت را بر دوش خود جابجا می کند« (السعداوی 108). »به زودی نفت بر همه چیز  سیطره خواهد یافت و مسیرش را به همه جا باز خواهد کرد « (همـان 101). »جریـان نفـت

 

پیوسته در حال فزونی بود و آن را دوباره به هرجا که می خواست، پیش می راند« (همـان 169).

»این نفت بر هر وحی ای که از آسمان نازل شده باشد، غلبه می کند« (همان 103). »در هر حـالنفت از دیگر کائنات بی رحم و سنگ دل، بهتر است و ممکن است اگر تـسلیم او شـویم بـا مـا

 

خوشرفتاری کند، اما تو از مقاومت دست برنمی داری« (همان 120).

آنان چنان تسلیم نفت و عواقب ناشی از آن شده اند که کـار در شـرکت نفـت را تـرجیحمی دهند و یا گاهی نفت را مخاطب قرار می دهند و با او صحبت می کنند و از او می خواهند کهبا آن ها خوشرفتاری کند و یا این که جریانش را کم و زیاد کند. آن ها به این باور رسیده انـد کـهنفت بر آن ها مسلط است، اما حاضر نمی شوند در برابر آن مقاومت کنند؛ نیروی نفت را برترین نیروها می دانند و گویی با این حرف ها می خواهند خودشان را دلداری دهند: »- ای نفت اگر او را به  طور کامل غرق نکنی که بمیرد، دیگر در عالم، از جبروت مرد چیزی باقی نمـی مانـد . بـه  نظر می رسد نفت خواست مرد را اجابت کرد و آبشار با نیروی بیـشتری بـه جریـان افتـاد و زندست و پا  میزد و در برابر غرق شدن مقاومت می کرد« (همان 167). و این اعتراف دردنـا ک از

 

سخنان تکراری ایشان است که: »من کارکردن در شرکت نفت را ترجیح می دهم« (همان 93).

نفتی که عشق، محبت و حتی زندگی را از آن ها گرفته و به ساخت وسیله ای منجـر شـدهاست که با نیروی نفت کار می کند و تمام کارهایشان را انجام می دهد (می پزد،  میشـوید، تمیـزمی کند و …) و به  قول خودشان جامعه را از وجود زن  بینیاز می کند غافل از این کـه زنـدگی درخوردن و خوابیدن خلاصه نمی شود. در  این فضا و شرایط، حت ی »ابزار جدید نوشتار با نیـروینفت کار می کند و به همه زبان ها می نویسد« (همان 6). »این ابزار برخلاف زنان، نه دهانی داردبرای خوردن و نه زبانی برای سخن گفتن، علاوه  بر این، با خطی واضح می نویسد و زمانی کـهکار نم ی کند، سر جایش بی حرکت می ماند و اگر به مرور زمان فرسوده شد و یـا از بـین رفـت،می توان آن را تعویض کرد و با نیرو و کارکرد آن می توان از کار زن  بی نیاز شد. – نوعی ماشین جدید است که دکمه ای برای نوشتن دارد و دکمه ای برای خواندن و دکمه ای دیگر بـرای پـاککردن…– و چه کسی برایت غذا می پزد؟ – دکمه سفیدی هـست کـه آن را مـی      فـشاری و هـرغذایی که بخواهی، درخواست می کنی و یک وعده غذای گ رم همراه بـا سـالاد و ترشـیجات و

 

همه چیز به تو می دهد« (همان 128-129).

نفت که از جهاتی برای زنان بدبختی به همراه داشته است، بعدها با اختراعِ این ماشین هـاکه با نیروی نفت کار می کنند، از جهاتی نیز به آن ها سود رساند و باعـث شـد کـ ه بتواننـد آزادباشند و به نوعی از  اسارت مردان رها شوند. نکته شگفت دیگری که در ایـن رمـان بـه چـشممی خورد، سخن گفتن از نوشیدن نفت و از آسمان فرود آمدن آن است : »– آیا آن آب است؟ – نـه،  نـوعی نفت تقطیـر ش ـده است که بهتر از آب تشنگی را رفع می کنـد و روده  هــا را پـاک می نماید« (همان 33). »- این چیست؟ – نمی دانی این چیست؟ – نه. – نفت است. – آیا نفـتاز سقف نشت می کند؟! -البته، این نفت لعنتی، از دل زمین بر مـی آیـد و یـا از آسمــان فــرو می ریزد. – آیا از آسمان نیز می بارد؟ – آسمان بدون حساب به هر کس که بخواهد می بخـشد «

 

(همان 31).

در کتا بهای پزشـکی کهـن، نفـت را جـزء داروهـا بـه حـساب آورده انـد بـرای مثـال،

دیسقوریدس پزشک یونانی که در قرن اول میلادی می زیست در کتاب خود به نام داروشناسی هومیوپتی (De Materia Medica) از نفت به عنوان یک دارو یاد کرده است؛ پزشکان ایرانـی وغیر ایرانی چون ابـوبکر محمـدبن زکریـای رازی در الحـاو ی، ابوریحـان محمـدبن احمـد درالصیدنه، حکیم میسری در کتاب دانشنامه و غیره به نقل از او، یا بدون ذکر نام او، از این مـایعحیاتی در کتاب های خود یاد کرده اند. آن ها نفت، نفـت سـیاه و سـفید را دارو دانـسته و آن را برای معالجه بیماری جلدی مفید دانسته اند (زنجانی 618). در این رمان نیـز مـردم بـرای رفـعتشنگی از نوعی نفت مقطر استفاده می کنند که به قول خودشان روده ها را نیز تطهیر می کند.

در این روستا که زن برای یافتن ایزدبانوها به آن جا آمده، چیزی جز نفت یافت نمی شـودو زمانی که از مرد می پرسد که بقایای ایزدان کجاسـت؟ مـرد در جـواب مـی گویـد کـه اینجـاسرزمین نفت است: »– آیا اینجا در زیر زمین حفریات یافت می شود؟ – نه ای زن، اینجـا جـزنفت چیزی یافت نمی شود« (السعداوی 105). روستایی که نفت مدام در آن جریان دارد و حتیخانه های آن را به رنگ خود درآورده است و دارای نیرویی است که مـی توانـد بـر همـه چیـز

مسلط باشد.

به قول اسپیواک، در تولید استعماری، که زیردست مورد ظلم واقع شده است و نمی توانـدحرف بزند، زن اگر زیردست و مستعمره باشد، به طور مضاعف به حاشیه رانده شـده و بـسیاربیشتر نادیده گرفته می شود (برتنس 245)، در این رمان نیز مردم روستا بـرای شـخص دیگـری کار می کنند، آن شخص، رئیس شرکت نفت است که به قول خودشان بـا زبـان بیگانـه سخــن می گوید و به خاطر نفت به این روستا آمده است، اما زنان در این رمان، بـه گونـه ای مـضاعفنادیده گرفته          شدهاند؛ آن ها نه  تنها تحت سلطه رئیس شرکت اند، که شوهرانشان و به طور کلـیمردان نیز به  آن ها ظلم می کنند و این ها همه از تأثیرات نفت و استعمارگرانی است که به خاطر نفت به آن جا آمده اند.

در این رمان، گاهی نویسنده برای بیان تشبیه نیز از نفت استفاده  میکنـد، چنانکـه صـدایسرکشیدن سوپ توسط مرد را به لوله هایی تشبیه می کند که نفت را می مکند: »(مرد) سـوپ رابا صدایی که شنیده می شد سرکشید، شبیه لوله ای که نفت را می مکـد « (الـسعداوی  68). حتـینویسنده گاه برای نشان دادن رنگ نیز از نفت استفاده می کند: »انگشتان بزرگ ی که پر از لـک وپیس بود و ورم های روی پوست آن به رنگ نفت بود.« (همان 171).

عشق با طعم نفت : نمونه های عشق در این رمان عبارتنـد از: علاقـه شـدید زن بـه حفـرزمین و جستجوی ایزدان، علاقه رئیس شرکت به پادشاه و عشق بسیار کمرنگ مرد نـسبت بـه همسرش که به خاطر مسائل مختلفی رو به اتمام است : »پلیس اطلاعات جدیدی از زنی که بـه مرخصی رفته به دست می آورد؛ زن، بسیار علاقه مند به تحقیق درباره مومیایی هاست و این کـاربرایش نوعی سرگرمی به حساب  میآید.« (همان 87). 

در روزنامه ها از این عمل زن، جستجوی الهه ها، با عنوان عشق یاد کرده اند، علاوه بر این، از بلعیده  شدن کاغذِ حاوی نقشه توسط این شخصیت که به هیچ وجه حاضر نیست این کاغـذبه دست مرد بیفتد و یا حروف آن در شکمش از بین برود نیز با عنوان عشق یاد  میشـود : »زن را دید که با دست بر روی معده و روده هایش فشار می آورد، گویی می خواهد حـروف را روی

 

برگه ثابت نگه دارد و آن ها را از نابودی حفظ نماید. عشق تا این حد؟!« (همان 123)

یکی از شخصیت های رمان، زمانی که درباره رئیس شرکت حرف می زنـد و او را معرفـیمی کند، این گونه اظهار می دارد که او به نشانه عشق و محبـت، بـشکه هـای نفـت را بـه پادشـاهتقدیم می کند که این خود می تواند در عالم سیاست نوعی عشق باشـد؛ عـشقی کـه بقایـای آنچون اجساد الهه ها دیگر در روزگار نفت یافت نمی شود.

در  این رمان، نفت و آنچه بدان پیوسته است، حتی عامل دگرگونی و عوض شدن صـدایهمسر زن نسبت به روزگار عاشقی و قبل از پیدایش ماشین هایی که خود بعـد از کـشف نفـتاختراع  شدهاند، دانسته می شود: »آن صدای همسرش در روزگار عاشقی بود کـ ه نمـی توانـستحتی یک شب از او دور بماند، این البته قبل از کشف ماشین بود و قبل از آن که نفت از نیرویی شبیه نیروی برق برخوردار شود.« (السعداوی 129-130)؛ این تنها نفت است کـ ه باعـث شـدهاست در زندگی آن ها عشق کمرنگ شود و به نوعی به عشقی مصنوعی تبدیل شود. آن هـا گـاهخود را دلداری م ی دهند و بر دیگر کارها عنوان عشق می نهند، برای مثال، مرد از کارهـایی کـهدر حق زن انجام داده است، با عنوان عشق یاد  میکند، البته شاید در وجودش اندک احساس ولطفی نسبت به زن داشته باشد، اما آنقدر نیست که بتوان نام عشق بر آن نهاد و یا شاید روزگارنفت چنین بلایی را بر سر عشق و صاحبان آن آورده است.

در این رمان همان اندک عشقی نیز که به چـشم مـی خـورد، در درون آدم هاسـت، کـسیجرأت ابراز آن را ندارد و حتی مردان که به قول خودشان برتر از زنـان انـد عشقـشان را بـروزنمی دهند و این م یتواند ناشی از سیطره همه جانبه نفت و دنیای ماشـینی باشـد. زنـان در ایـنجامعه تحقیر شده اند و عشق برای آن ها گناه محسوب می شود؛ بنابراین به هـیچ عنـوان، حتـیحق فکر کردن به آن را ندارند. نفت، عشق را نیز برای آن ها تبدیل به افسانه کرده است و اگـرعشقی از زندگی گذشته در دل دارند، نفت، آن را نیز هدف قرار  میدهد و می خواهد اثـری ازآن باقی نگذارد.

13– مؤلفه های ساختاری و محتوایی »رمان نفت«  الف) ساختار »رمان نفت« 

ساختار این نوع رمان ها تا حدودی مانند انواع دیگر رمان است، با این تفـاوت کـه در آننفت بر همه چیز سایه افکنده است؛ به عنوان مثال، شخصیت های این نوع رمان ها یا در شرکت نفت کار می کنند و یا اینکه با کارمندان شرکت نفت درارتبا طاند و رابطه ای نزدیک دارنـد و یـادر بیمارستان ها، مدارس و اماکن مربوط به شرکت نفت کار مـی کننـد . نویـسنده، در ایـ ن نـوعرمان ها، روابط، مشکلات، نوع زندگی و اخلاق آن ها را توصیف می کند.

مکان یا صحنه : صحنه ممکن است دربردارنـده معنـایی عمیـق و گـسترده باشـد و ماننـددرون مایه، جزئـی از عناصـر حیـاتی داسـتان بـه حـساب آیـد و دارای مفهـوم خاصـی باشـد(میرصادقی 296)، چنان که در رمان عشق در روزگار نفت، صحنه می تواند کل مفهوم داستان را به ما القا کند. مکان یا طریقه صحنه پردازی، یکی از            مهمتـرین و اساسـی تـرین عناصـر داسـتاناست. صحنه در این رمان ها نیز به طورقطع سرزمین های نفت خیز است و یا به  عبـارتی صـحنهآن ها می تواند شرکت نفت و یا              شهرکهایی باشد که برای کارمندان شرکت نفت سـاخته شـدهاست، گاه در »رمان نفت «، صحنه سرزمینی است انباشته از نفت، نفتی که مدام جریان دارد. بـه  طور کلی باید گفت که صحنه این نوع رمان ها می تواند هر جایی باشد که بـوی نفـت از آن بـه مشام می رسد.

درآمدی که از نفت در سرزمین های نفت خیز حاصل می شود، در زندگی و تحول فرهنگی مردم بسیار مؤثر است و گاهی این مناطق را به  سرزمین هایی با فرهنگ و اقتصاد برتر، نمونـه وثروتمند تبدیل می کند. بنابراین ساکنان این مناطق از امکانات و رفاه بیـشتری نـسبت بـه سـایرمناطق برخودارند و سطح زندگی آن ها نیز به کلی متفاوت است. درحالی که این مناطق، خیـر وبرکت فراوانی را برای ساکنانش به ارمغان می آورند، گاه ممکن است بدبختی را برای آن هـا بـه همراه داشته باشند و  آنها بدون این که کمترین نفعی نصیبشان شود، مجبور شوند برای رئـیسشرکت نفت کار کنند. مانند حمل کردن بشکه ها توسط زنان آن هم بدون هیچ مزدی در رمـان

عشق در روزگارنفت.

عناصر صحنه عبارتند از: محل جغرافیایی داستان، کار و پیشه شخصیت ها و عـادات و راهروش زندگی شان، زمان یا عصر و دوره وقوع حادثه و محیط کلی و عمومی شخصیت هـا مثـلمحیط مذهبی، اجتماعی و مقتضیات فکری، روحی، خلقی، عـاطفی و احـساسی (همـان 453).

در این نوع رمان ها، اجزای صحنه با محتوای آن که نفت است همخوانی دارد.

– زمان یا عصر و دوره وقوع حادثه: در رمان عشق در روزگار نفت به  هـیچ وجـه زمـانوقوع حوادث مشخص نیست، تنها گاه ساعت های صبح و عصر مشخص می شود کـه بـه نظـرمی رسد در صحنه پردازی مهم باشد؛ اما زمان دقیق حوادث مشخص نیست؛ نفت و سـیطره آنبر زندگی و کار و احوال مردمان، زمان را به حاشیه برده و از یادها دور کرده است.

گفت وگو: گفت وگو یکی از عناصر مهم رمان است، به شخصیت پردازی کمک مـی کنـد ودر پیشبرد حوادث داستان نیز دخیل است، گفت وگوی شخصیت ها مطابق با روحیات، افکـار وطبقه اجتماعی آن هاست و معرفی شخصیت ها و نشان دادن درونیات و افکارشان نیز از طریـقاین عنصر انجام می پذیرد (عطرفی و سپهوند 102) و از طریق آن می تـوان بـه درون مایـه هـایرمان نیز پی برد. بدون ترد ید، در رمان هایی که         درونمایه اصلی آن ها نفت است، گفت وگـو نیـزبیشتر درباره نفت و مسائل مربوط به آن انجام  م ی شود. در گفت وگوی بین شخصیت های رمانعشق در روزگار نفت این موضوع به خوبی نمایان است. شخصیت های »رمان نفـت«، چـه بـه صورت مستقیم و چه غیرمستقیم در مورد نفت با هم گفت وگو می کنند. حتـی ایـن اشـخاص،گاه در تنهایی شان به  این مسائل می اندیشند و در تک گویی  هـای درونـی خـود دربـاره نفـت ومسائل مربوط به آن حرف می زنند.

ب) محتوای »رمان نفت« 

»رمان نفت « می تواند دارای مشخصاتی چون پرداختن به نفت، شرکت نفـت، کارکنـان آنو همچنین اثرات آن بر زندگی مردم باشد، در این نوع رمان ها، مضمون نفت و مـسائل مربـوطبه آن، می تواند  به صورت مستق یم و یا غیرمستقیم دریافت شود؛          چنانکه در برخی از              رمانها به  راحتی  م یتوان به  درون مایه اصلی، که همان نفت است، پ یبرد و در برخی د یگر، ا ین             درونمایه در مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نهفته است.

تمام مسائلی که چه به صورت مستقیم و چه غیرمستقیم با نفت درارتباط اند و یا به خاطر آن به  وجود آمده اند، می توانند درون مایه اصلی رمان های نفت باشند، گاه قصد نویسندگان ایـننوع رمان ها این است که مردم را بیدار کنند تا در برابر پدیده اسـتعمار بایـستند و نفـت را کـهسرمایه کشورشان است با دست خود تقدیم استعمارگران و بیگانگان نکنند.

با وجود این که نفت سرمایه ملی است و حتی به قول هـانری بـواژه: »مملکتـی کـه نفـتدارد، امپراتوری را دارا خواهد بود. امپراتوری دریاهـا بوسـیله مـواد سـنگین نفـت. امپراتـوریآسمان ها  به وسیله مواد سبک نفتی – امپراتوری  خشکیها  به واسطه بنزین و نفت- امپراتـوریدنیا ب ه وسیله قدرت مالی که بستگی  به ماده حیـاتی دارد کـه  قیمتـیتـر و اح  ـــاطه کننـده تـر و مسلط کنندهتر از خود طلا در روی زمین می باشد« (لسانی 1) و با توجه به  اینکه در کشورهای نفتخیز به  خصوص ایران و کشورهای عربی آثار زیادی در زمینه نفـت نوشـته شـده و حتـینفت موضوع محوری برخی از  رمانها چون شهرهای نمک (مدن الملـح) عبـدالرحمن منیـف،عشق در روزگار نفت نوال سعداوی، گردابی چنین هایل اسماعیل فصیح، بی بی گل نادر وحیـدو غیره قرار گرفته است، در نوع شناسی رمان، نـامی از »رمـان نفـت« و یـا رمـانی کـه بـه ایـنموضوع اشاره داشته باشد، برده نشده  است. حتی در تقسیمات انواع رمان نیز »رمـان نفـت « بـه  چشم نمی خورد. در حالی که »رمان نفت« با توجه به محتوا می تواند به  عنوان نـوعی فرعـی ازانواع رمان محسوب شود و استقلال داشته باشد.

در  تقسیمبندی انواع رمان در کتاب های عربی، از جمله در کتاب مجدی وهبـه، بـا انـواع مختلف رمان روبرو می شویم، در این کتاب، وهبه علاوه بر رمان پلیسی از رمانی با عنوان رمانکشف مجرم نیز یاد کرده است که به نظر می رسد، می توان هر دو را ذیل یـک عنـوان گنجانـد.

چگونه است که گاه در این تقسیم بندی ها برای یک موضوع یا بـه عبـارتی، بـرای دو موضـوعکـاملاً  نـزدیک  به هم، دو عنوان جدا برمی گزینند، ولـی از موضـوعات مهـم تـری چـون نفـتچشم پوشی می کنند، با اینکه کشورهای عربی نیز چون ایران نفت خیزنـد و همـانطور کـه قـبلاَ اشاره شد، آثار بسیار معروف و برجسته ای در این زمینه دارند.

در بین انواع مختلف رمان، علاوه بر رمان رشد و کمال که در آن رشد و شکل گیری یـکشخصیت به  نمایش گذاشته می شود، رمانی با عنوان رمان رشد هنرمند نیز به چـشم مـی خـوردکه مراحل زندگی و رشد یک هنرمند را نشان  میدهد. به نظر می رسد که     مـیتـوان، رمـان نـوعدوم را ذیل رمان اول گنجاند. علاوه بر این، در تقسیم بندی ان واع رمان، موارد دیگری نیز وجوددارند که می توان یک نوع از رمان را با توجه به دامنه گسترده نوع دیگر، ذیل آن گنجاند و گـاهبه نظر می رسد که هرگز نیازی به آن نوع نیست و در همین راستا رمان هایی نیـز وجـود دارنـدکه آن گونه که شایسته آن هاست و به طور قطع، نمی توان آن ها را ذیل هیچ کدام از انـواع رمـانشناخته شده قرار داد، در اینجاست که گاه جای خالی بعضی از انواع رمان در تقـسیم بنـدی آناحساس می شود و به نظر می رسد که یکی از این انواع، می تواند »رمان نفت« باشد.

موجودیت هر اثر مصنوع انسانی و از جمله رمان ترکیب یافته سه عامـل اسـت: موضـوع،ماده و مصالح که با تغییر، تبدیل و بهره وری از آن خلق اثر امکان پذیر می شود و سوم صانع یـاپدیدآورنده، و تا بین این سه عامل وحدت و ربط منطقی ایجـاد نـشود خلـق اثـر امکـان پـذیرنخواهد بود (کمری 368). در »رمان نفت « نیز موضوع یا سوژه، می تواند نفـت با شـد و مـاده ومصالح آن، سرزمین های نفت خیز، مردم آن مناطق،  استعمارگران و به طورکلی وقایع بـه وقـوعپیوسته در این مناطق که نویسنده ای خلاق با تیزهوشی بین ایـن دو عامـل بـه صـورتی کـاملاًمنطقی وحدت برقرار می کند و رمانی برجسته در این زمینه پدید مـی آورد کـه مـی تـوان آن را»رمان نفت« نامید.

نتیجه 

ادبیات که بازتاب زندگی ماست با تمامی علومی که به نوعی با زندگی مان در ارتبـاط انـدپیوند دارد، در این میان رابطه ادبیات با  جامعهشناسی، سیاست و اقتصاد بسیار تنگاتنـگ اسـت.

این رابطه، پیوندی یک سویه نیست، بلکه دوسویه و همه جانبه            است. نفت نیز بـه عنـوان عامـلمهمی در توسعه اقتصادی و سیاسی کشورها با ادبیات پیوند دارد. نفت سرمایه ملی اسـت و دراقتصاد و سیاست جوامع مختلف (چه کشورهای صادرکننده نفت و چه کشورهای وارد کننـدهنفت) مؤثر است و همچون سایر عناصر فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بـه آثـار ادبـی، بـه ویـژهرمان راه یافته است و گاه رمان هایی در این زمینه نوشته شده اند که تنها دغدغـه  آنهـا نفـت ومسائل مربوط به آن بوده است. با ا ین حال در تقسیم بندی انواع رمان نوع خاصی کـه مشخـصاً در برگ یرنده این رمان ها باشد، وجود ندارد و به نظر می رسد که می تواند گونه ای  از رمان، یعنی »رمان نفت«، در دسته بندی انواع رمان قرار گیرد.

در مجموع می توان گفت نوع نوینی از رمان با عنوان »رمان نفت«  میتواند تعریـ ف شـود،

این نوع رمان، می تواند مستقل از دیگر انواع رمان باشـد و رمـان هـای زیـادی چـون عـشق درروزگار نفت  نوال السعداوی، گردابی چنی ن هایل  اسماعیل فصیح، شهرهای  نمک (مدن الملـح) عبدالرحمن منیف، بی بیگل نادر وحید و غیره را در برگیرد و یا حتـی مـی توانـد زیرمجموعـهرمان های سیاسی قرار گیرد. گونه ادبی »رمان  نفت« اگر  به عنوان گونه نوینی از رمان، اسـتقلالداشته باشد، همانند دیگر انواع رمان، ساختار و محتوای خاص خود را خواهـد داشـت. »رمـاننفت« از حیث  تقسیمبندی گونه های مختلف رمان، می تواند ذیـل تقـسیم بنـدی انـواع رمـان ازحیث محتوا قرار گیرد، چرا که این عنوان، با توجه به تعـاریف ارائـه شـده، بیـشتر دلالـت بـرمحتوای آن دارد. به طور کلی باید گفت؛ »رمان نفـت«           رمـانی اسـت دارای مشخـصاتی چـونپرداختن به  نفت، شرکت نفت، کارکنان آن و همچنین اثرات مستقیم و غیر مـستقیم، آشـکار وپنهان آن بر زندگی مردم.

Bibliography 

Amin, S. H, (2005), Adabiyat-e Moaser-e Iran (Contemporary Iranian Literature). Tehran: Dayrat-ol-maaref Iranshenasi Publications.

Asadi, M. (2008), “Peivand Adabiyat va Eghtesad,Goftarhayei Eghtesadi dar Qabboosnameh” (“The link between literature and economics; Economic Sayings Qabboosnameh”), Ettelaat-e Siyasi- Eghtesadi, no 257&258, pp 122-129.

Atrafi, Aliakbar & sepahvand, T. (2008), “Barresi-e anasor-e dastani dar roman-e salhay abri” (“Elements of fiction novels of salhaye abri”), Faslnameh-e Zaban va Adab, no 37, pp82-106.

Bertnes, H. (2008), Foundations of Literary Theory (Mabani Nazariye-e Adabi). translation of mohammadreza abolghasemi, Tehran: Ghatreh Publication.

Ebrahimi, S. (Translator), (2003), “Andaki Mehrbani” (“Little Kindness”), El Saadawi,

Nawal, Farhang va Honar, Golestaneh, no 52, pp60-62

El Saadawi, N. (1993), Al-Hobbo fi Zamanen Naft, Cairo: Maktabat Madbouli.

Foozi, M. (2010), Kottab-ol-Moaserin. Beirut: Dar-ol-Kateb-ol-Arabi.

Kamari, A.R (1994), “Karkerd-e Khaterh dar Romanhaye Jang” (“Memories functionality in the novels War”), Proceedings of the seminar of the War novel in

Iran and World. Tehran: The Ministry of Culture and Islamic Guidance Press, pp 361-370.

Kondra, M. (1998), Honar-e Roman (Art of Novel), Translation of Parviz Homayoonpoor, Fourth Edition. Tehran: Goftar Publication.

Koshki, M. S. (2002), “Daramadi bar Taamol-e Adabiyat Dastani va Siyasat”

(“Introduction to Fiction and the Politics interact”), Journal of Islamic Revolution, no 3, pp 95-98.

Lesani, A. (No date), Tala-e Siyah ya Bala-e Iran (black gold or Bly Iran), Tehran: Mehr Publication. Mirsadehi, J. (1988), Anasor-e Dastan (The Elements of Story) Tehran: Healing Publications.

Mohammadi, J. (2004). “Siyasat va Adabiyat” (“Politics and Literature”), Ketab-e Mah-e Oloom-e ejtemaie, no 78, pp 76-77.

Monif, A. (2006). “Roman-e Arabi, Tarikh-e Kesani ke Tarikg Nadarand” (“Arabic novel, the history of those who have”), trans by Habibollah Abbasi, Art Journal, no 69, pp 16-27.

Qarayagh zandi, D. (2002), “Rabeteh-e Adabiyat va Siyasat” (“Relationship between politics and literature”), Soroush’s thought, no 3&4, pp 444-459.

Torabi, S. (2009). “Barresi-e Moghayese-I Charchoobhay-e Tahlili va Ravanshenakhti-e Motaleat-e Naft va Siyasat” (“Comparison of the theoretical and methodological framework for oil and Policy Studies”). Research of policy Theoretical, no 6, pp161186.

Zanjani, B. (1981). “Revayat-e Atash va Naft dar Adabiyat-e Iran” (“Fire narratives and literature of Iran’s Petroleum”), Language and Literature, The future, no 8, pp 613619.

 

بررسی جنبه های پسااستعماری نمایشنامه جزئیات اثر سوزان گلاسپل

پژوهش ادبیات معاصر جهان، دوره 17، شماره 3، پاییز و زمستان 1391، از صفحه 55 تا 73                             

بررسی جنبه های پسااستعماری نمایشنامه جزئیات اثر سوزان گلاسپل

احد مهروند

استادیار زبان و ادبیات انگلیسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه شهید مدنی

آذربایجان، تبریز، ایران

(تاریخ دریافت: 27/12/91، تاریخ تصویب: 6/9/92)

چکیده

پژوهش حاضر ، خوانش ی مبتن ی بر نظر یههای پسااستعمار ی و استعمارزدایی از نمایـ شنامه جزئیـ ات اثر سوزان گلاسپل است. این نما یشنامه، همواره با خوانشی فم ینیستی مورد بررسی قـرار گرفتـه اسـت .

کاربرد نظر یه های پسااستعم اری در  این اثر، چالش برانگیز و مورد مناقشه اسـت؛ چـرا کـ ه نـه موضـوعنمایشنامه، نه مکان و نه شخصیت ها هیچ کدام مصداق بارزی از ادبیات استعماری به شـمار نمـی رونـد .

این مقاله، بر آن است اثبات کند، علی رغم    تفاوتهای مطالعات فمینیستی با پسااستعماری، می تـوان بـادر نظر گرفتن نقاط مشترک  بین آن ها، از نظریه های پسا استعماری، مانند جمع ناشناس آلبر ممی، سـلبانسانیت امه فرنان دیوید سزر، نزاکت حیله گر هومی بابا، نظریـ ه خـشونت فـانون و میمـون دلالـت گـرگیتـس بهـره برد، طور  یکه نه تنها با            خوانشهای فم ینستی نما  یـشنامه، در تعـارض نباشـد بلکـ ه حتـ ی جنبه های پنهان اثر را به خواننده به وضوح آشکار کند. همچنین،  این پـژوهش از نظـریـه کـوه ی خـی همینگوی بهره برده است تا اهمیت جزئیات را در نمایشنامه یاد شده اثبات کند.

واژه های کلیدی: جمع ناشناس ، سلب انسانیت، نزا کت ح یله گر، میمون دلالت گـر ، نظر یـ ه کـ وه ی خـی، گلاسپل، جزئیات.

                                                        

E-mail: ahadmeh@yahoo.com ،0412-4327500 :تلفن: 4327500-0412، دورنگار ∗

مقدمه 

پژوهش حاضر ، به بررسی نظر  یههای پسااستعمار ی و استعمارزدایی در نمایشنامه جزئیات

(Trifles)، اثر سوزان کیتینگ گلاسپل  میپردازد که در قرن اخیر همواره بـا خـوانش فمین یـستی مطرح بوده است (گینور 41، کارپینتر 2008، 2، کـارپینتر 2001، 1، دونـووان 31، بی   گزبـی 25، گیلبرت و گوبار 1351، کیسر 22). پرسش ی در این جا مطرح است که اگر    چنـین     خوانـشی بـاخوانش های فم ینیستی ا ین  نمایشنامه، تعارض ندارد، نقاط            مشترک نظ ریه       پسااستعماری با نظریه فمینستی در کجاست؟ برای پاسخ، در زیر به مواردی اشاره می شود که در این مقاله از آنـها بـهاجمال استفاده خواهد شد و بعد از آن، مقدمه ای از نظریه پـسااستعماری خواهـد آمـد: روابـطقدرت،    مفاهیم تقابل دوگانه، مفهوم دیگری، نوع رابطه دو عضو پسااستعماری (مرد استعمارگرسفید و مرد استعمارشده سیاه) و فمینیستی (مرد سفید و زن سفید)،          عـدالت   خـواهی و برابـر ی دو عضو ،             براندازی سلطه  و تبعیض، تلاش برای رها یی از تصویر وارونه عضو فرعـی، نگـرشبه اثر از زاویه  دید عضو دیگر (سیمون        دوبووار 288)، مقابله فردی و گروهـی بـا ظلـم ظـالم، براندازی کل   یشههایی چون نادانی و ناآگاهی عضو ضعیف و اثبات آگاهی نـسبی عـضو پـست،نسبت به عضو برتر، پاسخ به خشونت ظالم با خشونت  بیشتر، و کاربرد  حیله و نیرنگ و زبـانمورد دلخواه عضو قوی توسط عضو ضعیف.

نظریه پسااستعما ری یکی از نظریه های مهم نقد ادبی جهان به شمار م یآ یـد  کـه در طـول  بیست و پنج سال اخیر، بسط         یافتهاست. موضـوعات اصـلی آن عبارتنـد از: مقابلـه و مقاومـت استعمارشدگان  سیاهپوست با سلطه فرهنگی اسـتعمارگر اروپـایی، مبـارزه بـا پـذیرش تـصو یر وارونه از استعمارشدگان، استقلال مجدد مردم مستعمره و رهایی  آنها از استثمار با اسـتفاده ازخشونت، تلاش برای بازپس گیری  هویت از دست رفته استعمارشدگان، و برخـورد بـا مفهـومدوگانگی و »دیگری(the Other) «.

از نخست ین پ یشروان ا ین نظ ریه، م  یتوان به فرانتز فانون و آلبر ممـ ی اشـاره کـرد. در سـال1961 فانُن کتاب    نفرینشدگان زمین (The Wretched of the Earth) را منتشر کرد که            تنشهـاو تقابل های دوگانه ای چون موارد زیر را مطرح و برجسته کرد: سفید در مقابل سیاه، خـوب درمقابل بد ، ثروتمند در مقابل فق یـر، اسـتعمارگر در برابـر استعمارشـده، انـسان در برابـر اشـیا وحیوان، تم یز در مقابل کثیف، دانا در برابر نادان، متمدن در مقابل وحشی، زرنگ در برابـر تنبـلو خود در مقابل »دیگری«. از دیگر موضوعات مهم این کتاب، می توان به توجه فانون بـه تـأثیر روانی خشونت استعمار بر استعمارشده اشاره کرد. فانون، ثابت مـی کنـد کـه خـشونت روانـی اسـتعمار بـا حـضور پلـ یس و نیـروی نظـامی و قـضایی اسـتعمارگر – کـه هـیچ حقـی را بـه استعمارشده  نمی دهد – همراه است و انسان ها را به دو دسـته »مـا « و »آن هـا «، خـوب و بـد وسفید و سیاه تقس یم م ی کند. او معتقد است که خشونت در استعمارشده هـا ، بـه دو دسـته افقـی سیاهپوست به سیاهپوست (یعنی ستمد یده به ستمدیده) و عمود ی س یاهپوست به سفیدپوسـت(یعنی ستمدیده به ستمگر) تقسیم می شود.

آلبر مم ی مانند  فانون، با انتشار آثارش پایه نوشته ها و نظریه پساا ستعماری را اساس نهـاد؛

برای مثال در اثر مشهور خود به نام چهره اسـتعمارگر  و چهـره اسـتعمارزده (The Colonizer and the Colonized) به تـأث یرات روانـ ی اسـتعمار، هـم بـر استعمارشـده و هـم براسـتعمارگرپرداخت. او با تشریح اف کار ظالم و مظلوم، حقایق شرایط استعماری را آشکار و بیـ ان کـ رد کـ ه استعمارگر، تصو یر نادرست ی از استعمارشده در ذهن او ایجاد م ی کند، طور ی که از خودش متنفرمی شود و استعمارگر را تمجید م ی کند و ویژگی های منفـی استعمارشـدگان را مـی پـذ یرد. امـهفرنان د یوید سزر مانند ممی، به نژادپرستی  استعماری اروپـا ، انحطـاط، و ر یا کـاری  اروپـایی هـااشاره کرد و در مهمترین اثـر خـود بـه نـام گفتمـان اسـتعمار (Discourse on Colonialism)  (1952)، به سلب انسانیت استعمارشده توسط استعمارگر و تنـزل استعمارشـده تـا حـد شـیئ اشاره کرد.

جوهر اصلی نقد پسا استعماری در آثـار ادوارد سـعید، نظر   یـهپـرداز گفتمـان اسـتعماری، مشهود است . سعید به ویژه در  کتا ب هـای شـرق شناسـ ی (Orientalism) (1978) و فرهنـگ وامپریالیسم (Culture and Imperialism) (1993) نشان داد که اروپای قـرن نـوزدهم، فرهنـگ  سرزمین های تحت سلطه غرب را همواره به صورت »دیگری« نمایش می داد.

هنری لو ئیس گ یتس، نظریه پرداز نـوآور ادبیـ ات آمر یکـایی  هـای آفری قـایی تبـار ، بـا ب یـان اصطلاح دلالت گر که به گفتار دوگانـه و حی لـهگرانـه میمـون در روا یـت  هـای آمر       یکـایی  هـای آفریقایی تبار اشاره دارد ، نشان م یدهد که امکانی برا ی شرا یط پـسااستعماری در داخـل ایـ الات متحده آمریکا وجود دارد.

نگارنده مقاله با به کاربردن نظریه های پسا استعماری مانند جمع ناشناس       ممـی (Memmi’s Anonymous Collectivity)، سلب انسانیت سزر (Césaire’sThingification)،  نزاکت ح یلهگـربابـا (Bhabha’s Sly Civility)، نظریـ ه خـشونت فـانون  (Fanon’s Theory on Violence) و میمون              دلالتگر گیتس (Gates’ Signifying Monkey)،       عدسـی را  پـیش د یـدگان خواننـدگانقرار م یدهد تا جنبه های پنهان یکصد ساله اثر گلاسپل را به وضوح آشکار کند.

بحث و بررسی 

قبل از بررسی نحوه کاربرد نظر یه های پسااستعمار ی در یک اثر فمینیستی، مقدمه ک   وتـاهی دربـارهسوزان گلاسپل و نمایشنامه جزئیات نقل می شود، تا خواننده با موضوع این نمایشنامه بیشتر آشنا شود.

سوزان گلاسپل و نمایشنامه جزئیات  

سـوزان کیتینگ گلاسپل (1948-1876) نما یـشنامه  نـویس، هنرپ  یـشه، شـاعر،  کـارگردان، رمان نویس، و زندگی  نامهنویس آمر یکایی است کـ ه برنـده جـایزه پـولیتزر و مؤسـس مؤ سـسه بازیگـران و نما یـشنامه نویـ سان پـراوینس تـاون – یکـی  از  مهـم تـرین م ؤسـسه هـا در توسـعه نمای شنامههای مدرن آمر یکـا – اسـت. او بـیش از پنجـاه داسـتان ک وتـاه، نـه رمـان، و چهـاردهنمایشنامه نوشته که همگی دارای سبک رئالیسم اند.

نمایشنامه یک پرده ای جزئیات، اولین اثر او بود که در سن بیست و چهار سـالگی بنـا بـه خواهش همسرش، جورج کرام کوک، نگاشته شد. پس از دریافت مدر ک  لیسانس هنگام ی کـ ه گلاسپل گزارشگر روزنامه دس  موینز  ایالت  آیووای آمر یکا  بود، گزارش محاکمه قتـل کـ شاورز شصت ساله ای به  نام جان هاساک واقع در همان ایالت در سال 1900 را به دو اثر مهم بـه  یـاد ماندنی، به  نامهای نما یشنامه یک پرده ای جزئیات (1916) و داستان کوتاه »ه یـأت منـصفه ای از همسالان خود« (»A Jury of Hers Peers«) (1917) تبدیل کرد. داستان او در مجموعـ ه  بهتـر ین  داستانهای سال 1917بار دیگر به چاپ رسید.

در حادثه قتل گزارش شده، هیچ مدر کی دال بر سرقت یافت ن شد، خانم مارگارت هاسک، مظنون اصل ی قتل شوهر خود شناخته شد که سعی کرده بود همسرش را در خـواب بـا ضـرباتتبر به قتل برساند. همه از نفرت آشکار او به شوهرش باخبر بودند؛ در نتیجه او بـه قتـل همـسرمحکوم و مدتی زندان ی شد . تبر         خونین در پانزده متری محل قتل در یک انبـاری پ  یـدا شـد، امـاخانم مارگارت هاساک در برابر هیأت منصفه قسم یاد کرد که در ن         یمههای شب با صدای کوبیده شدن در، از خواب پریده و نوری را دیده بود . پس از این اتفاق دوباره    همهجا  تاریک شد و وی پس از صدا کردن شوهرش و نشنیدن جواب از او با جسم غرق در خون او مواجه شده بـو د. او اظهار کرده بود که صدا ی ضربات تبر را نشنیده  بود. شوهر او تا ساعت 10 صبح فردای حادثـه،زنده ماند و حتی پیش از فوت به یکی از چهار فرزندش گفت که به هیچ کس مظنون نیست.

فرضیه سرقت در حادثه گزارش شده به زودی رد شد و فرضیه  بیدار نشدن خانم هاساک از         صدای ضربات تبر  به جمجمه همسر در خواب، قوت بیشتری یافت. نظر بـه ا  یـن کـه آقـای هاساک ه یچ دشمن خارجی نداشت و اعضای خانواده ، روابط خوبی بـا هـم نداشـتند – طبـقشهادت همسا یه ها زن و شوهر درباره  تربیت پسر دوم خود دعـوای سـختی بـا هـم داشـتند -خانم هاسا ک ابتدا محکوم به  قتل همسرش شناخته شد ، اما چندی بعد بـه دلیـ ل نبـود شـواهدکافی و نامشخص بودن انگ یزه قتل، تبرئه و دادگاه ایالتی هیچ تلاشی برای محکومیت مجـدد اونکرد. آقای هاسا ک، کشاورز ثروتمند ی بود که س یصد ه کتار زم ین حاصـلخیز خـود را بـه نـامهمسرش کرده بود ، در نتیجه همسرش نمی توانست ه یچ انگ یزه ما لی بـرا ی قتـل شـوهر داشـتهباشد. بالاخره خانم مارگارت هاسـاک در اوت سـال 1916 درسـت سـه هفتـه بعـد از اجـرای نمایشنامه جزئیات در منزل شخص ی اش درگذشت و معمای قتل شوهرش تاکنون در هالـه ای از ابهام باقی مانده است (گلاسپل، روزنامه دس موینز).

ضمن حفظ چارچوب اصلی پروند ه هاس اک، گلاسپل در نمایشنامه جزئیات، داستان مینی رایت را با کمی تغ ییر از حادثه اصلی، به گونه ای نوشت که م ینی، متهم به قتل همسر ش، جـان ، باشد که شوهرش را با طنابی در خواب خفه و در عین حال وانمود کرده که بی گنـاه اسـت. در این اثر مینی فرزندی ندارد و به جای بچه، قناری مینی موضوع اختلاف زن و شوهر است.

این نما یشنامه، اعمال پنج شخصیت را – سه مرد و دو زن که در جستجوی کشف انگ یـزه قتل هستند – به  تصویر م ی کشد. مردان،  به طورعمده محل های خـارج از صـحنه نمـایش را – طبقه بالا که محل وقوع قتل و کاهدان (طویله) که خارج از خانه است – برای یـ افتن انگیـ زه و محل قتل جستجو می کنند، زنان در صحنه آشپزخانه می مانند و جزئیاتی را کشف م ی کننـد کـ ه نه تنها شواهد انگیزه قتل به حساب م ی آیند، بل که با زندگی م ینی و خودشان ارتباط پیدا م ی کند و حت ی به طور کامل، دیدگاه آن ها را به مظنون و قتل، تغییر مـ ی دهـد . در ایـ ن نمـا یش، قاتـل ومقتول حضور سایه وار دارند . نمایش، مشقت های زن بودن در نی مـه اول قـرن بیـ ستم آمریکـ ا را نشان م ی دهد. احساسات م ینی هم برای شوهرش و هم جامعه آمریکـ ا ناشـناخته بـوده اسـت وهیچ کس، به  جز خانم کلانتر و خانم هـال، سـعی  نکردنـد تـا بـا او همـدردی کننـد . سـاختار  نمایشنامه در جهت فاش شدن رن ج هـای م ی نـی را یـ ت و درک شـباهت  هـای وجـودی زنـان وهمدردی زنان با قاتل پیش می رود.

آرتور هورن بلو، منتقد مجله تئاتر ، ضمن تمجید از نما یـشنامه گلاسـپل از آن »بـه  عنـوانبررسی ز یرکانه ای از توانایی زنانه در تحلیل قیاسی و استقرایی، یاد می کند که بـه   وسـیله آن دو زن از طریق امور جزئی، به  انگیزه قتل رهنمون مـی شـوند « (گینـور 41). در سـال 1980 منتقـدفمینیست آنت کولودنی به ستایش از داستان کوتاه سـوزان گلاسـپل پرداخـت و آن را تجـسمنشانه شناسی زن ، نظام ی از دلالت بین زنان – که برا ی مردان غیرشفاف است – نام ید. ک ولـودنی نوشت:  »روایت گلاسپل ضمن در تقابل  قرار دادن قلمرو معنایی و عمل زن و مرد – طو یلـه وآشپزخانه – نه تنها ما را به یک تحل یل نشانه شناسی دعوت مـی کنـد ؛ بل کـ ه در حقیقـت همـانتحلیل را برای ما انجام می دهد« (کارپنتیر 1). کولودنی ضمن بحـث از داسـتان گلاسـپل و اثـر کاغذ د یواری زرد رنگ شارلوت پرکینز گ یلمن (1892) توضیح م ی دهد که ه یچ یـک  از ایـ ن دو اثر ضرورتا در صدد کنارگذاشتن مرد به عنـوان خواننـده ن یـست. بلکـ ه در حقیقـت هـر دو بـه طریقی به  تعلیم دادن مرد به ای نکه خواننده بهتری شود ، معطوف می شوند- با این حال هـر دواصراردارند که، هر چند به طور غ یر عمد ی این مرد استکه خوانند ه متفاوت ی است ، و در امورمربوط به زنان، مرد اغلب خواننده نامناسبی است (همان43).

مارتا  سی کارپینتر، در     مقدمهای بر کتابش تحت عنوان سوزان گلاسپل : جهت گیری هـا ی جد یـ د در جستار انتقادی، با صراحت به تأثیر شگرف گلاسپل در تئاتر فم ینیستی اذعان می کند. او می نو یـسد:

»تئاتر فم ینیستی و مورخان و زنـدگی نامـه نویـ سان فرهنگـ ی نقـش محـوری گلاسـپل را در مهمتـرین لحظات نوآوری تئاتر آمریکا با بازیگران پراوینستون در سال های 1915 تا 1922 احیاء کردند« (2).

طبق نظر سی دابل یو  ای  بیگزبی، ا ین نما یشنامه »مطالعه خوب ی از تکبـر و عـدم حـساسیت مردان است ، نما یشی که بر کتمان حق یقت استوار اسـت« (بیگزبـی  25). بـه  اعتقـاد گیلبـرت وگوبار،  این نما یشنامه »به تأثیر جنس یت در روند پیچیده در ک و تعبیـ ر متـون ادبـی و اجتمـاعی می پردازد« (1351). هلن کیسر، توص یف م ی کند که  این نما یش »پیچیدگــی های زندگ ی زنان راآشکار م ی کند و مفاهیم ناتوان ی های اجتماع ی زنان را وارونه می کند« (22). کیسر  این نما یشنامه را یک نما یش فم ینیستی به  حساب م ی آورد. دونووان، گلاسپل را یـک  فم ی            نـسیت فرهنگـی بـه حساب  می آورد که به  جای توجه به شباهت های د یـ دگاه مـردان و زنـان در ایـ ن نمـایش، بـر »اختلافات ت أکید م  یکند و در نهایت  م یپذیرد که و یژگی های زنـان، مـی توانـد منبـع قـدرت وغرور فردی و عامل بازسازی عمومی باشد. (31).

اگر چه بسیاری از منتقدان فوق، گلاسپل را از فمینیست های اول یه مـی داننـد ، برخـی  نیـ ز فمینیست بودن او را رد می کنند؛ برای مثال ، مارس یا نـو در رسـاله خـود تحـت عنـوان سـوزانگلاسپل،  صدایی از سرزمین دل  اشاره می کند که اول ین و مهمترین بحث این است که گلاسـپلفمینیست نبود : »او هم یشه خود را کاملاً  تسلیم مرد زمان خود می کرد. او هـر چیـ زی بـود جـزفمینیست و هرگاه نوشته او بهتر از پدرم بود همیشه به شدت اندوهگین می شد« (10). استدلال مارسیا نو بر پایه مکاتبات او با دختر ناتنی گلاسپل به نام نیلا کوک، استوار بود.

در  این نما یشنامه، گلاسپل علاوه بر افزایش آگاه ی جنس یتی که در بالا به آن اشاره شد، ازشیوه ای استفاده کرد که امور جزئی، اهم یت  پیـ دا کننـد . در ادامـه بـرای درک چگـونگ ی ارزشدادن به  کلمات به  ظاهر  بی ارزش و جزئی  باید نظر یه کوه یخی هم ینگوی را توضیح داد تـا بـهاهمیت این نظریه در افزایش بار نمادین جزئیات این نمایشنامه پی برد.

نظریه کوه یخی (Iceberg Theory) همینگوی و جزئیات 

در سال 1932، ارنست هم ینگوی در فصل آغازین کتاب غیر داستانی خـود تحـت عنـوان

مرگ در بعد از ظهر نظریه خود را درباره نوشتن با کوه یخی مقا یسه کـ رد (بـه  نقـل از اولیـ ور 1999، 322). بعدها  این نظر یه را در رمان های خورشید هم چنان می درخشد و پیرمرد و دریـ ا و داستان های کوتاهی چون »رودخانه ای با دو قلب بزرگ «، »تپه های همچون  فیل سپید «  و»محـلپاک و نورانی« به کار برد.

علی رغم اهم یت نظر یه کوه یخی هم ینگوی،  این نظر یـ ه بـرای  بیـ شتر خواننـدگان چنـدانشناخته شده نیست. این نظر یه،  بیشتر با تمثیلکـ وه ی خـی ز یگمونـد فرو یـ د تـداع ی مـ ی شـود .

فروید، روان آدمی را شبیه کوه یخی  میدانست که در آب شناور است، به گونه ای  کـه قـسمتکوچکی از آن از سطح آب بیرون (شعور خودآگاه ) و بخـش عظـیم آن ز یـر آب و ناپیداسـت(شعور      ناخودآگاه). به عقیده             فروید شعور ناخودآگاه،  مرکز غ رایز و امیال، آرزوها و خاطره  هـای واپس زده شده و مؤثر در رفتار آدمی و مهمترین بخش روان هر فرد است (کارلسون 453).

همینگوی با الهام از تمثیل کوه یخی              فروید،  سبک جد یدی آفر ید تا کوتـاه و گز یـ ده و در عین حال ، عم یق و پر معنی  بنویسد. سبک  همینگوی تقر یباً  غیر قابل تقل یـد بـود. همی          نگـوی ازسبک       نوشتاری عینی تگرایی و خلا  صه نو یـسی اسـتفاده کـرد تـا کلمـات ، افکـ ار و احـساساتشخصیت های اثرش را – که خواننده می توانست به  راحتی  به آن ها دست یابد – از متن حـذفکند. برای ا ین منظور ، نه تنها به حذف ب یشتر صفت ها و قیود غ ی         رضـروری آثـارخود پرداخـت؛ بلکه از جملات ساده استفاده کرد و با استفاده از کلمات  تکراری که به صورت نمادین بـه کـ ار می رفتند، معان ی ز یرین کوه یخی را شکل  داد. در ع ین         حال،  همینگوی تـلاش کـرد کـه بخـشاعظم معنا ی آثار از طریق کلمات به خواننده انتقال نیابد. بلکه مـتن ، پـ یش روی خواننـده فقـطمانند نو ک کوه یخی      باشد که تنها یک     هشتماش قابل رؤیت و درک باشد و فهـم هفـت هـشتمآن از طریق کاربرد  صحیح نمادها، زاویه د ید       مناسب، درون مایه، و مکان و زمان داستان، انجامگیرد تا خواننده را به درک احساسات و افکار  بیان نشده شخص       یتها رهنمون سـازد. او معتقـدبود که ی ک نویسند ه خو ب، نباید همه چیز را برای خواننده فاش کند و بخش هایی کـ ه حـذفآن ها  به معنای اثر لطمه نمی زند، با ید از اثر حذف شوند. به این طر یق اثر هم به واسطه نمادهـاو  نیز با تکیه بر قدرت دانش نهان شـعور ناخودآگـاه خواننـده، بهتـر قابـل درک خواهـد بـود. همینگوی در کتابی تحت عنوان عید متغیر (عیدی که در مسیحیت زمان مشخصی نـدارد ) بیـ ان می کند که او نظریه حذ ف را به کار برد تا تلاش کند »داستان تقو یت شود و مـردم بیـ شتر از آن چه که درک می کنند، احساس کنند« (همینگوی 75).

نه تنها همینگوی، بل که گلاسپل نیز از نظریه کوه یخی استفاده کرد. همی نگـوی و گلاسـپلهر دو  روزنامه نویس بودند و هر دو از مهارت نشان دادن،  بـه  جـای گفـتن  اسـتفاده کردنـد تـاخواننده، احساسات ، اف کار، و نمادهای پنهان اثر را کشف کند. گلاسپل نه تنها در داستان، بل کـه در نمایشنامه نیز از این مهارت استفاده کرد که در ادامه به آن اشاره می شود.

در نما یشنامه جزئیات، مینی را یت مظنون اصلی قتل شوهرش، جان رایـ ت، اسـت کـ ه درصحنه نمایش حضور ندارد. به نظر نگارنده این مقالـه، نظریـ ه کـ وه ی خـی خـود را در کـاربرد نمادین اسم مظنون نشان م یدهد. گلاسپل، به عمد نام فامیلی هاسا ک را بـه رایـ ت تغییـر داد وبدین طریق آن را ارزشمند نمود. اسم را یت را در انگلیسی م ی توان، با همان تلفظ و با املاهای متفـاوتـی نـوشت که  همگی  م یتوانند جناس تام باشند که از بهترین نـوع جنـاس بـه حـسابمــی آینــد. نــام فــامیلی رایــت (Wright) در انگلیــسی بــا پــنج واژه right (درســتright  (راست)،write  (نوشتن)،right  (حق)، و rite  (آیین و سنت) جنـاس تـام دارد. هـدف اصـلی گلاسپل در تغییر فام یلی شخص یت اصل ی کشاورز از هاسـاک (Hossack) بـه را یـت (Wright)، غنی ساختن معانی جناس تام و ربط دادن آن به نظریه کوه ی خـی بـوده اسـت. ی عنـی هـدف ازکاربرد فام یلی  رایت،  برای  این خانم این بوده است که نشان دهد خانم می نـی در مـسیر راسـت ی قدم برداشته و قتل همسر و کتمان آن توسط خود او و سایر زنان حق مسلم و کـ ار او درسـت  بوده  است. هدف گلاسپل ، نوشتن و مقابله با آیین  و سنت مردسالاری بـوده اسـت کـ ه حقـوقمسلم م ینی رایت و سایر زنان آمریکا را نادیده گرفته بود. پس برای خواننده تیزبین، نـو ک کـ وه یخی، فام یلی را یت است که از طریق جناس تام به لایه های ز  یـرین کـ وه ی خـی ی عنـی راسـت،درست، حق،آیین مردسالار ی، و نوشته اعتراضآمیز به اینآیی نها به م ینی رایت به  صورتی که توضیح داده شد، ارتباط پیدا می کند.

از دیگر جنبههای نظ ریه کوه یخی، انتخاب زاویه دیـد مناسـب اسـت. زاویـ ه  دیـ د سـومشخص مفرد یا راوی دانای کل محدود برای این نمایشنامه، گزینه مناسبی ن یـست.  آنچـه مهـماست ا ین است که گلاسپل از دو عنصر عمل و مکالمه کمک می جوید و کار کنار هـم گذاشـتناحساسات و افکار              شخص   یتها را که از بیننده پنهان م ی ماند، به صورت لایه زیرین کـ وه ی خـی،به خواننده وا می گذارد. برای در ک انگ یزه قتـل و اف کـار و احـساسات پنهـان مظنـون زن، با یـ دئجز یات صحنه آشپزخانه را کنار هم گذاشت تا به اسرار این قتل پی برد.

مشاهده آشپزخانه کثیف و آشفته  مینی،  حاکی از آن است که و ی علا قهای بـه          خانـهداری ندارد. هنگامی که مردان به اتاق خواب طبقه بالا می روند تا انگیزه قتل را در صحنه  جرم، موردبررسی قرار دهند،  زنان، ابتدا یک قفس پرنده با در شکسته شده اش و بعد جسد یک قنـاری رادرون جعب ه  تزیین شده در داخل وسایل خ یاطی  مینی  م ییابند. مکالمه خانم هال با خانم کلانتر، ما را به علاقه شد ید  مینی به              پرندهها و این که او در جوانی،  زیباترین آواز     خـوان کلیـ سا بـود وهمیشه لباس های ز یبایی  می پوشید؛ و خیلی سرزنده ، اجتماع ی و بشاش بود، رهنمون می کنـد ونیز به  علت نداشتن بچه،      زندگی با شوهری ب ی احساس در خانه            متروکه سرد و بی روح، برای او خیلی دشوار بود؛ و نیز او از تنهایی رنج م یبرد و مینی به  خاطر مخالفـت شـوهرش بـا نـصبتلفن در خانه اش، مجبور شده بود با تمام دنیای  بیرون قطع رابطه کند و در  ضمن گردن قناری، مانند گردن شخص به دار  آویخته ای  شکسته شده بود و هم چنین  شکل گره های زده شده روی لحاف و            پارچه طرح دار، نامرتب بوده و برخی به شکل گره قلاب طناب دار از همان نـوع ی کـ ه در گردن شوهر مینی وجود داشت در آمده بودند و خانم هال، سریع آن گره ها را مـ ی  کـشد تـاخود مجدداً قسمت شکافته شده را پیش از آمدن مردان به طور مرتب و باحوصله بدوزد.

زنان با بازسازی گذ       شته،  به تفاوت       شخصیت شوهر مینی در جامعه و خانه پـی مـ ی  برنـد. آقای جان ، به  هنگام  حیات در جامعه مرد اید هآلی  به شمار م ی آمد که مشروب نم یخـورد و بـه قول و قرارش به دقت عمل می کرد و قرض هایش را به موقع پرداخت مـ ی کـرد.              زنـان، موفـقمی شوند بعد از کمی بحث روی شخص یت      مقتول،  به بخش پنهان ی کوه یخی شخـصیت او کـ ه نقطه مقابل نوک کوه یخی او بود، دسترسی پیدا کنند و به عمق             ستم هـای او  بـه همـسرش پـی برند. در نها یت، زنان ، ستم های شوهر می نـی بـه او را از روی احـساس زنانـه شـان  غیـ ر قابـلبخشش دانسته و اطمینان حاصل م یکنند که م ینی حق دارد که شـوهرش را مجـازات کنـد . در نتیجه با شنیدن صدا ی  پای        مردان، خانم کلانتر با توافق پنهانی با خانم هال،      قناری مرده را فوراً مخفـی م  ـیکـند. هنگامی که مردان نزد آن ها  م یآیند و سراغ پرنده را مـی گیرنـد ، خـانم هــال بی درنگ می گوید که گربه آن را گرفته است.

به نظر  م یرسد گلاسپل در حادثه فوق از  مدنیت ح یلهگر هومی بابـا و میمـون دلالـتگـر

ئلو یس گ یتس استفاد ه کرده است . پرسشی که  پیش م ی آید  این است که چگونه پنهان کاری زنانو دروغ آن ها به  مردان را می توان با نظریه های پسااستعمار ی چون مـدنیت ح یلـه گـر و میمـوندلالتگر توجیه کرد؟

کاربرد مدنیت حیله گر و  میمون دلالت گر  

منظور هوم ی بابا از اصطلاح مدنیت ح یله گر، اتخا ذ نوع ی راهبرد توسط افراد اسـتعمار شـدهاست که به آن ها کمک م ی کند تا بدون مقابله آشکار با استعمارگر ظالم، از برآورده کردن تقاضـای استعمارگر امتنـاع کننـد (بابـا 99). در کتـاب  جایگـاه فرهنـگ، کـ ه یکـی  از کل یـدی  تـرین متـونپسااستعماری به شمار م یآید، بابا هنگام صحبت از روش  هـای غ ی           رمـستقیم هنـری بـه             روش هـای استعمار شده مانند مدنیت  حیله گر، تقل ید، و ماسک زدن در نپـذیرفتن سـخنان اسـتعمارگر، اشـاره میکند. مدنیت ح یله گر بـه تـصمیم عمـدی اسـتعمار شـده بـرای مقاومـت و مخالفـت پنهـان بـااستعمارگر مربوط می شود. اما  این مخالفت باید به گونه ای صورت  پذ یرد که استعمارگر از وجـودآن،  بی اطلاع باشد . بابا معتقد است که استعمارگر انتظار دارد که اسـتعمار شـده از لحـاظ رفتـاری تسلیم محض او شود. اما مدنیت حیله گر نم یگذارد این خواسته استعمارگر تحقق پذیرد (همان).

هر چند کاربرداصطلاح استعمار ی  مدنیت ح یله گر برا ی نما یشنامه  فمینیستی خال ی از اشـکال نیست، اما روابط بین زن و مرد در این نما یشنامه و تصور برتری مردان بر زنان مـی توانـد کـاربرد اصطلاحات پسااستعمار ی را به اثر فمینیستی گلاسپل ، هموار کند. در جزئیات، زنـان قـصد دارنـدطوری با نظر مردان مخالفت کنند که علاوه بر مخالفت غیرمستقیم و پنهانی برای اثبات بـ ی        گنـاهی مینی را یت و کتمان انگ یزه قتل مستتر در جسد قناری، کاری            اساسی کنند. زنان، در یافتنـد کـ ه آوازخوش و زیبای ی و سرزندگی پرنده، سبب شده بود تا مینی خود را با پرنـده مقا یـ سه کنـد و چنـین پندارد که قنار ی مانند او – که در این خانه زندانی شده  بود – در قفس اسیر است . و وقت ی همـسرستمگرش، پرنده زیبا را که  برایش در حکم فرزند او بود با بی رحمی تمام بـه قتـل مـی رسـاند ، از دید  زنان، م ینی مجبور به کشتن ظـالمی مـی شـود کـه فرزنـدش را بـه قتـل رسـانیده امـا جامعـهمـردسالارانه از آن نه تنها به عنوان قتـل  غیرعمد یاد  نمی کرد،  بلکه بـه کـشته شـدن پرنـده کـ املاً بی تفاوت بوده و به قتل او بیشتر توجه م یکرد؛ چنین       جامعهای به جهت احساسی بـه ظلـم شـوهربه همسر کاملاً  بی تفاوت است . بنابراین، زنان تلاش م یکنند که به هر طریق مم کن، جـسد قنـاری را مخفی و همراه وسایل عادی، که مینی خواسته بود به شکل پنهانی از صحنه جرم، خارج کنند.

اما درست در همین هنگام مردان به نزد زنان می آیند و م یخواهند مطمـئن شـوند کـ ه زنـان

هیچ چ یز مهم ی را با خود از صحنه جنایت خارج نمی کنند. بنابراین، آقـای کلانتـر بـا پرسـشی ازهمسرش م ی خواهد خ یال خود و وکیل بخش را از وفاداری همسر خود و خـانم هـال بـه قـانونراحت کند. به پرسش همسرش مبنی بر این که مگر ایـ ن گونـه نیـ ست کـ ه مـامور قـانون وسـایلخطرناک را با خود از صحنه ارتکاب جنا یت خارج نمی کند و خانم کلانتر نیز ماننـد شـوهرش بـاقانون وصلت کرده و مأمور قانون محسوب می شود و  نیازی به نظارت ندارد، همسرش با کلام بـهظاهر م لایم »نه. نه به این ش کل«1 پاسخ می دهد و به انکار شوهر خـود مبـادرت مـی ورزد کـ ه درحقیقت به این طر یق او مخالفت غیرمستقیم و پنهانی اش را با همسر و وفـاداریش را بـه حقیقـتاعلام م ی کند. این برخورد پنهانی با برخورد غیر مستق یم افراد استعمار شـده در             مـدنیت حیلـه گـر ، شباهت  زیادی  دارد، م ی توان تصور کرد در این صحنه ، خانم کلانتر قصد نداشته خواسته همـسر وآقای و کیل بخش را در وفاداریش به مأموران قانون برآورد کند و از طریق  این عمل ، خانم کلانتـربه طور پنهانی کمک م ی کند تا مهمترین انگ یزه قتـل می نـی از مـردان  مخفـ ی بمانـد و بـا سـرپیچی تلویحی و غیرمستقیم از وکیل بخش و همسرش به رضایت باطنی و برتری زنان دست یابد.

در صحنه فوق، علاوه بر کاربرد مدن یت ح یله گر نشانه هایی از میمون دلالت گر وجـود دارد .

هنری لو ئیس گ یتس، منتقد سیاه پوست آمر یکایی، در  اثر مشهورش میمون دلالتگر،  این اصطلاحرا برا ی اشاره به نوعی از کاربرد آمریکایی های آفریقایی تبار از زبان »اربابانشان« به کـ ار مـ ی بـردکه به آن ها اجازه حفظ استقلال و یا صدا ی خود را می دهد. میمون دلالتگر در جاهایی حـضوردارد که افراد مظلوم از مخالفت پنهانی، استفاده می جویند و اقدام به فر یب افراد ظـالم در مـسندقدرت م  یکنند که  بی اطلاع  نیز هستند یا معن ی واقعـی بـاز ی مظلـوم بـا  آنهـا را نمــی فــهمند .

گـیتس در مثال زیر از کتابش طر یقه  فریب خوردن شیر (استعاره از افراد سفید پوسـت در مـسندقدرت) از میمون (استعاره از افراد سیاه پوست ضعیف) را چنین شرح می دهد:

در اشعار روایی، م یمون دلالت گر همواره به دوست خود، شیر توه ین هایی را که  به ظـاهرتوسط دوست مشتر کشان فیل نسبت به شیر شده است، نثـار او مـی کنـد . امـا م یمـون بـه طـورتلویحی صحبت می کند. شیر خشمگ ین و عصبانی، خواستار عذرخواهی  فیل م ی شود کـ ه از آنامتناع م ی کند و به سختی ش یر را تنبیه می کند. حالا شیر متوجه اشتباه خود شده که کلام میمـونرا تحت اللفظی  تعبیر کرده است، بنابراین بر می گردد تا میمون را سخت تنیبه کند (گیتس 55).

                                                        

1- تمام م کالمات نما یشنامه جزئیات از ترجمه ولی اﷲ دهقـانی گرفتـه شـده اسـت. جهـت مطالعـه ترجمـه  ایـ ن نمایشنامه رجوع شود به گلاسپل، سوزان (1386).  ئجز یات. ولی اﷲ دهقان ی. فرهنگ و هنـر. شـماره شـصت. 77-72. برای دانلود آن به سایت زیر رجوع شود:  http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/229975

گیـتس ه ـرگز اصطلاح میمون  دلالتگر را برای ه یچ یک از آثار گلاسـپل بـه کـ ار نبـ ـرد.

می توان  چنین ح دس زد که در پایان نما یشنامه، خانم هال، ش کل ح یله گرانـه ای از خدعـه را درکلامش با وکیل بخش به  کار می برد و در این مورد خاص، او نقش میمون حیله گر یا دلالت گـررا باز ی م ی کند طور ی که در گفتارش با مردان با کنایه و به طور تلـویحی، صـحبت مـی نما یـد. وقتی و کیل بخش با نیشخند و با قصد تحقیر زنان که به  امور جز ئی چـون طری قـه لا یـی دوزی مینی پرداخته اند به هنری می گوید: ((خب هنری، دست کم ما فهم یـدیم کـ ه خـانم را یـ ت قـصدنـداشته لا یی دوزی کنـد. او قص ـد داشته… اسمش چ ی بود خانم هـا؟ شـما اسمــش را چــی می گذارید؟«، خانم هال در حالی که د ستش را مقابل جیبش گرفته است می گوید:  »قلاب دوزی، آقای هندرسون «. در این جمل ه، مردان ، فقط مفهوم ظاهری کـ لام خـانم هـال را درمـی یابنـد ومتوجه نم ی شوند که نوع دوخت قلاب گونه م ینی نشان دهنده ش کل طناب دار در لحـاف اسـتکه چند ین بار می شود. در صورت آشکار شدن شکل آن ها و شباهت زیاد آن ها بـا طنـاب دورگردن مقتول ، این گرهها م ی توانست در بررسی صحن ه قتل ، مدر ک مهم دیگری در کنـار جـسدقناری برا ی اثبات جرم مینی محسوب شود. مینی، مدت ها ش کل قلاب طناب دار را روی لحافبه طور نامرتب ی سفت می کند، گو یی که در خیالش آن را دور گردن همسرش م ی فـشرد . امـا درصورت مشاهد ه نوع قلاب دوزی و توجه خاص به آن ها به  راحتی م ی تـوان دریافـت کـ ه چـرامینی به  جای اسلح ه موجود در خانه، طناب دار را برای اجرا ی عدالت به کار م ی برد. زنان حت ی در آشپ زخانه،  پیش از آمدن مردان به قلاب دوزی اشاره می کنند و اطمینان دارند که مردان ،  ا یـن بار قلاب دوزی م ینی را به سخره خواهند گرفت و آن را مورد دیگری از توجـه زنـان بـه امـورئجز ی،  تلقی خواهند کرد. از د ید خواننده ای که با اصطلاح    میمون دلالت گر آشنا است می توان دریافت که مردان مدرک مهمی را با به سخره گرفتن قلاب دوزی از دست می دهند.

راجـر د ی. ابـرامز دروغ گفتـن را شکلی از عمل دلالت گـر حیلـه گرانـه ای مـی دانـد کـ ه آمریکایی های آفریقایی تبار به کار م ی بردند: »دلالت گر به نظر می رسد که از لحاظ کاربردی نـهاز لحاظ منشأ یک اصطلاح سیاه پوستی باشد . این اصطلاح را می توان در چندین معنـا بـه کـ ار برد… این اصطلاح به طور قطع به توانایی ش یاد (میمون) به صحبت با کنایـ ه بـزرگ، ع ی  بجـویی کردن، گول زدن،  نیش زدن، دروغ گفتن… و یک مجموعه کامل از اصطلاحات و حرکات اشـارهمی کند« (ابرامز 51-52).

آخرین عمل خانم هال و خانم پیترز، نشان می دهد که آن ها توانا یی  ای فـای نقـش میمـوندلالت گر را دارند و زنان در مقایسه با مردان در این  نمایشنامه از نظر فکری  نک تـهسـنج ترنـد وتوانایی تدب یر رو ی برنامه های  پیچیده را چون شناسایی و درک درست انگیزه قتل از طریق اموربه ظ اهر جز ئی دارند ، ول ی با کتمان آن ها و دروغ گفتن به مردان، وانمود می کننـد  کـ ه فقـط بـه امور جز ئی چون قلاب دوزی و لایی دوزی  بهجای  درک  انگیزه قتل ، سرگرم هستند. اگر     بعدهـامردان از این موضوع باخبر میشدند، احتمالاً   ع         کسالعمل آن ها مانند شیری که از میمون  زیرک فریب خورده بود، شباهت می داشت. در واقع آقای  پیترز و آقای هال هیچ کدام حت ی  برای یـ ک لحظه تحمل چنین ش کستی را نمی داشتند و مانند شیر در داستان لـوئیس گ یـ تس بـا زدن ف یـل، عصبانیت خود را نشان می دادند.

ارتباط  سلب انسانیت با نمایشنامه 

امه فرنان د یوید سزر، شاعر سیاه پوست و درام نویس فرانسوی زبان اهل مارتینیـک ، یکـی  از چهره های مهم ادبیات فران سه و از روشـنفکران برجـسته ضد         اسـتعماری فرانـسه در         گـستره ک           ئارا یب و آفریقا به شمار م  یآید. در کتاب ضداستعمار ی خود تحت عنـوان گفتمـان اسـتعمار(1952)، که ب یانیه جهان سوم به حساب م ی آ یـد، سـزر برخـورد اسـتعماری را بـه یـک  کلمـهthingification یعنی سلب انسانیت، معادل دانست (سـزر 42). او معتقـد بـود کـ ه از تـأثیرات مخرب استعمار م یتوان  به روندی موسوم به سلب انسان یت اشاره کرد که در اثر آن، استعمارگربا تنزل دادن استعمار شده به  شیئی در تلاش است به طورعملی هر  گونه مـسئول یت نـسبت بـه آنان را نفی کند و در صورت عدم نیاز، به راحتی بتواند از شر آن شیئ خلاص شود.

اصطلاح         استعماری سلب انسانیت سزر را م یتوان بـه نما یـشنامه جزئیـ ات گلاسـپل ،  نیـ ز تعمیم داد . ا ین اصطلاح ابتدا توسط مردان برای تمسخر و تحقیر زنان به کار برده م یشد و بعـدبه عنوان ابزار ی برا ی مخف ی کردن  انگیزه قتل مینی با استفاده از فریب مـردان توسـط زنـان بـه خودشان، ارجاع داده می شود.

آقای هال ، در نمایشنامه، واژ ه (Trifles) یا چ یزهای جزئ ی را تنها یکبار هنگـامی بـه کـ ار مـی بـرد کـه زن ـان  به جای  اندیشیدن      درباره قتل صرفاً بـه امـور جزئـی چـون شکـ سته شـدن

شیشه های مربا ی گ یلاس م ینی از شدت سرمای زمستان توجه می کنند. او  با تعجـب مـی گو یـد:

»خوب،  خانمها  عادتاً دلواپس چیزهای جز ئی اند«. یعنی در یک کـ لام، زنـان مـساوی جز ئ یـات هستند. زنان  با شنیدن آن شرمنده و کمی دور هم جمع م یشوند. این واژه به جز  ایـ ن قـسمت ، فقط در عنوان نمایشنامه به  کار رفته است. خواننده در پایان نما یشنامه به  این نت یجه  م یرسد کـه زن ها به  ئجز یات تبدیل  شدهاند یعنی زن ها تا حد اشیاء – امور جزئ ـی – تقلیـ ل ی افتـه انـد. ا یـنتبدیل شدن زن ها به  ئجز یات و مردان به کلیات سبب می شود که مـردان بـا ناآگـاهی از نحـوهاستفاده از کلمات نمادین که از دید مردان ، صرفاً جزئیات به  حساب م ی آیند بخـش اعظمـی ازمفاهیم مرتبط با قتل را از دست بدهند. برای مثال زنان به تدریج در م ییابند که  تمامی وسـایل درخـواستی م ینی – یک دامن زنانه،             لباسها، یک جفـت ک فـش، یـک  روسـر ی کوچـ ک، یـک  پیش بند و یک لحاف ق         لابدوزی شده – با استفاده از معانی پنهان کوه یخی برای پوشـ یدن، بـه  کار م  یروند که همگ ی از لحاظ نمادین  وسیله ای برا ی پوشاندن قسمتی از بـدن (ی عنـی کتمـانحقیقت ز یرین آن ها) به حساب  م یآیند. مینی، در حقیقت با درخواست وسایل نماد ین از زنـانمی خواهد که او را در پوشاندن حقیقت از مردان یاری دهند. از  آنجایی که مینی مانند همه زنان می دانست که مردان از توجه زنان به امور جزئ ی، مدام خرده می گیرند و به توجه خود به امـورکلـی  مهـم و جدی همواره افتخار می کنند با منحرف کـردن حـواس همـه زنـان و مـردان بـه  شیشههای  شکسته شده مربای گ یلاس و درخواست وسایل شخص ی به  جای           نگرانی از پرونـدهمهم              قتل، تلاش می کند تا وکیل بخش و کلانتر را  فریب دهد و وانمود کند کـ ه هرگـز طـرح وفکر پیچیده قتل شوهر در ذهن این زن ساده روستایی نمی توانسته شکل بگیرد.

اصطلاح جمع ناشناس  

خانم هال به دروغ به  آقای و کیل بخش می گوید که یک گربه، قنار ی داخل قفس را شکار کرده است و خانم کلانتر، جسد قنار ی را از شوهرش و وکیل بخش مخفی و وانمـود مـی کنـدکه هیچ چیز خطرناکی را با خود از صحنه جرم خارج نمی کند.

پنهان کاری و دروغ این دو زن را علاوه بر میمون          دلالتگر، م ی توان با ارجاع به اصطلاح جم ع ناشناس آلبر مم ی، بهتر توجیه کرد. برای تبیین موضوع، ابتدا نگارنده مقاله جمـع ناشـناسرا توض یح  م یدهد و نمونه         بارزی از آن را در کتاب هزار و یکشب بررسی م یکند که به وضوح با ا ین اصطلاح، ارتباط مستقیمی دارند . سپس ا یشان  به کاربرد غیرمستقیم و نـه  چنـدان آشـکار اصطلاح مم ی در نمایشنامه جزئیات م ی پردازد تا نشان دهد تا چه م یـزان ا صـطلاح اسـتعماری جمع ناشناس و زوال شخصیت منتج  شده از آن در برخورد مردان با زنان و دروغ آن هـا بـرای کتمان انگیزه قتل، نقش اساسی ایفا می کند.

ممی، نو یسنده و           مقالهنویس قرن ب یستم میلادی، در چهره استعمارگر و چهره اسـتعمارزدهکه  مطالعهای از استعمارزدایی در شمال آف ریقـا در دهـه 1950 اسـت ، بـه  برجـسته          سـازی بعـدروانشناسی روابط بین استعمارگر و استعمار شده می پردازد. به عقیده وی، اسـتعمارگر ابتـدا بـااستفـاده از یک سر ی نف ی ها شروع می کند و آن را تا جایی پـ یش مـ ی بـرد کـ ه بـا نفـی تمـام یصفت های مثبت استعمار شده، انسان یت او نیز سلب شود. استعمارگر برا ی  این منظـور از جمـعناشناس استفاده می کند تا بگوید: »همه آن ها  این طوری هستند . هم ه آن ها مثل هم هستند« (ممی 85). در حق یقت با استفاده از این اصطلاح، استعمارگر به جای این که بگوید یک فـرد اسـتعمار شده تنبل است، م ی تواند بگو ید هم ه  آنها تنبل هستند. این اصطلاح، نه تنهـا فردیـ ت شـخصاستعمار شده را از او سلب می کند  بلکه در موارد اعمال خشونت برای جرم یک فـرد اسـتعمار شـده تم ـام اس تعـمار شده ها، مج ـرم تلقی می شـود و زم ی نـه خـوب ی را بـرا ی توجیـ ه خـشونتدسته جمعی علیه آن ها  فراهم می کند.

ممی جمع ناشناس را در هیچ رمانی به کار نبرد . اما نگارنده آن را در روابط زن و مـرد درهزار ویکشب به کار م ی برد. این اصطلاح در اعدام صدها دختر دوشیزه توسـط شـهریار نقـشاساسی  ایفا م ی کند. از آن جایی که شهر یار و برادرش، شاه زمان، چندین مورد بی وفایی و خیانت زن به  مرد را در زنان خود و چند زن دیگر، مشاهده کرده اند، پادشاه تـصور نادرسـتی از زنـانپیدا کرده و در اثر تعمیم دادن چند مورد خیانت زن به کل زنان در مدت سه سال متوالی بـرای انتقام از تمام زنان به ویژه دختران معصوم، هر شب با دختری ازدواج و فـردای آن شـب او رااعدام م  یکند. در ا ین م یان، شهرزا د، دختر باهوش وزیر، به مدت هـزار و یـک  شـب بـا گفـتنداستان هایی به  پادشاه، او را معالجه می کند تا دست از کاربرد نادرست جمع ناشـناس بـردارد و  جرم چند شخص را به کل گروه زنان تعمیم ندهد ، و دختران معـصوم را قربـانی تـصور غلـطخود مبنی بر بی وفایی همه زنان نکند.

در هزارویکشب، جمع ناشناس، نقش توجیه خشونت هتـک حرمـت و اعـدام دختـرانمعصوم توسط پادشاه ستمگر را ایفا م ی کند، در نمایشنامه جزئ یات، هم مردان و هم زنـان از آناستفاده م  یکنند، با این تفاوت که زنان آن را به گونه ای به کار م ی برند که انگ یزه قتل پنهان بمانـدو مردان برای  تحقیر زنان و توجـه آن هـا بـه امـور بـی ارزش بهـره مـی جوینـد . ی عنـی در ایـ ن نمایشنامه، هر دو طرف درگیر از جمع ناشناس  به طورآگاهانه یا ناآگاهانه بهره می جویند.

در نما یشنامه جزئ یات، جمع ناشناس هنگاهی معن ی  پیدا م ی کند که خانم کلانتر به  کلانتـرو  وکیل بخش می گوید که م ینی نگران خاموش شدن بخاری و شکسته شدن شیشه های مربـای گیلاس از سرمای زمستان بود. شوهرش با تمسخر می گوید: »خوبه، شما زن ها، از پس زن ها برمی آیید! بیایید قتل را فراموش کنیم و به فکر مرباها ی خانم باشـیم«. در  ایـ ن قـسمت، خطـابکلانتر نه به مینی بلکه به کل زنان است و با این گفته، نه تنها می نـی بلکـ ه کـ ل زنـان، تحق یـ ر وشرمسار م  یشوند. آقای و کیل بخش، دوست دارد فکر خود را به مسایل جدی تـر خـانم رایـ تمشغول کند و آقا ی هال م یگوید که  زنها عادت دارنـد کـه دلـواپس چ ی         زهـای جزئـ ی باشـند . حرف  آقای هال باعث م یشود زنان به هم نزد یکتر شـوند. آقـای و  کیـل بخـش بـرای تلط یـ ف اوضاع، با سیاستمداری  م یگوید: »و در عین حال ، با وجود هم ه دلواپسی های خانم ها، آیا بـدونآن ها کـاری از ما ساخته است؟«. او             دستهایش را با آب سطل می شوید و وقتـی مـی خواهـد آنها را با حوله غلتکداری خشک کند به کثیفی آن زل م یزنـد و بـا لگـد زدن بـه  ظـرف  هـای کثیف ز یر ظ       رفشویی با عصبانیت م ی گوید: »حوله های کثیف، همچ ین زن خانه داری هـم نبـوده، نظر شما چیه              خانمها؟« ابتدا خانم هال از زیادی کارهای مزرعه شکایت م ی کند و بعد در دفـاعاز  مینی و زنان، نه تنها از کثیف بودن دستان وکیل بخش خرده م یگیرد، بل کـه آن را بـه  دسـتانکل مردان تعمیم  می دهد و م یگوید که حوله ها در خانه زود کثیف  می شوند چون دستان مردانهیچ وقت  آنطور که با ید  تمیز  نیستند. در  ایـن لح ـظه ر یشخند مردان با ریـ شخند زنـان همـراهمی شود چون زنان به  همجنس خود وفادار می مانند. 

در  پایان نما یشنامه، زنان ریشخند مردان را که  م یخواستند بداننـد کـ ه خـانم می نـی طـرحلحـاف را لا ییدوزی یا قلاب دوزی کرده، به               گونهای پاسخ م یدهند کـ ه     همـه بیننـدگان پ  ـــی  میبرند که در این نما یشنامه هم مردان و هم زنان، به    ئجز یات رو می آورند با ا یـن تفـاوت کـ ه زنان برا ی منحرف کردن  فکر مردان، جواب قلاب دوزی را می دهند تا از د یـدگاه ب یننـدگان بـامعنی حلق آویز کردن شوهر بـ یارتبـاط نباشـد. اهم یـت اصـطلاح ممـی در ا یـن نمایـ شنامه در صورتی خود را نشان می دهد که بدان یم ابتدا و انتهای ا ین نما یشنامه، بـا اصـطلاح ممـی  پیونـدخورده است . عنوان نما یشنامه از این جهت با جمع ناشناس، مرتبط است که خلاصه شده  ا یـن جمله          است: »زنان به امور جزئی توجه م یکنند«. یعنی زنان مساوی جزئیات می شوند. و         انتهـای نمایشنامه به  سبب نت             یجهگیری های گوناگون ب ینندگان قابل توج یـه اسـت چـرا کـ ه بیننـدگان درمی یابند که مردان ضمن تمسخر زنان، خود به    ئجز یات توجه می کنند و از مسأله         جـدی انگ یـزه قتل که به قلاب دوزی بی ارتباط نیست باز می مانند.

کاربرد نظریه رهایی بخش خشونت در نمایشنامه 

فرانتس  فانون، نویسنده فرانسوی زبان اهل مارتینیک، مقاله نـویس، روانپزشـک و انقلابـی بود.  وی در کتاب نفرین شدگان زمین  از میان بس یاری از موضوعات به  نقش خشونت واک نـشی در اسـتعمارزدا یی اشـاره مـ ی کنـد. بـه اعتقـاد او اسـتعمارگران، منـش أ تمـام ی خـشونت هـا درمستعمرات اند چرا که ساکنان سفیدپوست خشونت را وارد خانه و ذهن بومیـ ان اسـتعمار  شـدهمی کنند. فانون، اشاره می کند از آن جایی که استعمار با خشونت و حمله استعمارگر بـه اسـتعمار  شده ش کل م ی گیرد، منطق ی است که بگو ییم استعمار با همان سلاح خشونت، به پایان می رسـد .

او بر این باور است که ارتباط بومیان و ساکنان سف یدپوست بـا هـم در مـستعمرات جـز از راهخشونت و به کارگیری  گلولههای تـوپ و سـرنیزه،  میـ سر  ن یـست. او ادعـا مـی کنـد کـ ه چـون  استعمارگر، فرد بومی را از تحقق رؤیاهایش محروم ساخته است، فرد بومی مصمم است که ازهر وس یله مم کن برا ی نابود ی سا کنان سفیدپوست استفاده کند: »کار فرد بومی تصور تمام طـرقممکن  برای نابود ی کامل سا کنان سف یدپوست است « (فانون 93). علت  ایـ ن امـر آن اسـت کـ ه ((برای فرد بومی  این خشونت نشان دهنده آغاز عملیات تهاجم ی آن هاست«. (همان 85). در یک کلام آزادی فرد بومی، در گرو نابودی ظالم سفیدپوست است.

سارتر مانند فانون معتقد است: »در ایام آغـاز ین انقـلاب اسـتعمارزدایی، بایـ د اروپـا یی را کشت. این کشتن در حکم زدن دو نشان با یک  تیر است، یعنی کشتن همزمـان ظـالم و مـردی که  به او ظلم کرده است . در نت یجه یک کشته و یک مرد آزاد باقی م ی ماند« (مقدمه سارتر بـرای فانون). فـانون بـه  تـأثیر انـسانی مثبـت و نـه مخـرب خـشونت، اشـاره مـی کنـد و خـشونتاستعمارزدایی را رهایی بخش م ی نامد. او م ی نویسد: »استعمارزدایی به  خلق وا قعی مردان جدیـ د می انجامد. آن ش یئ ای که استعمار شده بود به انسان تبدیل م ی شود که باهمان روند، آن شیء رااز خود دور و آزاد می کند« (فانون 36-37).

نظریه خشونت استعمارزدایی در صورتی به نمایشنامه جزئیات، قابل تعمیم است که رابطـهمرد ظالم با همسر خود در قالب نظریه های پـسااستعماری فم ین یـستی مطـرح شـود. ی عنـی مـرد ، استعمارگر ظالم و زن مظلوم، در حکم بوم ی استعمارشده فـرض شـود. در نمایـ شنامه جزئیـ ات، جان را یت مدت بیست سال است که آرامش همـسرش را سـلب و او را بـا خـشونت تمـام درخانه ای  متروک زندان ی و اسیر کرده است . خانم هال و خانم پیترز، به تدریج پرده از ظلم و ستمآقای جان رایت به همسرش بر می دارند و کشف می کنند که فرد مقتول چندی پـ یش از قتـل بـاحلق آویز کردن قنار ی زیبا و آواز خوان مینی، تنها امید او برای زنده نگاهداشتن خـاطره گذشـتهشاد او – که صدای فرحبخش پرنده آن را تداعی مـ ی کـ رد – از او گرفتـه مـی شـود و بـه جـای زندگی شاد زناشویی برا یش زندگ ی خشونت آمیزی آورده بود. در نتیجه ، برا ی مینی راهی به جـزپایان دادن به خشونت ها باق ی نمانده بود. زنان با بیان ستم های بی شمار آقای رایت به همـسرش،چنین قتل ی را قابل توجیه م ی یابند. با توجه به نظریه فانون، می توان گفت که در ایـ ن نمایـ شنامه،مینی یک شورشی است که قدرت مردانه را زیر سؤال می برد و به جابجایی قدرت می پردازد.

نتیجه 

گرچه تمام      خوانشهای قبل ی از نمایشنامه جزئیات، به اهمیت نظر یه های فم ینیستی اشـارهکرده اند، پژوهش حاضر          قطعههایی از اثر را طوری کنار هم می چیند که خوانش پـسااستعماری جـدیدی از آن را ممکن س ـازد و این اثر را در زمـره ادب یات       عدالت خــواهانه و اعتراضـی بـه بی عدالتی های مردسالار ی قـرار دهـد. در نما  یـشنامه، مقتـول آمر یکـایی،  بیـ ست سـال متـوالی همسرش را مورد ستم قرار داده و به غیر از خشونت، راه دیگری برا ی اعتر اض باق ی نگذاشـتهاست. مینی را یت به  کمک همان روش ساکت کردن قنار ی، بـا شکـ ستن گـردن و حلـق آویـ ز کردن آن، به خشونت ظالم پاسخی کوبنده داده اسـت تـا عـدالت اجتمـاعی از دسـت رفتـه رابرقرار          سازد. برخلاف  بسیاری از      داستانهای              جنایی که کارآگاهـان، برتـری ف  کـری خـود را درآخر اثر ارائه م ی کنند، دو زن روستایی بدون هیچ غرور یا خودنما یی به  لا یـه  هـای ز یـرین کـ وه یخی روابط استعماری زن و شوهر و روش استعمارزدایی  مینی را یت با کشتن ظالم و آزادی ازقید و بند او، دسترسی پیدا م یکنند و گره های این قتل را با زدن        آخـرین گـره – قـ  لابدوزی- به عنوان  اشاره  تلویحی  بهکار  م یبرد مبن ی بر این که  مینی همسرش را حلق آویـ ز کـرده و اثـر راخاتمه م یدهند.

Bibliography Abrahams, R. D. (1970). Deep Down in the Jungle …; Negro Narrative Folklore from the Streets of Philadelphia. Chicago: Aldine Pub. Co.

Beauvoir, S.D (1989). The Second Sex, transl. H. M. Parshley. New York: Vintage; Knopf, 1952.

Bhabha, H. K. (1994). The Location of Culture. London; Routledge.

Bigsby, C. W. E. A. (1982). A Critical Introduction to Twentieth-Century American Drama. Vol. I. New York: Cambridge University Press.

Carlson, N. R. (1999-2000). Personality. Psychology: the Science of Behaviour (Canadian ed.). Scarborough, Ont: Allyn and Bacon Canada.

Carpentier, M. C. (2001).The Major Novels of Susan Glaspell. Florida: University Press of Florida.

—. (2008). Susan Glaspell: New Directions in Critical Inquiry. New Castle: Cambridge Scholars Publishing.

Césaire, A. (2000). Discourse on Colonialism. New York: Monthly Review Press, 2000.Print.

Donovan, S. (1986). Feminist Theory: The Intellectual Traditions of American Feminism. New York: The Ungar Publishing Company.

Fanon, F. (1968). The Wretched of the Earth. New York: Grove Press.

Gainor, J. E. (2001). Susan Glaspell in Context: American Theater, Culture, and Politics 1915–48. Ann Arbor: University of Michigan Press.

Gates Jr., H. L. (1988). The Signifying Monkey: A Theory of Afro-American Literary Criticism. New York: Oxford University Press.

Gilbert, S. M. and S. G. eds. (1996).The Norton Anthology of Literature  by Women: The Traditions in English. New York & London: W.W. Norton & Company.

Glaspell, S. (1386/2007). “Joziyyat”. Valiollah Dehghani. Farhang va  Honar. Nom. 60: 72-77.

—. (1920). “Trifles”, in Plays .Boston: Small, Maynard, and Co.

—. Des Moines Daily News, December 3, 1900 – April 19, 1901.

Hemingway, E. (1964). A Moveable Feast. New York: Scribner.

Keysar, H. (1985). Feminist Theatre: An Introduction to plays of Contemporary British and American Women. New York: Grove Press.

Memmi, A. (1990). The Colonizer and the Colonized. London: Earthscan.

Noe, M. (1983). Susan Glaspell: Voice from the Heartland. Western Illinois University: Macomb.

مقایسه تحلیلی جهان بینی و زندگی آدویف و آنگین در دنیای آدم های زیادی

پژوهش ادبیات معاصر جهان، دوره 17، شماره 3، پاییز و زمستان 1391، از صفحه 109 تا 121                        

مقایسه تحلیلی جهان بینی و زندگی آدویف و آنگین در دنیای آدم های زیادی

بهرام زینالی

دانشیار زبان و ادبیات روسی، دانشکده زبان ها و ادبیات خارجی، دانشگاه تهران، تهران، ایران

∗∗

روح انگیز قلیزاده

کارشناس ارشد زبان و ادبیات روسی، دانشکده زبان ها و ادبیات خارجی، دانشگاه تهران،

تهران، ایران

(تاریخ دریافت: 29/2/92، تاریخ تصویب: 7/8/92)

چکیده

موضوع جوانان قرن نوزدهم روسیه در آثار بیشتر نویسندگان، جایگاه ویژه ای داشت. زندگی و طرز تفکر آن ها با دیگران متفاوت بود. آنان ای دهها و شیوههای متفاوتی داشتند. تسلط شان به علوم مختلـف ، توانایی در سخنوری، شعر و ادب، جنگاوری و سبک زندگی اشرافی در آن ها به خوبی نمایان بود. امـا  از سویی، با دیگر اشراف زمان خود تفاوت عمده و بزرگی داشـتند .         زنـدگی روزمـره  و پـوچ ، تجمـلات ، مجالس و محافل اشرافی، تنها احساسی که برای  آنها به ارمغان  میآورد، احساس        پـوچی،    سـردرگمی، یاس و اندوه بود. آن ها خواستار ایجاد تغییرات و تحولات عظیم در درون خود و جامعه    بودنـد.     امـا راه رسیدن به  این هدف، برای آن ها غریب و ناآشنا بود. ای دهها و آرمان های آن ها برای اطراف یـان     قابـل درک نبود و توسط جامعه و اطرافیان پس زده می شدند. از این رو، بررسی شیوه تف کـر آن هـا ، مـورد  توجـه  و اهمیت نویسندگان قرن نوزدهم واقع گشت و محور اصلی آثار  آنها قـرار گرفـت. در اصـطلاح   ادبـی روسیه به اینگونه اشراف »آدم زیادی« گفته م یشد. در این مقاله سعی خواهد شد با مقا یـسه ا یـن گونـه  ادبی در آثار پوشکین و گانچاروف، تفاوت دیدگاه ها و سبک زندگی آن ها واکاوی شود. زندگی قهرمانان هر دو داستان، گویای جهان بینی و الگوهای ذهنی هر دو نویسنده می باشد. در این راستا، سـع ی خواهـدشد با ارائه توصیفی، ظاهر و شخصیت هر دو قهرمان، خواننده با مقایسه فضای توصیف شده و سنجش موقعیت زندگی آن ها  به تفاوت ها و تمایزات آن ها پی ببرد.

واژه های کلیدی: پوشکین، آنگین، گانچاروف، آدویف، آدم زیادی.

                                                        

E-mail: bzeinali@ut.ac.ir ،021-88634500 :تلفن: 61119134-021، دورنگار ∗

E-mail:  roohangiz_gholizadeh@yahoo.com،021-88634500 :تلفن: 61119134-021، دورنگار ∗∗

مقدمه 

ادبیات روسیه در دورههای تاریخی مختلف، دستخوش تغییرات بسیاری قرار گرفت. ا یـن حوادث در آثار بیشتر نویسندگان روس که همواره نقش ناجی و مدافع حقوق عامه مـردم را بـرعهده می گرفتند، به  خوبی منعکس می شد. مشکلات عامه مردم و روابط شـان بـا طبقـه حـا کم، موضوع اصلی آثار آن ها بود. نویسندگان بنا بر ضروریات جامعـه   بـه  موضـوعات  خـاص  دوران خود می پرداختند و به کمک قلم خود که همانند سـلا حی در برابـر  حکومـت  بـود ،         مـشکلات جامعه را بیان می کردند.

قرن نوزده در ادبیات روسیه، قرن طلایی نام گرفت. نویسندگان ا یـن دوره ب یـشتر از دیگـر  دوران به مبارزه با حکومت پرداختند. جریان های تاریخی مختلفی که در این راستا شکل گرفت، سرمنشأ پیدایش بسیاری از شخصیت ها و گونه های ادبی شد.

یکی از گونه های ادبی که در آثار بیشتر نویسندگان قرن نوزدهم خلق شد، مردمی بودند که به آن ها »آدم زیادی« می گفتند. خلق این گونه ادبی با اثر »یادداشت های آدم ز یـادی« تورگنیـ ف، شکل گرفت، اما در واقع این پوشکین بود که با رمان یوگنی آنگین آدم های زیادی را به گستره ادبیات روسیه وارد کرد.

بیشتر نویسندگان قرن نوزدهم روسیه، از طبقه اشراف و دربار بودنـد  و  زنـدگی  دربـاری و قوانین حاکم بر این طبقه اجتماعی برای آن ها ملموس و آشنا بود. آن ها این سبک زندگی را نفی کرده و از زندگی پوچ و روزمره اشراف، گریزان بودند و نارضایتی از وضع موجـود را در آثـارادبی خود با خلق شخصیت ها و موقعیت های مشابه، نمایان می ساختند.

در این مقاله سعی خواهد شد، این مسئله در آثار »پوشکین« و »گانچاروف« بـر  اسـاس  دو رمان یوگنی آنگین و داستان همیشگی مورد بحث و بررسی قرار گیرد.

پوشکین به  عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان قرن نـوزده ، نو یـسندهای مردمـ ی بـود   کـه توانست بیشتر مشکلات جامعه را در آثار خود منعکس کند. موضوع آدم ز یـادی از موضـوعات  اصلی آثار اوست. یوگنی آنگین، نمای نـده آدم ز یـادی بـه  گونـهای  زنـدگی  اشـراف دوران قـرن  نوزدهم را منعکس می کرد.

به دنبال استقبال از این     موضـوع از            سـوی     بیـشتر خواننـدگان،  نو یـسندگان دیگـر    بـه ا یـن گونه سازی در آثار خود پرداختند. هر یک از نویسندگان قرن نوزده، قهرمان خود را  بـه     گونـهای در ردیـف گـونه ادبی »آدم زیادی« قرار می دهند. یکـی  دیگـر  از نو یـسندگانی  کـه خـالق  آثـار  برگزیدهای است و در دوران زندگی اش توانست راه پوشکین را در پیش گیرد، گانچاروف است که بارزترین قهرمان این گونه ادبی در آثار او آبلوموف است.

اما نمی توان گفت: تمام این قهرمانان  کـه  توسـط نو یـسندگان مختلـف   معرفـی شـده انـد ، یکسـانند. هر یک از آن ها علاوه بر موقعیت اجتماعی، بیانگر نظر نویسنده اثـر  و  یـا خـالق  خـودمی باشند.

قهرمان رمان داستان همیشگی آدویف، در مقایسه با یوگنی آنگین، علیرغم شباهت  بـسیار به اشراف دوران قرن نوزده، درنوع خود متفاوت است. با بررسی بیشتر این موضوع، نقاط تـشابهو تفاوت »آدویف« و »آنگین« به  خوبی آشکار می شود.

محققان ز یادی در زمینه  این موضوع فعالیت داشتند که شـاخ      ص تـرین آن هـا،  و یـساریون بلینـسکی اسـت. مجموعـه مقـالات او در 11 جلـد و مربـوط بـه سـ الهـای 1843-1846 در زمینه های مختلف ادبیات و آثار نویسندگان روسیه به چاپ رسیده است. از  بـین ایـ ن مقـالات ، مقالههای 8 و 9 مربوط به  بررسی رمان یوگنی  آنگین و شخصیت  آنگین است. دیگـر محققـاناین  حیطه: نیکلای گوگول و مقاله »چند  نکته  درباره              پوشکین«؛ پوسپلوف و مقاله یوگنی  آنگین مثل یک رمان رئالیستی« (1983)؛      سولووی و مقاله »رمـان پوشـکین یـ وگنی آنگـین« (1981)؛ شاتالوف و مقاله »قهرمان رمان پوشکین یوگنی آنگین« (1986).

بحث و بررسی

در ادبیات روسیه، فلسفه و ماهیت وجودی انسان به  عنوان یکی از مسایل اساسـ ی جامعـه ، برای اولین بار در آثار پوشکین مورد توجه قرار گرفـت . او بنیانگـذ ار ادب یـات کلاسـ یک  روسـیه است که در قرن نوزدهم، وظیفه سنگین بررسی و حل مشکل مربوط بـه  روابـط  متقابـل  جامعـه ، حکومت و مردم را بر عهده می گیرد. به  عبارت دیگر، شکل گیری شخصیت مستقل یک انـسان،تحت عنوان »آدم زیادی« در ادبیات روسیه ظهور کرد.

گونه ادبی »آدم زیادی« برای اولین بار در اثر تورگنیف یادداشـت هـا ی آدم ز یـادی (1850) نمایان می شود. این گونه ادبی توسعه پیدا می کند و در نهایت دوبرولوبوف، مجموعه »آدم  هـای زیادی«، ادبیات روسیه را به  خواننده معرفی می کند که از آنگین شروع می شـود  و  بـه آبلومـوف  ختم می شود (بویکو، پوستنوف 5).

اما اصطلاح »زیادی« همانطور که بلاگوی در مقاله خود مـی نویـسد ، توسـط   پوشـکین در نسخه اولیه یوگنی آنگین  بهکار برده شد (بلاگوی؛ مسیر هنری پوشکین).

اصطلاح »آدم زیادی« قبل از هر چیزی با اشراف قـرن  نـوزده  در ارتبـاط اسـت. پ یـدایش اینگونه افراد پیش از هر چیزی نتیجه تقابل علم حاصل از تحصیلات اروپایی و             شـرایط    زنـدگی روسیه در فرمانروایی نیکلای، پس از شکست قیام دکابریست ها رخ می دهد (لاورتسکی 517).

آنگین »آدم زیادی« است، نه به دلیل این که اشراف زمان او کاری برای انجام دادن نداشتند؛ بلکه برعکس، کار بسیاری هم بود. او »آدم زیادی« بود، چون به بخشی از اشراف تعلق داشت که نمی توانستند شرایط و اوضاع بورژوازی را پذیرا باشند (همان 520).

تحقیر کرامت انسانی، آزادی، حق و نیز بازدارندگی و سـد  پ یـشرفت بـا نگهداشـت نظـامسرواژی و سلطنت مطلقه و انزوای اجباری از فرهنگ اروپایی و پیشرفتهای آن، بـدون  آن  کـه دچار ستیزهایی دردناک شوند، مورد توجه آن ها بودند. کسی  کـه نظریـه  انـسان یت و حکومـت  مبتنی بر قانون را دریافته، نسیم  روشـنفکری و آزادی  مـدنی را  لمـس و درک  کـرده بـود ، دیگـر  نمی توانست در نظم مرده تزارها احساس سعادت کند. روشنفکران روس در آرزوی آن بودند که بتوانند واقعیت را آشکار سازند و حقیقت را بگویند، اما حقیقت سرکوب می شد و موانع سانسور را تنها از طریق خزیدن از کوره راه ها می شد، دور زد. روشنفکران روس در وجـدان  خـود ، ا یـن انگیزه را احساس می کردند که به  تحقیر، خودکامگی و فشار؛ آشکارا اعتراض کنند. اما اعتراض آشکار حتی اگر نسبت به  دسیسه های یک حاکم شهرستانی بود، در ح کـم خود کـشی محـسوب میشد.

بسیاری از روشنفکران روس، در آرزوی آن بودند که برای  رفـاه  مـردم و  ارتقـای فرهنـگ  کشور تلاش کنند و مؤثر واقع شوند. اما تحت فشار آهنین رژیم و اختناق آن، هی چگونه ام کـانی برای فعالیت شهروندان و هیچ گونه فضایی  بـرای  جلـوه دادن ابتک ارهـای سی اسـی،  اجتمـاعی و تواناییهای دیگر وجود نداشت.

بدین ترتیب بود که، با استعدادترین اشخاص قادر نبودند؛ موجودیت خـود  را بـه   نحـوی معقول در درون جامعه مطرح کنند و به  نظر خود به  صورت »آدم زیادی« و انسانی که در زمـان  مناسب متولد نشده می آمدند. برای  آنها این توفیق پیش نیامـد   کـه از طر یـق  توانمنـدی  فـردی بتوانند،  بهآگاهی از ارزش اجتماعی خود دست یابند.

حال پس از آگاهی درباره چگونگی خلق »آدم ز یـادی« و جایگـاه آن در ادب یـ ات روسـ یه، تلاش می شود تا ا یـن     موضـوع  بـر روی قهرمانـان  دو اثـر     مهـم از دو نو یـسنده معـروف ی عنـی »پوشکین« و »گانچاروف« بررسی شود.

اثری از پوشکین که این موضوع در آن بررسی می شود، یوگنی آنگین است. این اثـر ،  طـی سال های طولانی نوشته شده است و حادثه تاریخی قیام دکابریست ها بر آن بی تأثیر نبوده است. پوشکین  در ماه می سال 1823 در کشینف، (زمانی که در تبعید جنوبی به سر مـی بـرد )؛ نوشـتن این رمان را  آغاز کرد. در  این اثر، پوشکین توانست م ردم روسیه و اشراف قـرن  نـوزدهم  را بـ ا توصیف زندگی بسیاری از اقشار جامعه به تصویر درآورد. موضوع              اصـلی     رمـان،     عـشق دختـر  اربا بزاده روستایی »تاتیانا« و پسر اشراف زاده شهری »یوگنی آنگین« است.

نویسنده دیگری که  بـه  موضـوع »آدم ز یـادی« در آثـار  خـود  اشـاره   کـرده اسـت ، ا یـوان الکساندرگانچاروف (1891-1812) است. او در خانوادهای تاجر و ثروتمند در سیمبی رسـک بـه   دنیا آمده است.

رماننویس مشهور و بزرگ روسیه »گانچاروف«، در زمان حک ومـت  مـستبد  نـیکلای اول، وارد عرصه نویسندگی شد. آثار او تأثیر به سزایی در شکل گیری مکتب رئالیستی روسیه  داشـت و تا حد زیادی بر نویسندگان بزرگی همچون تولستوی، تأثیرگذار بـوده   اسـت. ارزنـده  تـرین و ماندگارترین آثار گانچاروف  سهگانه داستان همیشگی، آبلوموف و پرتگاه اند  کـه  زنـدگی مـردم  روسیه  سالهای 40  الـی 60  قـرن نـوزدهم در  آن هـا مـنع کس  شـده  اسـت. در ا یـن  رمـا نهـا ، گانچاروف سعی می کند؛ واقعیت زندگی مردم  روسـیه را از  تمـامی لحـا ظ بـ ه تـصویر ب کـشد. نویسنده سعی  می کند، تمامی جوانب زندگی را از ابعاد معنـوی، اخلاقـ ی و  اجتمـاعی  بررسـی کند.

رمان داستان هم یشگی گانچاروف، برای بار اول در چهارمین شـمار ه مجلـ ه »معاصـر «، در سال 1847 منتشر شد. ای نکه این رمان در مجله انقلابی آن زمان چاپ شده بود،             بهتـرین تبلیـ غ اجتماعی و ادبی برای آن اثر بود. گانچاروف در طول 3 سال، مشغول نوشتن این رمان بـود . در مقاله »داستان غیرعادی (1875-1878)«، گانچاروف م ینویسد: ایده رمان در سال 1844  شـکل گرفت و در سال 1845 نوشتن آن آغاز شد و در سال 1846، فقط  چند فصل  باید به  آن اضـافهمی شد. رمان داستان هم یشگی، گانچاروف را در رده نویسندگان مطرح مکتب رئالیسم قرار داد که به عقیده بلینسکی، سعی داشتند جنبههای مختلف       جامعـه را منتقدانـه مـورد     توصـیف قـرار  دهند (بلینسکی 315-316).

آنگین از قهرمانان مکتب رئالیسم ادبیات روسیه است و تأثیرات زیادی بر نویسندگان بعد از خود دارد. باختین که رمان نویسی را تنها در حیطه چند صدایی م یبیند، پوشکین را  بـا وجـود  شاعر بودن، یک رمان نویس می داند و  مثالهای زیادی را ذکر می کند که چگونـه  در دل روا یـت تزو  آنتیتز هگلی، شکل می گیرد. پوشکین را باید اولین آغازگر روسی نو یـسی و  پـا بـه  عرصـه گذاشتن  شخـصیت  هـای روسـی در ادب یـات دانـست ، شخـص  یت هـایی  کـه  هـر چنـد  بـ ه  قـولداستایوفسکسی، مسئلهای فرا مرزی دارند، اما ویژگی هـای  ملـت  روس در آن هـا  نما یـان اسـت (فاتحی 1-2 ).

یوگنی آنگین، جوان زمین دار و کتابخوانی است  کـه بـ ه دیگـر   زمـین داران و  همـسایگانششباهتی ندارد و معتقد است اشراف باید صاحب زمین باشند (از عقاید خود پوشکین که نیم قرن بعد در روسیه به وقوع پیوست) (همان).

یوگنی آنگین، نماینده جوانان اشراف قرن نوزدهم بود، که درسال های20 شکل گرفتند. او در خانوادهای ثروتمند متولد و بزرگ شد. همانطور که در آن زمان عرف بود، او در خانه و تحت نظر مربیان خارجی، از جمله معلم فرانسوی تربیت شده بود. قهرمان داسـتان ، نماینـد ه  جوانـانی بود، که آن ها را »نسل طلایی« می نامیدند. آن ها بسیار توانمند و باهوش بودند، اما مشخصه اصلی آن ها زندگی شاد و به  دور از فعالیت بود. گردش در بلوار نفسکی، شرکت در مجالس رقـص  و باله، کارهایی بودند که مختص جوانان آن زمان بود. علیرغم        تمـامی ا یـن عـادت  هـا و     سـنتهـا  یوگنی آنگین در بین نسل طلایی آن دوره به سبب هوش و استعداد    بـالای خـود  و همچنـ ین بـه   دلیل داشتن دیدگاه انتقادی نسبت به زندگی اشراف، متمایز بود.

ویساریون بلینسکی، آدویف را؛ رمانتیک سه گانه می نامد. رمانتیک از لحاظ ذات و سرشت، رمانتیک از لحاظ تربیت و رمانتیک بر اساس شرایط زندگی. »آدویف« با نیت و هدف فدا کردن خود در راه آرمان های ملت روستای خود، گراچی1 را ترک و به  مرکز هی جانـات  زنـدگی ی عنـی سن پترزبورگ عزیمت می کند.

رمانتیک های حقیقی، رفتاری به غیر از این دارند. آن هـا  از  شـهرهای خفقـان  زده فرارینـد ، منزوی می شوند و در ذهن خود دنیای دیگری می سازند. »الکساندر آدویف« برخلاف این افـراد  است. او م یخواهد وارد جامعه شود و حتی خدمتی را نیز ارائه دهد. ا یـن  خـصلتی غیر عـادی و غیرطبیعی است که در نهاد قهرمان داستان قرار دارد و برخلاف خصلت هایی است که در جوانان اشراف سال های 30 و 40 قرن نوزدهم روسیه به چشم م یخورد (شبلیکین 75).

بر عکس قهرمان گانچاروف، قهرمان پوشکین یوگنی آنگین از زندگی  شـهری  بـه زنـدگی روستایی پنـاه مـ یبـرد .  یـاس و ناام یـدی شـهر  گری بـانگیر او مـ  یشـود . از  دوسـتان و  آشـنایان، جذاب یتهای ظاهری دنیای اشراف، خسته می شود، به  نویسندگی روی می آورد و انـدکی بعـد از ای نکار دست می کشد. بعدها  به مطالعه علاقه پیدا کرد، ولی این حـس  ن یـز بـه زودی  فـروکش

                                                        

1- روستایی در منطقه آرلوف.

کرد. او قصد عزیمت به خارج را می کند، اما پس از دفن پدرش و تقسیم اموال و داراییهای اودر ماه می سال 1820 به  روستای عمویش سفر می کند (بایفسکی 120).

او در روستا، همسایه جدیدی به نام لنسکی  پیـ دا مـی کنـد ،  کـه بـه  خـاطر  شـباهت  هـایاولیه شان، با هم صمیمی م ی شوند و به خانهای مـ یرونـد   کـه اولگـا ، نـامزد     لنـسکی همـراه  بـا  خواهرش تاتیانا – اولین اسم روسی در ادبیات روسیه- در آنجا زندگی می کنند. اما بـه         تـدریج، تفاوت های شخصیتی در آن دو پدیدار می شود و لنسکی احساساتی و دلداده در مقابـل   یـوگنی آنگین به ظاهر منطقی قرار می گیرد (فاتحی 1).

در رمان داستان همیشگی تقابل روستا و شهر با تفاوت  جهانبی نیها،  سـبک ترب یـت  افـراد در محیط روستایی بر اساس قوان ین زندگی شهری دیده م  یشوند. »آدویف« در  روسـتای محـلزندگی خود، اربابی جوان است که به واسطه  ویژگیهای ظاهری خود نه تنها فردی متـشخص ، بلکه جزء معدود افراد آنجا بود. زندگی در این فضا، به این جوان زیبا، تحصیلکرده و متفکر  القـاء  میکند که او در این دنیا یکتا و بی همتا است (گانچاروف 9).

در طول رمان، آدویف چندین بار از شهر به روستا و از روستا به شهر، نقل مکان می کند و هر بار در موقعیتهای مختلف قرار می گیرد. زندگی اربابی و خانه اشرافی او در این روستا، آن را به یک روستای ای دهال تبدیل م یکند که یکبار برای همیشه از نظام فئودالی جدا شده است، اما پترزبورگ، همانند شهری اروپایی با مشخصات منحصربه  فرد در  جامعـه  بـورژوازی  روسـیه بـه   تصویر کشیده شده است (بلینسکی 352).

یوگنی آنگین در ابتدای رمان؛ دارای شخصیت سردرگم و بی هدفی اسـت . م کـان         زنـدگی خود را از شهر به روستا تغییر می دهد، اما زندگی              روسـتایی ن یـز      جوابگـوی روح جـستجوگر  و سرگردان او           نمیشود. حتی دوستی با لنسکی جوان، نیز نمی تواند او را آرام کند. او در جستجوی هدف خود  به هر ریسمانی چنگ م یزند اما چیزی در وجود او دگرگون           نمیشود. یوگنی آنگـ ین در زندگی، در موقعیت های مختلفی قرار م یگیرد. عشق به  تاتیانا، یکی از موضوعات اصلی این اثر است که در دو مرحله توصیف می شود. یوگنی آنگین  به عنوان نماینده جوانان اشـراف    قـرن نـوزدهـم روسیه،          نمیتواند عاشق زنی شود که دلـداده اوسـت . او      بـار اول،  عـشق تاتیانـا  را رد می کند.

داستایفسکی در این زمینه با نظر بلینسکی مبنی بر ا ینکه یوگنی آنگین مانند  انـسانی  اسـتکه نمی داند در شرایط متناقض جامعه چگونه رفتار کند و به همین دل یـل  بـه فـردی خودخـواه  ویک گـونه ادبـی تراژیک تبدیل م یشود، موافق است. او می گو یـد:  یـوگنی آنگـ ین از ا یـن رنـج مـی برد که  نمیداند چکار کند، حتی  نمیداند به چه چیزی احترام بگذارد. هـر  چنـد  بـه  خـوبیمی داند که در دنیا چیزهایی وجود دارند که باید به آن ها احترام گذاشـت و  عاشـق  آن هـا  بـود . درفرمولی که بلینسکی در مورد یوگنی آنگین ارائه مـ ی دهـد ، او رنجـور  و خودخـواه اسـت . نظـر داستایوفسکی در این باره فراتر نیز م یرود. داستایفسکی معتقد است، آنگین به انسان خودخواهی تبدیل می شود که  به حال خود می خندد. چرا که حتی  نمـی توانـد  خودخـواه  نیـ ز باشـد . اگـر  او خودخواه می بود، به آرامش می رسید (داستایوفسکی 101-102).

داستـان با وجـود صحنههای رقیـق و عاشقانه که از عشق تاتیانا  بـه  یـوگنی آنگـ ین  خبــر می دهد، آرام آرام از شخصیت ها و احساسات رمانتیک خارج می شود و یوگنی آنگین و تاتیانا را به عرصه رئالیسم تلخی می کشاند. یوگنی آنگین که عـشق  تاتیانـا  را رد  مـی کنـد ، در دوئلـ ی بـا  لنسکی بر سر اولگا، لنسکی را از پا در مـ ی آورد و از آن شـهر مـی رود.  یـوگنی آنگـ ین در آخـررمـان، وقتـی تاتیانا را م یبیند که با پرنسی ازدواج کرده و بـا   مـستخدمینش در  آسـایش  زنـدگی  میکند. به پای او می افتد و طلب عشق می کند تا من دیگری بودلری- کلانی- فرویدی به  ظهور برسد. رمان  در لحظ ه به خاک افتادن  یوگنی آنگ ین و رد شدن عشقش توسـط تاتیانـا بـه پا یـان می رسد (فاتحی 1).

جنبههای مثبت و منفی یوگنی آنگین از دیدگاه بلینسکی، نتیجه        شـرایط    حـاکم بـر  جامعـهاست. او در مورد آن ها اینگونه می نویسد: عدم فعالیت و خفقان جامعه او را آزار می دهـد . او بـه  درستی نمی داند که چه چیزی م یخواهد و از چه چیزی بیزار    اسـت. بلی           نـسکی    لقـب              خودخـواه رنجور را به یوگنی آنگین نسبت م یدهد. منتقد، قهرمان را مؤاخذه نمی کند، بلکه بطور مـستقیماو را در برابر نظرات دیگران ایمن می دارد. به وضوح دیده م یشود که بلینسکی اعتراف می ک    نـد، یوگنی آنگین در نتیجه عشق به  تاتیانا دگرگون می شود. منظور او، نامه یوگنی آنگـ ین بـه تاتیانـااست که در آن یوگنی آنگین اعتراف می کند، خالصانه عاشق اوست و در صحبت های او اثری از زندگی اشرافی به چشم نمی خورد (میلاخ 423).

گانچاروف به  شخص    یتهای  تاتیانا و اولگا توجه ویژهای داشت  و آنها را نماینده دو قشراز زنان روسیه  م یدید. یکی از آن ها  بیشک، جنبه مثبت جامعـه و  تیپ ـی اسـت کـه ماننـد مـومویژگی های جامعه را به خود م ی گیرد. دومین گونه شخص یتی با ویژگیهای درک و هضم دنیای اطراف آزاد، مستقل و خودمختار           است. قهرمانان پوش کین، تات یانا و اولگا بیـ شتر از دیگـر افـرادمطابق شرایط و ویژگی های جامعه بودند (گانچاروف، 1955، 77-78).

در ابتدا ی رمان داستان هم یشگی، زمانی که آدو یـ ف در روسـتا زنـدگی مـی کـ رد، عاشـق

دختری به  نام سوف یا بود اما به مرور زمان و با تصمیم گرفتن برای عزیمت به پترزبورگ، عـشقاو را حقیر دیده و به فراموشی می سپارد.

امـا در ادامـه، داس ـتان روال دیگری م ی گیرد. قهرمان داسـتان، عاشـق نـادژ دا لوب یتـ سکایمی شود. کار و فعالیت خود را فراموش کرده و می خواهد با او ازدواج کند؛ امـا خیانـت  نـادژ دا لوبیتسکایا، آدویف را مأیوس می کند. او دچار یأس شده است و پیشرفت درشغل و حرفه برای او دیگر مفهومی ندارد. این روال تا پایان رمان ادامـه مـی یابـد. آدویـ ف سـردرگم و شکـ ست خورده به روستا برمی گردد و در آنجا زندگی عادی را در پیش می گیرد (بلینسکی 342).

آدویف از نظر جامعه و بر اساس زندگی اجتماعی شخصیتی رمانتیک است. اما بسیاری از منتقدان مکتب رمانتیسم زمان گانچاروف، بر این باور بودند که هر چنـد او در ظـاهر شخـصیتی با و یژگی های رمانت یک دارد اما بر خلاف آنها  دارای شخص یتی عم یق و چند لایـ ه اسـت  (مـا ن 248).

آدویف نمی توانست مسیر زندگی خود را پیدا کند؛ هر چنـد  در ابتـدا ،  زنـدگی  خـود را از جهشی بزرگ  به سوی پیشرفت و آینده ای بهتر آغاز کرد. وفاداری به  اطرافیان و به خـصو ص در عشق و عاشقی از خصلت های او بود. اما در پایان رمان، او به شخصیتی، مشغول به کار و فعال یـت تبدیل شده و این اوج دگرگونی و تغییرات در زندگی او بود (شبلیکین 77).

خواننده تصور می کند کـ ه رمـان داسـتان  همیـ شگی بـا بلا تکلی فـی شـخص روسـتایی در پایتخت  به پایان م ی رسد. او از تلاش و تکاپو  برای زندگ ی دسـت مـی کـ شد و بـه  ولنگـاری  وبیهودگی دچار می شود، ول ی ناگهان داستان روال دیگری م ی یابد. نیرویـی شـگرف در او بیـدار شده، در روستا مشغول به کار  م یشود و پس از آن بار دیگر به پترزبورگ بر م ی گـردد. روح یـه  مبارزهگر،  پیشرفت در کار جد ید و ازدواج بر اساس منطق نتیجه دگرگـونی اوسـت (بلی نـسکی 342).

تـا اینجـای کـار آدویـف و آنگین در بسیـاری از مـوارد،  بـسیـار  شـبیه هـم انـد . آن هـا  از عشقهای حقیقی، فراری و گریزانند و به افرادی دل می بندند که هیچ گونه  احـساسی نـسبت    بـه  آنها ندارند. شاید علت این که آن ها همواره در تنهایی به سر م یبرند، همین مسئله  باشـد. عـشق  در نظر و تصور آن ها پدیدهای دست نیافتنی و مبهم است.

بزرگترین و آشکارترین کمبود رمان داستان همیشگی از نظر بلی نـسکی، ا یـن  اسـت  کـه درپایان رمان؛ ماهیت اصلی شخصیت آدویف جـوان  از  بـین مـ  یرود. قهرمـان   رمـان  طبـق اظهـار بلینسکی با چیزی که در ابتدای رمان توصیف شده، متفاوت است. چهره و شخصیت او تصنعیاست. خصلت آدم رمانتیک در ذات و سرشت او بود. اینگونه افراد هیچگاه به شخصیت مثبتـ یدست نمی یابند. نویسنده بهتر بود او را به خاطر تنبلی و بی هدفی در روستا از بین مـی بـرد ، تـا ای نکه مجبورش کند به  پترزبورگ رفته و صـاحب  شـغل  خـوب   شـده و بـا  دختـر     ثروتمنـدیازدواج کند. طبی عیتر آن بود کـ ه او را              انـسانی سکتار یـست1 یـا      فرقـهگـرا             معرفـی کنـد ،       ولـی مطلوب تر از همه آن بود که او را به اسـلاویانوفیل2 تبدیل کنـد . در آن زمـان  بـود کـه قهرمـان  داستان تبدیل به شخصیتی رمانتیک م ی شد و هیچ وقت کسی شک نمی کرد  کـه         چنـین     افـرادی وجود ندارند (بلینسکی 321).

نویسنده، پایان داستان را خیلی تغییر  نمیدهد و آن را مانند یک نویسنده واقع گرا به پایان می رساند. اما، فکر این که چرا زندگی مردم روسیه اینگونه به پایان می رسد؛ ذهن او را به  خـود  مشغول می داشت. در رمان جدیدش آبلوموف، آن گونه که گانچاروف به  این موضوع پرداخـت ، این بار نیز نویسنده مجبور شد، بر روی شیوه تفکر قبلی متوقف شود (شبلیکین 78).

گانچاروف دریافت که پترزبورگ – بـه  عنـوان پا یتخـت – بـا  شهرسـتان  و بـه خـصوص  روستا، دارای دو فرهنگ اجتماعی کاملاً متفاوت است، دو دنیای متفـاوت  و همزمـان  بـا  آن، دو موقعیت تاریخی مجزا. زمانی که »آدویف« از روستا به شهر نقل مکان می کند، از یک موقع یـت اجتماعی به موقعیت دیگری می رسد و شخصیت و افکار او در این نظام جدید، به طـور کلـیغیرمنتظره و جدید است (گانچاروف 9).

مهمترین شباهت موقعیت های توصیف شده در آثار داستان هم یشگی و  یوگنی آنگـین، در این است که در هر دو اثر، قهرمانان؛ شخصیت هایی باتجربه و پختـه ا نـد کـ ه ا یـده هـای مکتـب  رمانتیسم برای آن ها بی مفهوم است. بلینسکی شباهت آدویف و لنسکی را دریافتـه  بـود . در ایـنجا شخصیت آدویف، از بین رفتن ای ده آلهای مکتب رمانتیسم، به عنوان جهان بینی منسوخ شده را می دید که نسل جوان را از واقعیت های زندگی دور می کند.

گرسن (هرتسن)3  مینویسد: شخصیت یوگنی  آنگین به قدری ملی و           مردمـی بـود   کـه در تمامی رمان ها و داستا نهایی که در ادبیات روسیه مشهور م یشدند، به چشم مـ ی خـورد . نـه   بـه  دلیل این که آنها قصد داشتند از او تقلید کنند؛ بلکه به دلیل آن  کـه او را در همـه  جـا ، در              نـزد

                                                        

  • پیرو مکتبی که از کلیسا و مذهب جدا شده است.
  • جریان ادبی و فلسفی- مذهبی در جامعه روسیه، که در سال های 40 قـرن نـوزدهم شـکل گرفتـه اسـت و بـراستقلال روسیه و  تفاوتهایش با غرب استوار است.
  • تلفظ فارسی نام گرسن، به همین شکل است و هرتسن تلفظ انگلیسی این نام است.

خود و در درون خود می یافتند (گرسن 204).

گانچاروف علیرغم این که، روح نویسنده رمان یوگنی آنگ ین را درک  کـرده بـود ، قهرمـان خود را به سبک خویش پروارنده است. نویسنده رمانتیسم به استثنائات موجود در جامعه توجهنکرد؛ بلکه به اصل و ریشه مسائلی که افرادی مثل آبلوموف را پدید آورده اند، توجه  کـرد. امـا  ارتباط این دو قهرمان برتر »آدم زیادی« و »آدم های غیر زیادی« ناگسستنی اسـت . چـرا   کـه هـر  دوی آن ها بر روی یک درخت سرنوشت به بار نشسته اند (همان).

 

آن چه در متفاوت شدن این قهرمانان نقش داشت:

  • معلمان و تربیت
  • میراث پدران و مادران
  • عشق و چگونگی پاس خگویی به این احساس
  • میزان علاقه به مجالس و بزم های اشرافی

و شرایط محل زندگی؛ که منجر به تحولات درونی در پایان داستان و سرانجامی متفاوت.

نتیجه

نویسندگان قرن نوزدهم ادبیات روسیه، جایگاه ویژهای در  ادب یـات آن  کـشور دارنـد . هـر  کدام از آنها به موضوع خاصی پرداخته اند. مشکلات و معضلات جامعه به خوبی در آثار آنها منعکس شده  است. هنر و آثار این نویسندگان، مجموعه »آدم های زیادی« را پدید آورده اند  کـه قهرمانانی همچون »آنگین«، »پیچورین«، »رودین«، »آبلومـوف «، »آدو یـف«، »       راسـکولنیکوف« و غیره در زمره این افرادند. اما آنچه که  بیشتر از همه در این قهرمانان  به چشم  م یخورد، منحصر به فرد بودن و متفاوت بودن هر یک ازآنها است. در عین حال تمام ی آنها به گونهای  نمای     نـده جوانان قرن نوزدهم بودند. نویسندگانی که به موضوع »آدم زیادی« پرداختند، افرادی بودنـد   کـه خـود متعـلق بـه قشـر دربار بودند. زندگ ی اشرافی، قوانین حاکم بـر  اینگونـه  محافـل ، ظلـم  و ستمهای حاکم بر رعایا،     بـرای آن هـا          آشـنا و ملمـوس  بـود .        بنـابراین  نـشان دادن ضـعف هـا  و مشکلات این جوامع برای آن ها آسان بود و هر کدام از این نویسندگان، سهم به سزایی در رفع این مشکلات بر عهده داشتند. پوشکین به واسطه قهرمان خود یوگنی آنگین به زیبایی            توانـستچهره اشراف شهرنشین قرن نوزده روسیه را              نشان دهد. افرادی که در جامعه              تحـت     عنـوان آدمزیادی بودند و جامعه توانایی درک آنها را نداشت. افرادی که زندگی شهری برای آن هـا فقـط یأس و ناامیدی به بار آورد. آنها نمی توانستند جایگاه اجتماعی خود را پیدا کنند؛ بـه  ناچـار ازآن محیط دور م ی شدند و اغلب به جاهای آرام و  ساکت پناه مـی بردنـد  تـا   سـکوت و آرامـش طبیعت مرهمی بر دل آشفته و پرتلاطم آن ها باشد.  امـا        حتـی طبیعـت  ن یـز  نمـی توانـست  روح سرکش و جستجوگر آنها را التیام بخشد. آنها از مردم دور  م یشدند و در پی یافتن آرمانهای خود به      سرنوشت های مختلف دچار می شدند.    قهرمـان  پوشـکین،              بعـد از    سـال هـا              جـستجو و ریاضت، به آرامش م ی رسد و با پیوستن به گروه دکابریست ها به هدف خـود  نائـل مـی شـود  و بدین گونه روح    مبارزهگر خود را تسکین م ی دهد. در مقابل این شخصیت قهرمان رمـان  داسـتانهمیشگی گانچاروف، آدویف قرار دارد. او در ابتدا انسانی شاد و سرزنده است که در           روسـتایی دور زندگی م ی کند. آرامش و سکوت روستا او را به تفکر فرو م  یبرد که          هـدف از              آفـرینش او چیست؟ تنها جوابی که او در ذهن خود پیدا می کند، این است که انسان باید تـلاش  و فعال یـت کند و زندگی توقف و ایستادن در نقطه سکون نیست. او زندگی پرهیاهوی  شهر را  بـه آرامـش  روستا ترجیح داده و به پترزبـورگ مـی رود. امـا  بـا  درک ا یـن  کـه در       زنـدگی    ماشـینی  شـهری آرمان های او برای افراد شهرنشین جز خنده و          حرفهای توخالی چ یـز دی    گـری نیـست ، دچـاریأس و ناامیدی می شود و آرما نها و            جهان بینی             خـود را از دسـت مـی          دهـد.      زنـدگی بـا تمـام زیبایی ها برای او اندوهگین و خسته کننده به نظر م یرسد. او عشق و عاشقی را از یاد  مـی بـرد ، چرا که تجربههای تلخ  اثر ناخوشایندی بر او بر  جای گذاشت.  بـدین ترتیـ ب او بـار  دیگـر   بـه  روستا باز می گردد ولی باز هم          نمیتواند، خود را آرام سازد. پس تصمیم می گیرد، شیوه زندگی و نحوه تفکر خود را تغیـیر دهـد. در نهایت این ظاهرسازی، ریا، عـشق          مـادی و … اسـت کـهجای ایدهها و تفکرات روشن او را می گیرند.

Bibliography

Bayevski, V. S. (1983). “Vremya v Yevgeni Onegine” “. (Time in Eugene Onegin).

Leningrad publication. Leningrad.

Belinski, V. Gh. (1956). “Sbornik sochineniy, 10 tom“. (Set of Literal Works, vol.10).

Moscow.

Blagoi, D. D. (1967). “Tvorcheskiy poot Pushkina (1826-1830).” (Pushkin’s Artistic

Path (1826-1830).). Moscow: “Sovetskiy pisatel” publication

Boyko,V.A. Postenov,O.G. (2007). “Lichnost I traditsiya: opit preodolevaniya problemi

“lishnego cheloveka” v russkoy literature 19 veka”. (Character and Tradition, Removing the Superfluous man in 19th literature of Russia). Criticism and Semiotics publication, Novosibirsk-Moscow.

Dostoyevsky, F. M. (1930). “Sbornik sochineniy, 13 tom“. (Set of Literal Works, vol.13). Moscow.

Fatehi, Mehdi. (2010). “Honare adabiyat va sinema, Pooshkin aghazgare revayate roosi. (Literature and Cinema History, “Pushkin The Pioneer of Russian

Narration”). Gertsen, A. I., vol.7.

Goncharov, I. A. (1952). “Sbornik sochineniy v 8-mi tomakh, tom 1. (Set of Works in 8 volumes, vol. 1). Moscow.

—. (1952). “Sbornik sochineniy v 8-mi tomakh, tom 8. (Set of Works in 8 volumes, vol. 8). Moscow.

Lavreskiy. A. (1989). “Stat’ya Lishniye ludi”. Iz sayta feb-web.ru. (Essay “Superfluous man”).

Mann,U. V. (1969). “Filosofiya I poyetika Naturalnoy shkoli” “. (Philosophy and Poem, Naturalism School). Moscow.

Milakh, B. S. (1966). “Evgeniy Onegin“. (Eugene Onegin). Moscow: Nauka publication Primchanie, 315-136

Sheblikin, A. P. (1998). “Neobiknovennoye v romane I.A.Goncharova Obiknovennaya istoriya” “. (Unusual in a novel by Ivan Goncharov “Ordinary Story). Ulyanovsk:

“Pechatniy dvor” publications.

مقاله :چالش های سنت و مدرنیته در چند داستان کوتاه معاصر ایرانی

پژوهش ادبیات معاصر جهان، دوره 17، شماره 3، پاییز و زمستان 1391، از صفحه 141 تا 156                        

چالش های سنت و مدرنیته در چند داستان کوتاه معاصر ایرانی

زهرا جان نثاری لادانی

استادیار زبان وادبیات انگلیسی، دانشکده زبان های خارجی دانشگاه اصفهان، اصفهان، ایران

(تاریخ دریافت: 2/5/92، تاریخ تصویب: 2/9/92)

چکیده

    مطالعه حاضر درباره جا یگاه و رابطه سنت و مدرنیته، تقابل و تضاد، و یا به هـم آمی ختگـی آن هـا در

گونه داستان کوتاه  ایرانی است. برای  این منظور شـش داسـتان کوتـاه از مجموعـه بـشنو از وی چـونحکایت  می کند، انتخاب شده است. این داستان ها عبارتند از: »باغ فرخ لقا«، »        آیینـه سـنگی مـادربزرگ«، »کنیزو«، »اسرار مرگ میرزا ابوالحسن خان حکیم«، »در پشت آن مه«، و »شازده کوچولو « که به   ترتیـب توسط شهرنوش  پارسیپور، منصور کوشان، منیرو    روانیپور، امیرحسن چهلتن، اصغر عبداللهی، و جعفر مدرس صادقی به نگارش  درآمدهاند. در  این   داستان ها،  برهمکنش سنت و مدرنیته در جامعـ ه ای    رانـی در قالب مض امین  زیر نمودار م یشود: جایگاه زن مدرن در جامعه سنتی، تضادهای نسل زنان مدرن و زنـانسنتی، انحراف اخلاقی در جامعه مردسالار در حرکت بـه سـمت مدرنیتـه، سـکوت و جنـون زنـان، وخودشیفتگی و خمودگی زن به عنوان موجود ی با هویت مسخ  شده در زندگ ی متأثر از مدرنیته. گزینش این         داستانها بر اساس جدید بودن و همخوانی شان با رویکردهای ذیل انجام گرفته اسـت . نگارنـده  در نظر دارد تا با رویکردهای فمینیستی و ساختارشکنی، این داستان ها را بررسی و به ارزیابی نحوه کاربردسنت و مدرنیته در آن ها بپردازد. هدف از انجام این مطالعه، اثبات وجود کنش و برهمکنش میان سـنتو مدرنیته در            داستانهای کوتاه انتخاب شده است. به بیان دیگر، نگارنده در صدد اثبـات ایـن حقیقـتاست که برخی از            داستانهای کوتاه ایرانی معاصر قادر به نمایاندن مدرنیته صرف و نادیده گرفتن سنتبه طور کامل نیستند.

واژه های کلیدی: سنت، مدرنیته، داستان کوتاه، نقد فمینیستی، ساختارشکنی، فرهنگ ایرانی.

                                                         

 E-mail: z.jannessari@fgn.ui.ac.ir ،0311-7932391 :تلفن: 7932391-0311، دورنگار ∗

مقدمه 

داستان کوتاه معاصر ایرانی یکی از گونه های ادب ی جد ید است که کشمکش  هـای موجـودبین نسل جدید و قدیم، تحولات فرهنگی بوجـود آمـده توسـط مدرنیتـه در بافـت و سـاختارجامعه، و تضادهای حاصل از این دگرگون  یها را در زنـدگی شخـصیت هـا ،  کـه نمای   نـده افـراداجتماع اند، به زیبایی به تصویر م ی کشد. مدرنیته در اروپا خی لـی پـ           یشتـر از مدرنیتـه در ایـ ران اتفاق افتاد، یعنی از قرن هفدهم به بعد، اما موج دوم و      گستردهتر مدرن یته در اواخر قرن نـوزدهواقع شد . اصل عدم قطعیت و فیزیک کوانتوم، باعث بروز ترد ید در همـه           واقع  یـت هـای ع ی نـی شد. خوانش های جد یدی که فرو ید و دارو ین از اصـل وجـودی، اعمـال و رفتـار انـسان ارائـهدادند، جایگاه والای بشر را زیر سؤال برد. همچنین، بـا درگـرفتن دو جنـگ جهـانی هولنـاک، تصویری ناامیدکننده و سرد از هستی بشر و ادامه حیات او در جامعه در اذهان عمـومی شـکلگرفت  و به این ترتیب، انزواطلب ی و پوچ گرایی بر        زندگی مردم حاکم شد. افزون بر ایـ ن، نظـامسـرمای ـهداری و مفاسد ناشی از آن باعث تولـد جـوامعی شـد کـ ه در آن هـا د ی گــر مفـاه یم و  ارزشهای سنتی معنا یی نداشت؛ و برغم  پیشرفت های چشمگ یر در زمینه های اقتصاد ی و علمی که رفاه هر چه بیشتر زندگی افراد را امکان پذیر می ساخت، ویرانی و فـساد اخلاقـی حاصـل ازاین دستاوردها ،  تیشه ای بود بر ریشه های سست بنیان های نو ین اجتماع ی و بشری. برای نمونـهمی توان به ساخت و بکارگیری سلاح های مخرب هسته ای در جنگ جهانی دوم اشاره کرد کـ ه پیامد آن کشتار  بیش از چهل میلیون انسان بود. بدین ترتیب، با کمرنگ شدن ارزش های معنوی و اخلا قی، سنت های گذشته بدست فراموشی سپرده و معیارهای ارزش ی  نوین جـایگزین آن  هـا شد. اما ا ین پا یان داستان نبود؛ جایگزینی  این  ارزشها و شیوه های ف کری جد ید که همـه امـورمطلق و نازل شده بر انسان را به چالش می کشید،             قربانیان فراوان ی داشت ، و منجر به فروپاشـی بسیاری از بنیادهای نهاد ینه شده و مراجع قدرت، از جمله خانواده، فرهنگ مردسالارانه، سـنتازدواج، مذهب، زندگی روستا یی، اقتدار شخصی و غیره شد . ا یـن فروپاشـی موجـب پ یـدایش مفاهیم  نوینی از جمله فردگرایی، حقوق زنان، ب یدینی و فساد عمومی، مهـاجرت بـه شـهرها وحومه نشینی،  شخصیت های آسیب پذیر و شکننده، ناراحت ی های روحـی و روانـی و بـسیاری ازمسایل د یگر شد. این  فرایند بس یار  پیچیده و سهمگین بود، اما  نیل به مدرنیسم ه یچ گـاه باعـثزدوده شدن کامل سنت از صفحه افکار و اعمال انسان نشد،  بـه             نحـوی کـ ه همـواره مـی تـوانکشمکش های کوچک و بزرگ را در سرتاسر زندگی بشر مدرن و حتـی پـسامدرن جـستجو ومشاهده کرد.

اما ا یران ن یز همگام با اروپا تجارب تلخ ناشی از آثار مدرنیته را در مقیاسی متفاوت تجربه میکرد. در  ایران اند یـ شه تجـددگرا بـه         تـدریج در عـصر قاجـار و بـا مطـرح شـدن خواسـتمشروطیت و حکومت          قانونی  شکل         گرفت. به  این ترت یب، بـا برآمـدن تمـایلات ملـ یگرایانـه، ارزشهای  تثبیت شده  پیشین  نیز به  آرامی رنگ می باخت و جای خـود را بـه             ارزش هـای تـازه میداد. همراه با این تحولات، شاهد بوجود آمدن  گونههای  ادبی       جدیدیم، ب ه نحوی که فتحعل ی آخوندزاده ب ه عنوان      نخستین  نما         یشنامهنویس آس یا و ایران درام را بـه عنـوان گونـه ای معــرفی می کند که با ید  به جای گلستان و زینت  المجالس   بنشیند تا پاسخگوی  نیازهای جامعـه معاصـرباشد، ز یرا از دوره قاجار به این سو، نثر به حیات واقعی مردم گرایش پیدا کرد. برخورد تجـددغربی با »ارکان فرهنگ ی و اجتماعی  ایران عصر قاجار« باعث تزلـزل نظـام ادبـی کهـن و  پدیـ د آمدن رمان و داستان کوتاه شد (میرعابدینی 10-9)، اگرچه ایـ ن گونـه هـا از نظـر ادبـی بـسیار ضعیف بودند و به زمان بسیاری برای تکوین نیاز داشتند.

      پیدایش داستان کوتاه در ایران  به صورت فن ی و جدی پس از انتشار »فارسی شکر  اسـت«

(1300) شروع شد، یعنی      دورهای که رضاخان قصد داشت ا یران را به کشوری متمـدن و نـوینتبدیل کند. این گون ه ادب ی تازه توسط جمالزاده معرفی و پرورده شد، اگرچه پـیش از جمـالزادهاشکال          متفاوتی از روایت منثور در متونی همچون سفرنامه، خوابنامـه، حکایـ ات ماجراجو یانـه، روزنامهها (به ویژه    نشریه      صور  اسرافیل و چرند و پرند دهخدا ) به چشم  می خـورد . بـ ه عنـوانمثال، جمالزاده در داستان »فارسی ش کر است« مساله حیاتی زبان را به عنوان مضمون     پرورانیـد.

در این داستان، جمالزاده از زبان مطنطن انتقاد می کند، آن را عاملی برا ی عقب افتادگی م ی دانـد،و زبان روان و کوچه بازاری را عامل موفقیت در برقراری ارتباط میان طبقات مختلف اجتمـاعی میداند.

داستان کوتاه ا یرانی پس از جمالزاده در مراحل رشد خود شاهد پیشرفت چـشمگیری درآثار بزرگ علوی، صادق هدایت، و غلامحسین ساعد ی  بود. از  میان آثـار علـوی مـ یتـوان بـهچمدان (1311) اشاره کرد که »ضدیت  آشکار  هر چند  نومیدانه قهرمانان داستان ها با قراردادهـاو رسوم کهنه و پذیرفته شده« را باز می نمایاند (میرعابدینی 326). همچنین م ی توان از میان آثـارهدایت از  مجموعههای زنده به گور (1309)، سه قطره خون (1311)، و سـای ه روشـن (1312) نام برد که انتقاد ی است بر فـضای اجتمـاعی و روحـی ناشـی از شکـ ست مـشروطه و تأث یــر  خفقانآور آن بر نویسنده  ایرانی. در  این ب ین، غلامحس ین  ساعدی  نیز بـا خلـق داسـتان  هـایی ازجمله »دعوت« و »زاویه« به نقد جامعه و سیاست روزگار خود پرداخت.

دهه های 1340 و 1350 شاهد رشد بیشتر داستان کوتاه در دستان س یمین دانشور بـود کـ هقالب و زبان مناسب داستان را به شکلی استادانه و پخته به کار م ی گرفت، و علاوه بـر اسـتفاده درست از فن روایت، به انتقاد از اوضاع اقتصادی، س یاسی، فرهنگ ی و اجتمـاعی  ایـ ران پهلـوی نیز  می پرداخت. به عنوان مثال، مجموعه بـهکـی  سـلامکـ نم؟ (1359) گو یـای شـرایط تلـخ ودردناک زنان ایرانی در کانون خانواد ه مردسالارانه ایرانی است . در  ایـ ن مجموعـه، دانـشور بـهوضعیت زنان سنتی در جامعه در حال گذار از فرهنگ کهن به فرهنگ جدید و نیز زنان متجدد که در گیر و دار کشمکش با فرهنگ سنتی اند می پردازد.

گونه داستان کوتاه  ایرانی که  پیدایش آن اصولاً وابسته به شـ کل گ یـری پد یـده مدرنیتـه دراواخر دور ه قاجار و کل دوران پهلوی است، در دست نویسندگانی که در چکیده ذ کر شـد، بـهاوج ش کوفایی و کمال خود می رسد، و به این  ترتیب،  آینه تمام نمای شرا یط زنـدگی  ای      رانـی درجامعه ای در حال گذار از سنت به مدرنیته با تمام تناقض ها، درگ یری ها و تضادهای حاصـل ازاین رویارویی می شود.

داستان کوتاه  به دلیل موجز و مستقیم بودنش مورد توجه نویسندگانی قرار گرفـت کـ ه در عصر سرعت ، برا ی انتقال مفاهیم مورد نظرشان از آن بهره بردند. داستان کوتـاه  ای  رانـی معاصـرنیز همانند گونه های مش ابه خود در دیگر فرهنگ ها و زبان  هـای دن  یـا، از خـود توانمنـدی  هـای شگرفی به نمایش گذاشته  است . از  این گذشته، بار فرهنگی  ایرانی و یا بوم ی غ نی در بافت این داستان ها آن ها را به گفتمان های مناسب ی برا ی طرح       چالشها و کشمکش های ذ کر شـده تبـدیل می کنـد. آنچه در ادامه می آید بررسـی بـرهم کـ نش م یـ ان سـنت و مدرنیتـه در شـش نمونـه ازداستان های کوتاه ایرانی معاصر است.

بحث و بررسی  در داستان »باغ فرخ لقا« (1380)، شهرنوش پارسی پور سه تیـپ شخـصیتی متفـاوت را درکنار هم به نمایش گذاشته است که  بررسیشان آشکارا نشان دهنده تـضاد شـدید بـین سـنت ومدرنیته در داستان کوتاه ایرانی است. تیپ اول نشانگر زن مـدرنی اسـت کـ ه بـه قـصد انجـامفعالیت هـای اجتمـاعی، مقولـه وظـایف سـنتی و از پـیش تعیـین شـده      بـرای زن در فرهنـگمردسالارانه را به دست فراموشی سپرده است. این شخصیت بر خلاف یک زن سنتی، گرداننده میهمانی های هفتگی است که در آن اغلب افراد نام آور از هر دسـته و رسـته ای حـضور دارنـد.

همچنین فرخ لقا در کنار چنین روابط اجتماعی گسترده ای، اوقات خود را وقف سرودن شـعر ویا تبدیل شدن به یک مدل برای نقاش کرده است . فعالیت هایی مانند  نویسندگی و نقاشی زنـان در حوز ه عقاید فرهنگ مردسالارانه مورد م ؤاخذه بوده و هست. آنچه این فرهنگ بـه صـورتپیش فرض در مورد زنان باور دارد این است که زنان باید وقت خود را صـرف انجـام وظـایفخانه داری، تربیت فرزندان، و رسیدگی به شوهرانشان کنند و اگر فعالیتی مانند آنچـه ذ کـ ر شـدباعث ایجاد خدشه در وظایف زنانگی شود، باید آن ها را محدود  کـرد. امـا  ایـن فرهنـگ زنـانمجرد و بدون شوهر و فرزند را از قلم انداخته است. تعلق فرخ لقا به طبقه مرفه ، وضـعیت ویرا دردنا ک تر می کند، زیرا او بدنبال مفهومی گمگشته و معنایی غایب در زندگی خـویش اسـتکه حتی با ثروت نیز نمی توان آن را بدست آورد. به همین دلیل، همواره از شاخه ای بـه شـاخه دیگر می پرد، غافل از این که مش کل واقعی او در عدم ثبات فکـ ری و شخـصیتـی اش خلاصـهمی شود. فرخ لقا  اصالت و ارزش وجودی اش را نمی شناسد، و به نظر نمی رسد که برای رسیدنبه هدف خود حاضر باشد نیروی درونی اش را بکار بندد . ایـن همـان زن مـدرن ولـی نـاموفقاست که  تأثیرات دنیای نوین پیرامونش زندگی او را همچون شعر بی معنایش به ورطه پوچی ودست و پا زدن نافرجام  میکشاند. فرخ لقا در باغ و در کنار »درخت آدم « جایی نـدارد، زیـرا اوحتی قادر به درک ارزش وجودی این درخت نیست، و از آن تنها به عنوان یـ ک ابـزار اسـتفاده  می کند. به  نظر می رسد که فر خلقا به یکی از نتایج مدرنیسم ، یعنی نیست گرایی، رسیده باشد. به قول نیچه  (Nietzsche) »نخست هنگامی که معنایی در حادثات سر به سر جست و جـو کـ رده باشیم که در آن نیست: چنان، که جوینده سرانجام جـسارت را از دسـت بدهـد…. اضـطراب وپریشانی از بیهودگی و عدم اطمینان و فقد فرصت در ترمیم وضع خویش به وسیله چیـزی کـ ه بدان بتوان آرامش خاطر یافت و شرم از خود و در برابر خود که گویی آدمی خویش را بیش از اندازه فریب داده است…« (65).

تیپ شخصیتی دوم به طبقه زحمتکش و توده مردم مربوط است که              نمونههای آن در ایـنداستان فائزه و         مونساند. این دو زن به خدمتکاری فرخ لقا اشتغال و در کارهایی همچون بنایی،آشپزی، و رسیدگی به مهمانان شرکت             دارند. مونس و فائزه همچنین پایبند به سنت هـای رایـجدر فرهنگ مردسالارانه اند و وجودشان بدون وابستگی به عوامل خارجی           بـیمعناسـت ، و حتـیپایبندی آنان به سنت و گونه های متعصب مذهب نیز به زندگی شان معنایی نمـی بخـشد .  بـرای نمونه، پس از این که باغبان قصد خود برای ازدواج بـا زریـن کـ لاه را آشـکار مـ یکنـ د، فـائزهپیشنهاد می کند تا »آخوند بیاورند و عقد رسـمی بکننـد «. او ازدواج غیررسـمی شـ ان را »قبـولنداشت« و »به نظرش کار حرامی می آمد« (            پارسیپور 14). از دیدگاه فائزه، زرین کـ لاه »اخـلاقپستی داشت . جلف بود و سر به هوا و باید دائم قهقهه می زد تا معلـوم بـشود زنـده اسـت.« او»نمی توانست این طور آدم ها را تحمل کند« (همان 15). فـائزه انـسان هـای اطـرافش همچـ ـون فرخ لقا را ، با کوشش مضحکش برای سرودن شعر، و مونس را که مشوق او بـه ایـن کـ ار بـود،ساده و احمق ارزیابی می کند (همان 17) و نسبت به همه چیز بدبین است. مونس هم در دلشبه  زرینکلاه فاحشه غبطه  میخورد چرا که وی بسیار آسان برده بود و نـور شـده بـود (همـان26). البته او نسبت به فائزه، اجتماعی تر  به نظر می رسد، و دمساز فرخ لقا و باغبان و زرین کـ لاه می شود، اما حتی از فائزه نیز افسرده تر و  دلمرده تر است ، چرا که عشق را هرگز تجربه نکرده و اگر چه فکر خیلی از افراد را به راحتی می خواند، بسیار »ساده تر از آن بود که این دانـسته هـا رابه کار گیرد « و »فقط خودش را زجر می داد« (همان 27). او همیشه به زنـدگی بـدبین اسـت وهمیشه فقط »زبری درخت را می دانست، همیشه رذالت را در مردم می دانـست « (همـان 26). و باز هم به قول نیچه ، این افراد به »نوع پست (»گلـه « و »تـوده « و »اجتمـاع «)« تعلـق دارنـد کـ ه »فروتنی را فراموش« و »نیازمندی های خود را به جای ارزش های جهان بـزرگ و مابعدالطبیعـهپر باد و بزرگ« می کنند (73).

در مقابل این دو تیپ شخصیتی، تیپ سومی هم در داسـتان وجـود دارد کـ ه دربرگیرنـد ه باغبان و زرین کلاه است . این دو به صورت غیررسمی بـا هـم ازدواج مـی کننـد ، و همـواره بـاطبیعت و مفاهیمی چون آب، نور، درخت، و گل گره خورده اند. باغبان »دستش طلا بود. کـ افی بود گلی را لمس کند تا هفته بعد صد شاخه گل بروید« (پارسی پـور 13). او فـردی متکـ ی بـهاراده خویش است، و کارهای زیادی از جمله »بنایی، درخت کاری، گل کاری، آشپزی و گلدوزی« مـ یداند. به ظاهر باغبان از اسرار طبیعت آگاه است: »باغبان درخت را بـه شیــوه ای کـ ه خـود میدانست و جزو اسرارش بود آبیاری می کرد« (همـان 16). ازدواج زریـن کـ لاه بـا ایـن مـرد، وضعیتش را به کلی دگرگون می کند. او تبدیل به بلور و صاحب فرزندی از جنس گـل نیلـوفرمی شود، آواز می خواند و با اسرار طبیعت خو می گیرد. چنـان کـ ه از داسـتان برمـی آیـد، حتـیزایمان زرین کلاه  یک پدیده سنتی که شامل حال زنان مـی شـود ، نیـست . ایـن پدیـده مفهـومی متفاوت و چارچوب شکن دارد ، و حتی ثمره این زایش هم خارق العاده اسـت. ایـن دو تـن دراتحادشان به        آفرینشهای ماورایی دست می زنند که برای اطرافیانشان قابـل در ک نیـست . آن هـاهمان نمون ه »ابرمرد« نیچ هاند که با توجه به اصل عدم قطعیت و گریز از اتکای کامل بر نیـرویعقـلانیت، زنجی ـره هـای مح ـدود کننده نیروی اراده و شور غریـزی را یکـ ی پـس از دیگــری می گسلند و »شور خلق الساعه بودن « (اولیایی نیا، 1384، 30)، زایش و آفرینش را پیشه می کننـدو از ست ـرون شـدگی و محـرومیتی که فرخ لقا، مونس و فائزه را سـخت دچــار سـاخته اسـتمی گریزند.

به نظر می آید که در این داستان نه سنت و نه مدرنیسم، هیچ کدام شـیو ه معنـاداری بـرایزندگی نیستند ، بل که ژرفا و عمق زندگی در جایی آشکار می شود که انسان بـا ات کـ ا بـه نیـرویاراده خویش تعریـف جدیـدی از بـودن ارائـه دهـد و در عـ ین حـال ، ایـ ن تعریـف را کـ ه در چارچوب سنت و مدرنیته نمی گنجد، در زندگی بکار بندد.

جنگ م یان سنت و مدرنیته در داستان غم انگیز »آینه سـنگی مـادربزرگ« (1380)، نوشـته منصور کوشان، به زیبایی روا یـ ت شـده اسـت. در  اینجـا شـاهد یـک فرهنـگ بـ ه طـور ک لـی مردسالارانه و سنتی ایم که در آن عروس تحت آزار و اذیت مرسوم از طـرف مادرشـوهر قـرار  می گیرد، و این سلطه باعث محروم شدن عروس از چتر حمایتی شوهر می شود. عروس نه تنهااز حمایت شوهر برخوردار نیست، بل که  به دلیل توجه و حساسیت فراوان شوهر به       خـالهـایصورت و مجعد بودن موهایش به کام مرگ می رود. اقدام شوهر به خریـدن آینـه هـای متعـددنوعی تلاش درمانگرانه، اما  زورمدارانه برای بهبودی ظـاهر همـسر بـه آن شـیوه ای اسـت کـ ه فرهنگ مردسالارانه می پسندد. اما همان طور که فلمنFelman  در مقالـه ای بـا  ع نـوان »زنـان وجنون« می گوید، این درمان تحمیلی منجر به مرگ همسر می شود (18). بدین ترتیـب، تنهـا راهزنده ماندن در چارچوب مردسالاری، تصدیق پدرسالارانه مرد و صـحه گذاشـت ن او بـر ظـاهرهمسرش است:

پدر هرگز مادر را اذیت نکرد. دوستش داشت، بیش از آن که مادربز رگ و عمه فکـ رش رابکننـد. مادر هم همین طور. پدر را دوست داشت و به او احترام میگذاشت. هـر وقـت پــدر آینـهای  بـه م ـادر می داد، صبح فردا، مادر زودتر از هر روز از خواب بیدار میشـد، بـه حمــام میرفت، جل ـو هم ـان آینه مینشست، با دقت موها را صاف می کرد، خـال هـا را بـا ســرخاب می پوشاند، پرچین ترین پیراهنش را می پوشید و به اتاق برمی گشت. بارها صـدای تحـسین آمیـزپدر را شنیده ام (کوشان 49-48).

از دیدگاه نقد فمینیستی، تصدیق و تحسین مرد نوعی از حیات را بر زن تحمیل مـی کنـدکه با مرگ زن  برابر است، و به همین دلیل خودکشی مادر در داستان، شـاید بـرای وی تولـدیدوباره و آزادی از زندانی باشد که سال ها در آن به حبس و شکنجه روحی محکوم بوده اسـت .

به نقل از روث رابینز، در فرهنگ مردسالارانه، عمل »دیدن« و مقولـ ه بینـایی از توانمنـدی هـایبرتر شناخته می شود. در این فرهنگ، بازنمایی و بازسـازی اشـیاء از طریـق تمر کـ ز بـر قـدرتبینایی صورت می پذیرد، و  در این اثنا، زن به موضوع نگاه خیر ه ستایشگر مرد تبـدیل مـی شـو د(رابینز 152). رابینز در ادامه بحث می گوید که، از نظر لوس ایریگری، تصویر لاکانی کودک درآینه باعث شناخت حقیقی نیست، بلکه شناختی نادرسـت را بـر وی تحمیـل مـی کنـد .         فرضـیه روانکاوانه  لاکانی هم به همان فرهنگ مردسالارانه مرتبط می شود، و نیازی ضروری به بـازبینیدارد. ایریگری بر  این باور است که تصویر آینه ای،  یک نشانگر صرف و بنابراین بخشی از نظامبازنمایی است که با حقیقت بلاواسطه در تضاد است. پس پافشاری شوهر در ایـن داسـتان بـراین که همسرش تصویر واقعی خود را در آینه ببیند و هـیچ گـاه از خـال هـای صـورتش غافـلنماند، طبق دیدگاه ایریگری امری غیرواقعی است. نخست، در این جا شوهر تصویر غیرواقعـیو نه واقعی همسرش را از طریق آینه بر او تحمیل می کند، و دوم  آنکه، آنچه از وی بـ ه عنـوانپوشاندن خال ها انتظار دارد، باز هم از واقعیت به دور است.

بنا به اعتقاد لوس ایریگری Luce Irigaray، آینه تخت، نوعی آینه یـ خزده و بـی احـساساست که تصاویر را در قالبی واحد تثبیت و فاصـله را تحمیـل مـی کنـد، آینـه ای کـ ه پویـایی وصمیمیت نگاه را پس می زند. آنچه وی به عنوان جایگزین پیشنهاد می کند، آین ه محـدب اسـتکه  بی واسطه، نزدی ک و دارای معانی چندگانه است (همان 154). شـاید مـادر بـه همـین دلیـلعلاقه فراوانی به آینه صدفی نیمکره ای دارد ، و آن را برای خودکشی انتخاب می کند تا در واقعبا این کار خود را از نو متولد کند. اما قهرمان داستان، یعنـی مـادر، بـرخلاف مادرشـوهر، زنـیسنتی نیست، زیرا با خودکشی نسبت به سنت متداول در خانواده قـدیمی ایرانـی طغیـان، و بـابرداشتن خود از صحنه از ادامه یافتن وضعیت دردآور موجود جلـوگیری مـی کنـد . مرسـوم آناست که زنان با حساسیت فراوان به تصویر خود در آینه خیره شوند. اما در این داسـتان، مـادربرای همیشه خود را از این سنت رها می کند. برخلاف وی، این شوهر اوست که همچون زنانعلاقه فراوانی نسبت به خرید آین ه از خود نشان  میدهد. طبق نظر رابینـز، نارسـیس زمـانی کـ ه مثل ی ک زن به دیدن تصویر خویش در آینه آب علاقه مند شد، به خود شیفته شد، و بدین سـانبا درآغوش گرفتن آن خود را نابود کرد (همان 226). در این داستان، این زن نیست که در اثـربسیار نگریستن در آینه، شیفته و نابود می شود، بل که شوهر اوست که  به خاطر خودشـیفتگی، ونه ب ه دلیل عشق ورزی به همسرش، آن همه آینه می خرد و در نهایت با این خودشیفتگی، زنش را به نابودی  میکشاند و او را برای همیشه از دست می دهد.

نزاع میان سنت و مدرنیته در  این داستان به خوبی قابل مشاهده است.  بـه نظـر مـی رسـدنویسنده با نگارش این داستان قصد دارد موقعیت زن امروزی را به نمـایش بگـذارد. زنـی کـ ه دیگر مانند سایر عروسـان سـنتی قـدیم قـادر بـه سـکوت در برابـر رفتارهـای غیرمنـصفانه وتحقیرآمیز شوهر و مادرشوهر نیست و انگیزه ای برای ادامه زندگی آمیخته با فرهنگ زورگویانهو مردسالارانه ندارد. زنی که برای رهایی از این سلطه، نفی وجود خود را برمی گزیند، و بـدینسان با فرو بردن خود به سکوت ابدی، پژواک دادخواهی خود را برای همیشه در صفحه ذهـنباقی می گذارد. صدایی که هیچ گاه در زمان حیاتش شنونده ای نداشت، به ناچار پس از مـرگش شنیده خواهد شد.

داستان سوم در این پژوهش »کنیزو« (1380) است که توسط منیرو روان ی پور بـه نگـارشدرآمده است . نکته مهم در این داستان حرکت از آبادی به شـهر اسـت کـ ه یـک  پد یـده مـدرنشمرده می شود. خوزه ارتگایی گاست Jose Ortega Y Gusset، فیلسوف بزرگ اسپانیایی قـرنبیستم در یکی از آثارش به نام »پدیده ازدحام  تودهها« م ی گوید که ظهور توده ها و ازدحام آنـاندر شهرها »عمیق ترین بحران ی است که دامنگ یر مردمان ، ملت ها و فرهن گها شده است« (221).

او معتقد است که توده ها پیش از این هـم حـضور داشـتند، امـا بـه عنـوان »تـوده هـا شـناختهنمی شدند«، بل که در »قالب گروه های کوچک در سراسر جهـان پراکنـده بودنـد و یـ ا حتـی بـهتنهایی و در انزوا به شیوه های گوناگون زندگی  م یکردند و از یکدیگر گس یخته و جدا بودنـد.« هر دسته »فضایی جداگانه یعنی به اصطلاح فضایی از آن خویش را در مزارع، روستاها، شهرهاو حت ی در محلات شهرها ی بزرگ اشغال می کرد« (همان 223). تا اینجا بحرانی در کار ن یـست. فاجعه از زمانی آغاز می شود که توده ها از محل اصلی شان به اماکنی هم چون شهرها نقل مکـ ان می کنند که »خواهان بس یاری دارند و محصول ذوق و سلیقه نسبتاً   پیچ یـده فرهنـگ مـدرن انـد . چنین اما کنی در گذشته به گروه های کوچک یا اقل یت های ممتاز اختصاص می یافت«.      بنـابراین، توده ها ناگهان آشکار و در »مناصب و جایگاه های ممتاز جامعه مستقر« م ی شوند (همـان ). آنـانمصمم اند تا »جایگاه های ردیف اول« را اشغال کنند، و »خود را از لذت و مزایایی کـ ه پـ یش تـرمختص  اقلیت ها بود بهره مند سازند « (همان 226). در گذشته توده ها  برغم کاستی  هـایی کـ ه دراقلیت های بهره مند وجود داشت، آن ها را می پذیرفتند و به آنان احترام می گذاشتند، امـا امـروزهتوده ها تصور می کنند که »حق دارنـد اند یـشه  هـای برخاسـته از تـصورات مبتـذل خودشـان راتحمیل کنند و پیش ببرند .« به قول گاست »ویژگی اصل ی عصر ما این حق یقت تلـخ و هولنـاک است که انسان میان مایه و ذهن پ یشپاافتاده ای که نسبت به میان مایگی خود وقوف دارد جـر أت می کند که حق خود به میان مایگی را ابراز دارد و آن را در هر جا که بتواند مطرح کنـد « (همـان227). شگفت  نیست که در این داستان مردان مست و        عربدهکش با جسارت کامـل و حـق بـه  جانب اعتراف می کنند که همگی به دنبال کنیزو »موس موس« (روانی پور 82) می کرده انـد و یـ ااین که »من و تو بودیم که خرابش کردیم« (همان 76). توده های فاسد در این داستان به پـستی و فساد خود آگاهند و می خواهند  این طور  زندگی کنند، اما از طرفی بدشان نمی آید که تمـامی تقصیرات را به گردن قربانی خود یعنی کنیزو  بیاندازند تا از نظر روانشناختی راه فـراری بـرای وجدان های دردمند شان  بیابند. اینجاست که مفهوم شهر بعنوان مر کـزی بـرای اسـتفاده و لـذتبردن از زندگی همراه با امکانات  بیشتر، با این جمل ه مر یم زیر سؤال می رود: »شـهر دور بـود وصدای موج های دریا آدم را غصه دار م یکرد. صدای بزها نبود و صـدا ی شـرو ه مـادربزرگ کـ ه می خواند. آدم تو ی شهر دق می کرد« (همان 72). این جملـه راو ی یـ ادآور تمـایزی اسـت کـه هایدگر  بین دهقان به عنوان انسان اصیل و شهرنشین  به عنوان انسان افسرده و نابودشـده قایـ ل می شود (اولیایی نیا، 1384، 43). نظر آرن ای. گیر A. E. Gear در اینجا قابل تطبیـ ق اسـت . وی می گوید: »اگر فساد خیلی ر یشه دار باشد و جوامعی هم برای سلطه بر این جامعه وجود نداشتهباشند، آن گاه ملت دچار نوعی وحش یگری ثانو یه مـ ی شـود، وحـشیگری ناشـ ی از فرتـوت ی نـهجوانی، ناش ی از تأمل نه احساسات« (75). در چن ین جامع ه مدن ی فاسـدی، عوامـل انـضباطی و بازدارنده نه تنها منجر به بهبودی وضعیت موجود نمی شوند، بلکه به آن شدت می بخشند.

کنیزو پس از کشف حجاب کامل و فریاد برآوردن در کوچه و برزن، همچون مجرمی بـهزندان م  یافتد، اما  او  پس از آزاد شدن به گونه ای است که »انگار آهـو ی مـادربزرگ را آن قـدرگشنگی داده باشی و آن قدر کتک زده باشی که دنده هایش درآ مده باشد « (         روانـی پـور 90). بـراساس نظر فوکو م ی توان گفت که آنچه در این داستان اتفاق می افتد حبس     جـسمی کنیزوسـتکه یک مش کل جنس ی محسوب م یشود. اما سر کوب کردن  این مشکل جنسی و بـه  قیـ د و بنـددرآوردن آن خود باعث ترویج گفتمان های جنـس ی و پـرده دری بـ یش از پـ یش در بـ ین مـردانمست شهر می شود؛ فو کوFoucault  درباره  قدرت، عامل بازدارنده و کنتـرل کننـده ، مـی گو یـد:

»کسی که منقاد یک م یدان د ید شده و آن را شناخته، مسئول  ایجاد  قید و بندهای قدرت اسـت،و  این  قید و بندها را وامی دارد که خود بخود او را به بـازی بگ یرنـد، وی رابطـه قـدرتی را بـهخودش نسبت می دهد که در آن به طور همزمان هر دو نقش را بازی م ی کند، بنابرا ین خـودشسبب انق یاد خودش می شود« (فوکو 203-202). »کنیزو« مدن یت/ مدرنیته را به شدت به چالش ، و اصالت زندگی روستا یی/ سنتی را به رخ م یکشد و نشان می دهد که ترفندها ی نظام نظـارتی و بازدارنده در محیط زندگ ی شهر ی در کنترل فساد و جلوگیری از آن تا چه اندازه کـم جـان  وبی ثمر است.

داستان چهارم، »اسرار مرگ میرزا ابوالحـسن خـان ح      کـیم« (1380) نگاشـته شـده توسـطامیرحسن چهلتن، نقدی است بر این مقوله سنتی که به نقل از فلمن »آنچه بـرای مـردان اتفـاقمی افتد، هم یشه مهم تر از آن چیزی است که برا ی زنان اتفـاق مـی افتـد « (13). در ایـ ن داسـتانتمامی  نیروی افراد در این صرف م ی شود که میرزا توسط چه کسی و چرا کشته شـد، امـا هـیچ کـس تلاش ـی برا ی در ک چگونگ ی و دلایل و صحت یا سـقم جنـون مرصـع، همـسر م یــرزا، نمی کند. در  اینجا »کوری  نسبت به وضع زنان و نادیـ ده گـرفتن آنـان در ادب یـات« (همـان ) بـهچالش کشیده م ی شود. آنچه توجه پژوهنده را در ایـ ن داسـتان جلـب کـرد، مـضمون جنـون ودیوانگی زنان است که در ادبیات و نقد فمینیستی ه یاهوی بس یاری براه انداخته است. د یـوانگی زنان در یک فرهنگ مردسالارانه همواره چیزی همگون با طبیعت زنان قلمداد شده و به خودی خود ه یچ تلاش ی را از سوی مردان برای بررس ی و مطالعه آن برنمـ ی انگ یـزد. فلمـن بـه نقـل ازچسلرChessler  می گوید »اصل سلامت ی  روانی در فرهنگ ما یک اصل مردانه است و فقـط بـهآنان تعلق دارد« (همان 7). بنا بر این  اصل، میرزا شا یعه جنون همـسرش را در اذهـان عمـومی تقویت م ی کند؛ چرا که وقت ی میرزای حکیم بگوید مرصع دیوانه است، دیگر افراد جرأت پـرسو جو و پی جویی در این باره را ندارند و آن را به عنوان یک حق یقت مرتبط بـا زنـان خواهنـدپذیرفت، حت ی اگر این شا یعه توافق ی، مرصع را تا آخر عمر از لذت بردن از یک زندگ ی عـاد ی محروم کند. همان طور که در داستان می خوانیم » وقتـی م یـ رزا خواسـت نقـاب د یـوانگی را ازچهره زن بردارد به خبطش پی برد . مرصع پا ک به خل بودن خو کـ رده بـود. غنچـه مـی گفـت،خلاصه کلام مرصع دیگر آن زنی نشد که بود« (چهلتن 179).

از د یدگاه فم ینیستی، د یوانگی مرصع را م یتوان  به عنوان نماد ی تلقـی کـ رد کـ ه وضـع یت حقیقی زنان ستم کشیده را در زیر یوغ فرهنگ مردسالارانه به خوبی می نمایاند: فرهنگ ی که مردرا با قدرت تعقل و کلام برابر می داند و از آن سو دیوانگی و سکوت را به زنان نسبت م ی دهد. شاید به همین دل یل است که مر صع را همواره زنی خاموش می یابیم. از آنچه فلمـن مـی گویـ د این گونه برمی آید که د یوانگی با طغیان در تضاد است (8). فرهنگ مردسـالارانه بـاور دارد کـ ه زنان دارا ی قدرت کلام منطق ی نیستند و باید  به جای آنان و برای آنان سـخن گفـت. امـا ایـ ن سخن با حقیقت منطبق نیست، زیرا بازنمایی مردان از زنان اسـت  و نوعـ ـی تحمیـ ل را تـداع ی می کند (همان 9). وضعیت مرصع نیز در این داستان با  این نگـرش همخـوانی دارد. او همـوارهبازنمایی شده و هیچگاه فرصت سخن گفتن نداشته اسـت. از  ایـ ن رو، تـا بخـش  هـای پا  یـانی داستان، خواننده فقط به آنچه دیگران دربار ه مرصع می گویند، آگاه ی دارد . به همـین دل  یـل، درپایان داستان که مرصع به سخن در می آید و عواطف درونی اش را فاش می کند، خواننده بـیشاز هر بخش دیگری شگفت زده م ی شود. کنایه پا یانی داسـتان حـاکی از بـر هـم خـوردن تمـام  معادلات پذ یرفته شده فرهنگ مردسالارانه درباره د یوانگی و ناتوانی کلامی- منطقی زنان است،زیرا در انتها خواننده در می یابد که مرصع از یک سو قادر به سخن گفتن و ابراز وجود است واز س ـوی د یگـر، بـه ه یـچ وج ـه د یوانه  نیست، چون بخوبی م ی داند چه بـر سـرش رفتـه، چـهمی خواهد و حتی چگونه تمنیات درونی اش را بیان کنـد . »اسـرار مـرگ م یـرزا ابوالحـسن خـانحکیم« با به کارگیری پوشش ی مردسالارانه به زیبایی خط بطلانی بر باورهای سنت ی  این فرهنگدرباره »دیگر«/ ثانوی بودن زن نسبت به مرد می کشد، و مرصع را به عنوان نمونه ای از یکـی  ازهزاران زن قربانی این فرهنگ تصویر می کند؛ زنی که بر خلاف زن مدرن قادر بـه  شـ کیبایی در برابر  این سنت است و زمانی که د یگر خ یلی د یر شده، زبان به سـخن مـی         گـشاید، سـخن ی کـ ه سـرانجام چ یزی را در زندگی اش تغ ییر نمی دهد و همچنان در حد یک اند یـشه ستـ ـرون  بـاقی می ماند.

در داستان پنجم، »شازده کوچولو« (1380)، جعفر مدرس صـادقی بـه نمـایش چگـونگی زوال  تدریجی اهمیت خانواده در دنیای مدرن می پردازد. دنیایی که در آن، بقول کریستوفر لـش  C. Lash، والدین نیستند که درباره شیوه تربیت کودکان تصمیم می گیرنـد، بل کـ ه ایـ ن موضـوعتوسط نهادها یی همچون جامعه معاصر، نظام آموزشی و رسانه ها به خانواده دیکته م ی شود. این بحران فرهن گی همگان ی، باعث می شود که دن یای  نوین در حالی به پیش رود که ه یچ ام یدی بـهآینده وجود ندارد (به نقل از پاینده 268). در این شرایط، مضمون خودشیفتگی به خوبی نمایان است. پاینـده در کتـاب گفتمـان نقـد دو نـوع خودشـیفتگی را از نظـر فرو یـ د بـاز  مـ ی گو یـد. خودشیفتگی اول یه که »در مرحله ای از رشد نیروی شهو ی حادث می شود و آن زمانی است کـ ه کودک خو یشتن را مصداق محبوب خود قرار می دهد«، ز یرا در بدو تولد »از تمایزگـذار ی بـ ین خود و دن یای پیرامون عاجز است و لذا مصداق امیالش، نفس خودش است« (پاینده 271). اگـردوران رشد و کودکی  به صورت هنجارمند سپری شـود »نیروگـذار ی روانـ ی او در نفـسش بـهآرامی جا ی خود را به نیروگذاری روان ی در مصداق امیال م ی دهد« (همان)، و این زمان ی اسـتکه فرد عاشق می شود. پس کسی که  نم یتواند عاشق شود به نوعی  بی          مـاری روانـی مبتلا سـت،زیرا ن یروگذاری روان ی اش به کسی غ یر از خودش معطوف نمی شود. پس  به گفته فرو ید عـشقنشانه سلامت روان است. و اما خودشیفتگی  ثانوی  به سبب »معکوس شدن جریان  نیروگـذار ی روانی از مصداق امیال به خود « ایجاد می شود، یعنی چنـ ین فـرد ی »ن یـروی شـهو ی خـود را ازدنیای  بیرون به درون (نفس) خویش معطوف می کند« (همان 272). این خودشیفتگی خط    رنـاکاست،  زیرا مانع از به وجود آمدن عشق تکیه گاه جویانه و استقلال غرایز جنس ی از غرایـ ز خـودمی شود. به گفته د یگر، وابستگ ی اول یه فرد به مادر ، به فرد دیگری انتقال نمی یابد، بلکه در خـودشخص متمر کز م ی شود، و به این ترتیب، عـشق ورزی بـه د یگـران نـاممکن مـ ی شـود . در ا یـن داستان، فرشته به شدت به مادر وابسته است و حتی قادر به اداره یک زندگ ی مستقل و بـه دور از مادر نیست. به هم ین دل یل، از رفتن به خارج سر باز می زند و حتی از رفتن به ماه عسل نیـ ز اکراه  دارد. پس از مرگ مادرش،  این  وابستگی بـه درون فرشـته منتقـل و او از عـشق ورزی بـهدیگران ناتوان می شود. به گفته لش، ریشه های  این  بیماری ارتباط نزدیکی بـا مدرنیتـه و نحـوه زندگی و کار در جامعه مدرن دارد: فرشته  در این داستان  بـ ه خـاطر پـرداخت ن وام  هـای ماهانـ ه آپارتمانشان ناگزیر از صبح تا عصر به کارهای ادار ی و دفتری رسـیدگی  مـی کنـد و بـا اربـابرجوع  سر و کله می زند و زمانی که به خانه باز می گردد آنقدر خسته است کـ ه حوصـل ه انجـامهیچ کار د یگری جز نشستن و چرت زدن روی مبل قدیمی را ندارد. با استناد به گفته های لـشمی توان گفت که فرشته نیز همچون سایر خودشیفتگان دوره مدرن فردی، است کـ سل، دلمـردهو افسرده که زندگ ی اش را  بی هدف و حتی  بی ارزش م ی بیند. او از برقراری روابط عمیق عاطفی با د یگران (به جز مردگان در قبرستان) ناتوان، از لذت زندگی بی بهره اسـت و شـادکام  ن یـست. فرشته می کوشد  تا خود را از هر محنتی که مم کن است از روابط انسانی متوجه او شود، مصون نگه دارد؛ بدین ترت یب، هما ن طور که فرو ید م ی گوید، عمل ی ترین تـدبیر بـرای ایـ ن مـصون یت، انزوای اخت یاری است که فرشته آن را برمی گزیند و »در برابر دنیای دلهـره آور  بیـ رون، فقـط بـاروی گرداندن از آن دنیا می تواند از خویش دفاع کند« (به نقل از پاینده 277).

در داستان می خوانیم که فرشته »با هیچ کس رفـت و آمـد و دوسـتی نداشـت . از ریخـتعمه اش و خواهر حمیـ د و همـه آشـناهای دور و نـزدیکش  بیـ زار بـود« (      صـادقی 358). ایـ ن خصوصیات باعث شده تا زندگی فرشته             مردهتر از هر مردگی  به نظر  آیـ د تـا جـایی کـ ه حتـی خواننده  نیز این شخص یت رو به زوال و مرگ تدریجی را تـاب ن مـی آورد. ایـ ن تـأثیر زنـدگی مدرن بر روی شخص  یتهایی است که ه یچ کدام از ارزش های سنت ی را حفظ نکرده اند، و هـیچ تکیه گاهی برا ی ز یستن ندارند . در  این داستان ، مدرن یته  به روشنی در رویارویی بـا سـنت قـرارمی گیرد. برای نمونه، فرشته گمان می کند »همه خاطره های پدرش، بنظرش رؤیاهای زودگذر ی بودند که واقع یت نداشتند . آن چه واقعیت داشت همین سال های تنها یی مطلق بـود کـ ه داشـتمی گذراند، هم ین وضع یت جد ید  بود« (همان). فرشته یک نارس یس مدرن است که بـا نگـاه درآب زلال چشمه، عاشق خود می شود، و با بی اعتنایی به عواطف عاشقانه حمید، رفتـه رفتـه بـهسوی زیبایی خویش در قعر آب گل آلود فرو می رود و نابود می شود.

داستان »در پشت آن مه« (1380)، نوشت ه اصغر عبـداللهی، بـه عنـوان آخـرین و یکـی  ازشگرف ترین داستان هایی است که مورد بررس ی قرار می گیرد. در  این داستان ، بـر اسـاس سـنت  در سواحل جنوب ی کشور، دختران به هنگام بلوغ ختنه و برای ازدواج آماده می شوند. سـعداویبا توجه به این که چنین عملی آسیب های  جسمی و روانی ناخوشـایندی بـ ه همـراه دارد (27-126)، در ریشه یابی علل این پد یده  م یگوید که این عمل ریشه در اقتـصاد  خـانواده  دارد، زیـ را تضمینی است برای حفظ عفت مادر آینده خانواده، و بـه ایـن ترتیـب، پـدر خـانواده اطمینـانخواهد یافت که فرزندانش، یعنی وارثان اموال او در آینده، محصول خود اویند (همان 129). با توجه به این ضمانت، اموال پدر در دایره خانواده باقی خواهد ماند، از آن خارج نخواهد شد، و بدست غ یر نخواهد رسید. بنابراین،  این  پدیده از سوی زبان و قوانین پـدران و مـردان در یـک  فرهنگ مردسالارانه دیکته م ی شود و، افزون بر آن، از جهت اقتصادی برا ی افراد ی کـ ه در ایـ ن سنت مشارکت دارند، نیز سودمند است.

به  این  ترتیب، نکته آش کار در داستان این است که خانواد ه دختـران، مباشـر و موکـ ل کـ ه همگی  به نحوی در این امر  مشارکت دارند ، ا ز نظر اقتصادی سود م ی برند.    حتـی خـانواده  هـای دختران که تا روز قبل، از ترس کشته شدن و یا هتک حرمت فرزندانـشان بـه شـدت نگـران وپریشان بودند، اینک  همگی با خرسندی کامل دختران کوچک شان را از خود جدا مـ ی کننـد ، در حـالی که »گاهی یکی از تازه عروس ها بر می گشت و ضجه مـی زد و دی گــران بـا او هـم آواز مـ یشدند« (عبداللهـی 52-251). سود اقتصاد ی  این کار، جز یره      نـشینان را بـ ه       قـدری وسوسـه می کند که حت ی مهر و عطوفت بین والدین و فرزندان به آسانی فراموش می شود. پیشنهاد خـانمسعداوی  نیز برا ی آموزش خانواده ها در چنین  جوی بس یار نـامم کن مـ ی نمایـ د، چـرا کـ ه نمـادآموزش یعنی خانم معلم جزیره، از سوی خانواده های دختران مورد  بی مهری و حتـ ی ضـرب وشتم قرار می گیرد؛ او برا ی هم یشه آنجا را ترک م ی گوید و کـ لاس  هـای درس جــزیره تعط یـ ل می شوند. برهم کنش سنت و مدرنیته در این داستان نشانگر ایـ ن حقیقـت اسـت کـ ه بـا وجـودپیشرفت برخ ی جوامع به سمت مدرن یته، هنوز عواملی از سنت پابرجا مـی ماننـد کـ ه از جهـتاقتصادی منافع افراد بسیاری را تأمین م ی کنند. این سنت ها به بهانه عفت زنان بـر آنـان تحمیـ ل می شوند، در حالی که سلامت روانی و جسمی آنان را برای همیشه به مخاطره می اندازند.  نتیجه  

 برهمکنش و درهم تنیدگی سنت و مدرنیته در داستان های کوتـاه  ای         رانـی معاصـر        مقولـهای بس  پیچیده است ، بن حوی که نم ی توان  مرزی م یان آن ها قرار داد. سنت و مدرنیته به            قـدری بـه یکدیگر  وابستهاند که فقدان یکی باعث بی معنا شدن دیگری است. داستان  هـای مـذکور نـه بـرسنت صحه می گذارند و نه مدرنیته را به عنوان راه حل مشکلات زندگ ی بشر معرفی مـی کنـد . نه تنها شخصیت سنت ی در بند چارچوب های فرهنگ ی ناپذیرفتنی است،  بل که شخـصیت مـدرنِ گریزان از همه ا ین پا یبندی ها هم دچار شکست م ی شود. سنت            مطلق و یا مدرنیتـه  بـی چـون وچرا در اینجا به یک اندازه بیهوده و شکننده اند.

به رغم           وابستگی معنا یی  میان سنت و مدرنیته،  این دومقوله در تقابـل بـا یکـدی گــر قـرار میگیرند. این  رویارویی به آغاز جنگ ی سرد میان شخص     یتها م  یانجامد. این در حالی است که چنین          جنگی، اگر چه مفهوم مرگ و جدایی را به همراه دارد، درگ یـری و درهـم  پـیچش را ن یـز تداعی  می کند. به زبان  دیگر، این  داستانها بدون بهره بردن از    مقولههای  سنتی، موفق به نمایش ظهور زن مدرن نم ی شدند. در این جدال، گاهی سنت، مدرنیتـه را  شکـ ست   مـیدهـد و گـاهی فضای مدرن، یک سنت ریشه دار را به چالش می کشد، اما این بدان معنـا نیـ ست کــه مدرن یتـه میتواند این سنت را از ریشه برکند. به همین نسبت، به نظر   مـیآیـ د  کـه      شخـصیت  هـای ایـ ن داستـان ها در بـرابـر مصادیق سـنت و مدرنیته درجات متفـاوت ی از وا کـنش را از خـود نـشـان  میدهند، گاهی تسلیم می شوند، گاهی تا پای مرگ مبارزه م یکنند، و گاه قربانی می شوند.

رابطه پر کشمکش  میان سنت و مدرنیته (سنت  و/ یا     مدرنیته) چشمه  پویا و جوشنده ششداستان  این مقاله است . اگرچه  این           مقاله  ب ه هیچ وجه قصد تعمیم این             نتیجهگیـری را بـه دیگـرداستان های معاصر ندارد، باید اذعان داشت که بنمایه رابطه متقابـل سـنت و مدرنیتـه ، از مـرزداستان های م ذکور فراتر می رود، و نشان  م یدهد که در زندگی غیرداستانی نیز شاهد           چـالشهـاو در  هم تن یدگ یهای مشابه ی هست یم. پس        همانطور که  نمی توان در زنـدگی واقعـی سـنت یـا مدرنیته را به تنهایی برگزید، در داستان نیز چنین امری ناممکن است.

Bibliography Abdullahi, A. (1380/2002). “Dar Posht-e An Meh.” Beshno az Vey Chon Hekayat Mikonad. Ed. H. Ouliaeinia. Tehran: Nimnegah. 237-252.

Cheheltan, A. H. (1380/2002). “Asrar-e Marg-e Mirza Abul-Hassan Khan Hakim.” Beshno az Vey Chon Hekayat Mikonad. Ed. H. Ouliaeinia. Tehran: Nimnegah. 177189.

Felman, S. (1995). “Women and Madness: The Critical Phallacy.” (1975). A Cambridge Companion to Edith Wharton. Ed. Millicent Bell. Cambridge: Cambridge University Press. 7-20.

Foucault, M. (1979). Discipline and Punishment. Trans. A. Sheridan. Hammondsworth: Penguin.

Gear, A. E. (1380/2002). Postmodernism va Bohran-e Zist-Mohit-i. Trans. E. Sabet-i. Tehran: Cheshmeh.

Gusset, J. O. Y. (1381/2003). “Padideh-ye Ezdeham Jam’iat.” Trans. H. Boshrouyeh.

Matn-ha-yi Bargozideh az Modernism ta Postmodernism. Ed. L. E. Cohen. Persian Ed. A. Rashidian. Tehran: Ney. 221-227.

Koushan, M. (1380/2002). “Ayneh-ye Sangi-e Madarbozorg.” Beshno az Vey Chon Hekayat Mikonad. Ed. H. Ouliaeinia. Tehran: Nimnegah. 43-56.

Mirabedini, H. (1387/2009). Seir-e Tahavol-e Adabiat-e Dastan-I va Nemayesh-i. Tehran: Farhangestan-e Zaban va Adab-e Farsi.

Nietzsche, F. W. (1382/2004). Will to Power. Trans. M. B. Houshyar. Tehran: Farzan.

Ouliaeinia, M. (1384/2006). Negareshi Tahlil-i bar Adabiat-e Amrica (Az Zaman-e Jang-e Dakhel-i ta be Emrooz). Vol. 2. Tehran: Mirsaeidi Farahani.

Ouliaeinia, H. (Ed.). (1380/2002). Beshno az Vey Chon Hekayat Mikonad. Tehran: Nimnegah.

Parsipour, S. (1380/2002). “Bagh-e Farrokhleqa.” Beshno az Vey Chon Hekayat Mikonad. Ed. H. Ouliaeinia. Tehran: Nimnegah. 13-27.

Payandeh, H. (1382/2004). Gofteman-e Naghd: Maghalat-i dar Naghd-e Adabi. Tehran: Rouznegar.

Ravanipour, M. (1380/2002). “Kanizoo.” Beshno az Vey Chon Hekayat Mikonad. Ed. H. Ouliaeinia. Tehran: Nimnegah. 69-92.

Robbins, R. (2000). Literary Feminisms. London: Macmillan.

Sadeghi, J. M. (1380/2002). “Shazdeh Kouchulou.” Beshno az Vey Chon Hekayat Mikonad. Ed. H. Ouliaeinia. Tehran: Nimnegah. 345-264. Sa’dawi, N. (1995). “Circumcision of Girls.” One World, Many Cultures. Ed. S.

Hirschberg. New York: Macmillan. 120-133.